برچسب ها بـ ‘مغرور’

نسبت ما با توسعه 4

شنبه, 2 ژوئن, 2018

اقتصاد ایران حتی پیش از رونق گرفتن فروش نفت و افزایش قیمت در سال 1973 – در اثر جنگ اکتبر اعراب و اسراییل و تحریم نفتی غرب از سوی کشورهای عربی فروشنده نفت- از سال‌های میانی دهه 1960 رشد شتابان و دورقمی خود را آغاز کرده بود و چرخ‌های توسعه اقتصادی کشور با سرعتی بی‌سابقه به حرکت افتاده بود.
پس از افزایش حدود چهار برابری قیمت نفت از بجران نفتی 1973 به بعد، انحرافی جدی در برنامه توسعه‌ای مورد نظر شاه اتفاق افتاد به نحوی که به گمان راقم این سطور همین دلارهای نفتی توازن روند توسعه را برهم زد؛ چون شاه گمان می‌کرد با بیبشتر شدن دلار و تزریق بیشتر آن به اقتصاد و جامعه ایرانی می‌تواند سرعت توسعه کشور را هم بیشتر کند و همین ولخرجی‌ها و دستکاری در اهداف برنامه توسعه، او را به قدری مغرور کرد که مدام از رسیدن به “دروازه‌های تمدن” سخن می‌گفت؛ بدون توجه به اینکه تکرار مدام این شعار هم حساسیت‌های بین‌المللی را تحریک می‌کند و هم میلیون‌ها توده جامعه ایرانی را که هنوز محروم از رسیدن نسیم توسعه به مناطق دورافتاده خود بودند،افسرده و خشمگین شدند و انگیزه‌ای شد برای مهاجرت انبوه آنها به شهرهای بزرگ برای عقب نماندن از جمع کردن اسکناس های شهری و این مهاجرت منجر به شکل گیری یک جمعیت گسترده حاشیه‌نشین در کنار و حتی داخل شهرهای بزرگ کشور و حتی پایتخت کشور شد که مشکلات جدی خاص خود را هم از منظر اجتماعی و هم از منظر اقتصادی برجای گذاشت که در نهایت نیروی سیاسی ناشی از بسیج همین طبقه در ماه‌های پایانی حکومت شاه، کار او و نخبگان حکومتی سابق را برای کنترل و مهار شعله‌های انقلاب بسیار مشکل کرد.

عارفانه ها 37

چهار شنبه, 2 ژانویه, 2013

من نه فرشته ام و از جنس آسمون ،

 و نه به قول اون شاعر معروف يک سنگ تيپا خورده ،

 من فقط يه آدمم ،يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ،

آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !!
کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به يه چيز بخندن ، برای یه چيز اشک بريزن ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه .

 به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست…

موهبت گریستن

شنبه, 9 ژوئن, 2012

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 

مشتی خاک

شنبه, 2 ژوئن, 2012

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”

سی توصیه زرتشت

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

 

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند