برچسب ها بـ ‘معشوقه’

عقل و عشق 3

چهار شنبه, 9 آگوست, 2017

منظور این است که باید در همه نوع عشقی – زمینی،موضوعی،الهی و… – باید معشوقی عاقل یا قابل عاقل شدن برگزید. همه عاشق فرزندان خود هستند اما اگر عاشقانه تربیتشان نکنیم، اجتماع و دنیا را تهدید به نابودی کرده ایم.
عشق به همسر یا معشوقه ای که احساس بر او حاکم است،بسیاری را به ورطه بی آبرویی و زحمت و رنج بیحاصل کشانده است.
آری،عشق در ذات آدمی است و تنها باید به مدد عقل آنرا در راه لذات خوب و نعمات حلال زندگی صرف کرد،مانند عشق به فرزندان،عشق به خانواده،عشق به همنوعان،عشق به طبیعت و در نهایت عشق به خالق همه خوبی ها.
آنقدر در زندگی نعمتهای زیادی برای عشق ورزیدن به آنها و لذت بردن از بودن در این جهان وجود دارد که واقعا جای تعجب و سوال است که چرا ما آدمیان اینگونه در آلودگی های مختلف دست و پا می زنیم؟!

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 20

سه شنبه, 22 دسامبر, 2015

قسمت عمده غزل های حافظ و بهترین آنها،در خطاب به معشوق دوم یعنی انسان جامع است.این انسان هرگز به دنیا نیامده،اما بشریت حسرت می خورد که ای کاش به دنیا می آمد،و اگر جز این بود،آن همه غلو و خشوع و شیفتگی حافظ در برابر معشوق،بی معنی و یاوه مانند جلوه می کرد که شطحیاتی بیش نمی بود.
انسان است که باید در کوره عشق گداخته شود،تا نقص خلقتی خود را که فانی،گمراه و خطاپذیر است،جبران نماید.همه سر خلقت در این فلسفه عشق عرفانی نهفته می شود،و از آنجا روشن می گردد که چرا پروردگار،کروبیان را به سجده کردن به آدم امر نمود.ابلیس که آدم را تحقیر کرد – زیرا از خاک آفریده شده بود – نمی دانست که برتری و خلقت او در عشق داشتن اوست.حافظ تمام عمر عاشق است.خود او می گوید:
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

دمی با حافظ

دوشنبه, 23 آوریل, 2012
 
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند
 
خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش
جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل
 
زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
 
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى
 
بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
 
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل
 
جانب عشق عزيزست فرو مگذارش
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه
 
به دو جام دگر آشفته شود دستارش

 

دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود

ناز پرورد وصالست مجو آزارش