برچسب ها بـ ‘مغز بادام’

کوچه مردها(7)

دوشنبه, 29 آگوست, 2011

اما زمستان محله……..

با خیزی که از پاییز برداشته بودیم،خود را برای زمستان کاملا مهیا کرده بودیم.

ده ها سال است که دیگر از آن سرمای هوای زمستان تهران دیگر خبری نیست.

بادهای بسیار سنگین که هر از گاهی شکل گردباد به خود می گرفت از اواخر پاییز شروع می شد و در زمستان هم بصورت کولاک های برفی سنگین ادامه پیدا می کرد.

نشستن برف به ارتفاع پنجاه سانتی متر و حتی بیشتر عادی بود و هنگام راه رفتن در برف تا نزدیک کمر ما بچه ها را برف می گرفت،اما مگر این چیزها حریف ما می شد؟

هرگز این موقعیت ها را از دست نمی دادیم.کارگران ساختمانی که حالا بیکار شده بودند،در دسته های دو و سه نفری راه می افتادند و فریاد می زدند:”برف پارو می کنیم”.اما اکثر مردم این کار را خودشان می کردند.دیدن صحنه ریخته شدن برف بر سر عابران از پشت بام ها و دعواهایی که ایجاد می شد،یکی از تفریحات مابود.دسته کشی و گلوله برف بازی و بر سر هم زدن هم یکی از بازی های متداول ما در این ایام بود،همینطور ساختن آدم برفی های بزرگ و خنده رو توسط جوانتر های محل که بسیار زیبا و روحیه دهنده بودند.

اما بهترین تفریح ما ،سرسره بازی بود که به دو شکل این کار را می کردیم:

یا روی تپه های برفی حاصل از پارو کردن پشت بام ها با کمک گرفتن از یک سینی فلزی یا بدون آن به سمت پایین سر می خوردیم و یا با ریختن آب روی یک سطح صاف برفی به طول ده متر و عرض حدود یک متر سرسره افقی یخ زده ای درست می کردیم که با دویدن و دور گرفتن ،روی این دالان یخی در حالت ایستاده تا آخر سر می خوردیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم.

لرزان از سرما و خیس به خانه برگشتن و تا گردن درون کرسی گرم فرو رفتن هم عالمی داشت که در این روزگار دیگر یافت نمی شود،تازه از تنقلات روی کرسی مثل مغزگردو و مغز بادام و کشمش و برگه زردآلو که از خوانسار(روستای مادرم) می آوردند هم بهره مند می شدیم.

خوراک زمستان های ما هم معمولا خوراک لوبیا و اشکنه و عدسی بود و بعضی اوقات هم آبگوشت های چرب و خوشمزه.

دو چیز فصل زمستان هم هرگز یادم نمی رود:

یکی شب نشینی های زیر کرسی و صحبت هایی که برای ما بچه ها فوق العاده لذت بخش بود و آنقدر قهقهه می زدیم تا همانجا خوابمان می برد.

و دیگری خرید لباس عید در اسفند ماه از خیابان سلسبیل(که بالای شهر و بازار محله ما بود)!آنقدر این لباسها را و بوی نو آن ها را دوست داشتم که تا عید که می پوشیدمشان،حداقل روزی پنجاه بار درب کمد را باز می کردم و با کیف تمام نگاهشان می کردم!

آخر من همین سالی یک دست لباس نو را داشتیم و در صورت نیاز به لباس بیشتر باید از لباس های مستعمل بزرگتر هایم استفاده می کردم و برادرهای من هم ،از لباس های کوچک شده برای من!

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.