برچسب ها بـ ‘معما’

مقالات 83

یکشنبه, 29 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 5

این گریه از چیست ؟؟؟

افسوس که گریه او یک معما برای همه است،زیرا حتی شیعیان او نمیدانند علی چرا میگرید.

از اینکه خلافتش غصب شده؟

از اینکه فدک از دست رفته؟

از اینکه فلانی روی کار آمده؟

از اینکه او از مقامش…..؟از اینکه……؟از……؟ واقعاً چندش آور است.

یک روح تنها در یک دنیائی که با آن بیگانه است،در یک جامعه ای که دائماً در آن زندگی میکند،اما در سطح اسلام قبایلی یارانش نتوانسته خودش را پائین بیاورد وبا آن بند وبستها وبا آن کششها وبا آن خودخواهی ها وجاه طلبگیها وبا آن سطح درکی که یاران پیغمبراز اسلام داشته اند نتوانسته خودش را منطبق کند،تنها مانده است ومینالد.

علی همانطور که فلسفه ها میگویند مینالد،بخاطر اینکه انسانست،وبخاطر اینکه تنهاست.

این نوع تنهایی علی را در طول تاریخ در همه مصلحین اجتماعی دیگر همچون  سقراط نیز می توان دید.تا آن حد تنها و غریب بود که به محاکمه اش پرداختند!به چه جرمی؟ آگاه سازی جوانان و شوق تفکر و تعمق در زندگی را در دل آنان کاشتن!؟

او در ابتدای دفاع از خود در محاکمه اش می‌گوید که علاوه بر مدّعیان رسمی، گروه بزرگی مدّعی غیررسمی نیز دارد، که از زمانی که قضاّت کودکانی بیش نبوده‌اند، همه‌جا از «سقراط، که مردی است دانا و دربارهٔ آسمان‌های زبرین می‌اندیشد، و در زمین زیرین کاوش می‌کند و بد را خوب جلوه می‌دهد،» سخن گفته‌اند. این اتّهام دیرینه از جانب افکار عمومی،از اتّهامات رسمی خطرناک‌تر است، خاصّه آن‌که او نمی‌داند واردکنندگان این اتّهامات چه کسانی هستند.

از دکتر محمود سریع القلم

سه شنبه, 4 مارس, 2014

بر اساس تجربه‌ای که در مشاهدات بین‌المللی از جوامعی چون ترکیه، مالزی، کشورهای عربی و اروپایی داشته‌ام اولین وجه مقایسه‌ای که می‌توان در خصوص سبک زندگی ایرانی و همه این کشورها در نظر گرفت و البته بر خلاف ادعاهایی که عموماً در میان ما وجود دارد این است که میانگین ایرانی خیلی دنیا دوست است. علاقه عمیقی به دنیا و مال دنیا دارد ولی هنرمندانه و با ادا و ظاهرسازی آنرا استتار می‌کند. از این دنیا هم، پول، لوازم زندگی، نمایش خانه، ویلا و اتومبیل به دیگران سهم مهمی از دنیادوستی ایرانی دارد. در مقایسه، یک دانمارکی برای نقاشی، موزه، هنر، کتاب، آخرین رمانها، کنسرت، تئاتر، دوستان فرهنگی، کشف کشورها و فرهنگهای دیگر، جا باز می‌کند. در سبد کالاهای میانگین ایرانی، این موارد تقریباً تعطیل است. کافی است صورت آرام و خوش‌رنگ یک شهروند معمولی ترکیه را با یک ایرانی مضطرب و همیشه در حال پول جمع کردن مقایسه کنید.

این یک پارادوکس است چرا که در جامعه‌ای زندگی می کنیم که مباحث دینی و اخلاقی در آن سهم مهمی از تبلیغات و آموزش را دارد. برای نمونه این مباحث توسط رسانه‌ها، از طریق فضای عمومی، از طریق آموزش و از طریق کتب مذهبی طرح و عنوان می‌شود و آموزش معنوی و دینی جایگاه زیادی دارد اما این بعد دینی به نظر می رسد بیشتر بعدی ذهنی است. یعنی یک مداری در ذهن میانگین ایرانی هست که ارتباط بسیار محدودی با عمل فرد ایرانی دارد. نکته دوم این است که بخشی از فرهنگ ما تکرار آموزه‌های اخلاقی و دینی است. یعنی شما اگر در طول یک روز هزار نفر ایرانی را نمونه انتخاب کنید مشاهده خواهید کرد که آنها خیلی تذکر می دهند و نکات اخلاقی را مورد اشاره قرار می‌دهند و واژگان دینی، معنوی و اخلاقی زیادی را به کار می برند. واژگانی مانند انسانیت، خدا، پیغمبر، پاکی، وجدان، محبت، صداقت، شرافت، راستگویی و وظیفه دائماً مورد استفاده ماست، اما پرسش اینجاست که انعکاس این واژه‌ها در زندگی و عمل ما چیست؟ نیم کره ذهنی ما با نیم کره عملی ما تقریباً هیچ ارتباطی با هم ندارند.

نکته‌ای که حالت معماگونه دارد این است که دایره ذهنی اخلاقی و دایره بیان اخلاقی چه ارتباطی با عمل اجتماعی ما دارد؟
من در منطقه نیاوران تهران به راننده اتومبیلی که سوبله (و نه دوبله) ایستاده بود با زبان خیلی ملایمی گفتم لطف می‌کنید قدری جلوتر پارک کنید چون ترافیک سنگینی در نتیجه توقف شما ایجاد شده است. پاسخ ایشان این بود که من هر کاری دوست داشته باشم می کنم. در اعتراض شهروند دیگری، وی گفت زیاد حرف بزنید شما را مچاله می‌کنم بعد می‌اندازم در جوب. در مورد جملات این راننده متخلف، می توان تحقیقات گسترده‌ای درباره فرهنگ خودخواهانه ایرانی انجام داد

در جستجوی خدا…..

دوشنبه, 29 آگوست, 2011

تا روزی که خویش  کوچک  درونت را فتح و معمایش را حل نکردی

در جستجوی خدا برمخیز

ادعای رستگاری مکن

تا روزی که شایعه ها هنوز می توانند تورا جلب کنند

تا روزی که تقصیرات دیگران بیش از تقصیرات خودت موجب نگرانی ات می شود

هنوز بر مشکل خویش کوچکت فائق نیامده ای

عقل و دل

یکشنبه, 21 آگوست, 2011

ذهن خود را می دهم پرواز ،من

تا شود خارج زحد وهم من

چون که عقل باشد به تنهایی خجل

می کنم همراه او دل نیز ،هم

می روند این دو به اوج کهکشان

دست در دست و تهی از رنج و غم

می رسند آنجا به طفلی زرد و زار

می گریست و ناله می کرد دم به دم

عقل من پرسید چرا نالنده ای؟

لیک مشغول شد به تیمارش دلم

تا که عقلم راز کودک،رو کند

قلب من او را رهانید از محن

باردیگر راه خود کردند پی

تا رسیدند بر فقیر،بی پیرهن

قلب من از این تماشا می گریست

لیک عقلم در تلاش رفع غم

عقل و دل با یکدگر کامل شوند

صد معما حل شود با این سخن

ای خوش آن روزی که من در این جهان

فکر خود را با دلم یکتا کنم

پاسخی از یک دوست

یکشنبه, 5 دسامبر, 2010

عزیزی که ذوق شعریش همیشه مورد تحسین و غبطه من بوده در جواب یکی از شعر های من در این وبلاگ پاسخی فرستاده است که ضمن خیر مقدم به ایشان آن را تقدیم همه همراهان می کنم:

تو یار  من من یار تو از هم جدا ما نیستیم

هرچند عاشق تا ابد همچون خدا ما نیستیم

ما عاشق هم بوده ایم از لحظه خلقت ولی

در عالم آزادگی ها همصدا ما نیستیم

بر هم بزن آیینه را بشکن دلی پر کینه را

مهر است جای دل ولی کوه وفا ما نیستیم

عشق است دین و جان ما آیین و هم پیمان ما

در راه عشق وعاشقی شاه و گدا ما نیستیم

غم ها شود چون سرنگون احساس ها آید برون

یک لحظه از احساس های دل رها ما نیستیم

خ دال الف باشد تما م معنی این عاشقی

بی آن بدان در این جهان جز یک معما نیستیم

(سرنا)