برچسب ها بـ ‘معشوق’

بازهم از عشق!

شنبه, 29 اکتبر, 2016

خوش به حال “عاشق”
جز یار و معشوق هیچ چیز و هیچ کس دیگر را نمی بیند،خودی برایش وجود ندارد.
خوش به حال “معشوق”
کسی را دارد که جز او ،کس دیگری را نمی بیند.
و بدا به حال”عاشوق”! (عاشق+معشوق=عاشوق)
کسی که خودش هم عاشق است و هم معشوق
جز خودش هیچ کس و هیچ چیز دیگر را نمی بیند.
بد روزگاری شده است
دنیا پر است از عاشوق و چه نادرند عاشق ها و معشوق ها

چه خوش می گوید لسان الغیب…..

دوشنبه, 10 اکتبر, 2016

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

عشق و قدرت

شنبه, 27 آگوست, 2016

در کتاب” کلیدر” از”محمود دولت آبادی” در بخشی از کتاب،”نادعلی” از “ستار” می پرسد:

آخر تو که جز همین لباس هایت و جعبه ابزار پینه دوزی روی دوشت هیچ چیز دیگری در این دنیا نداری،به دنبال چه می گردی در زندگی،به چه امیدی،به چه عشقی؟

و ستار آرام و متبسم می گوید: به امید خود عشق،به عشق عشق!

نادعلی می پرسد:کجای وجود توست این عشق؟

ستار می گوید:در خود وجود!

اما معشوق کیست؟

از نظر ستار ،معشوق آدمی مردم و همنوعان ما هستند و عشق به بشریت در وجود آدمی به ودیعه گذاشته شده است.

در جایی دیگر از کتاب همین گفتگو بین”ستار” و”عباسجان” در می گیرد.این بار عباسجان است که به ستار می گوید:

به نظر من همه آدم ها بدون استثنا به دنبال قدرتند و همه شیفته آن هستند.هرکسی در هر سطح و مقداری که بتواند سعی می کند قدرتمند باشد و بر دیگران حاکم.اصلا آدم غیر از این آدم نیست!چیز خوبی است قدرت!اسب راهواری است و زندگی را بسیار لذتبخش می کند،هرچه بیشتر باشد تو خوشبخت تری!

اسبی که ارباب قدرت در طول زندگی بر آن سوار می شوند،کدام است؟ از نظر عباسجان،مردم و همنوعان ما!

این سوال و بحث روی پاسخ آن دامنه دار و طولانی به قدمت تاریخ است.به نظر من همه ما در درون خود پاسخ این سوال را یافته ایم و بر مبنای انتخابمان ،هدف از زندگی را برای خود روشن کرده ایم.

اگر دلتان خواست،نظر خود را بیان کنید.انتخاب مرا که از خلال مطالبی که در این سایت می گذارم می توانید حدس بزنید!

مقالات 53

یکشنبه, 26 ژوئن, 2016

عشق 13

از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

یاد باد

دوشنبه, 7 مارس, 2016

یادباد آن روزگاران،آن شبان

آن محبت،آن مکان ها،آن زمان

دیدن معشوق ،به هر عذر و دلیل

لیک نیت،بوسه ای از آن لبان

یاد داری آن جسارت های دل؟

وان تمایل های پیدا و نهان؟

یاد داری که چه حد بود تشنگی؟

بهر بیرون رفتن از این جهان؟

وارد دنیای شیدایی شدن

فارغ از غوغای هر کون و مکان

من دلم بهر همان ها می تپد

بیقرار آن تجلی های جان

بیوفا، یادم نمی آری چرا؟

آرزویم را بدان،من را بخوان

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 15

سه شنبه, 6 اکتبر, 2015

برای آنکه ببینیم که حافظ چگونه عشق و معشوقی را در نظر داشته،نخست باید ببینیم که خود او چگونه کسی بوده است؟این نیز کار آسانی نیست.
او در میان گویندگان ایران این خصوصیت را دارد که چندگانه باشد و در تعریف معینی نگنجد.در درجه اول شاعر است،آنگاه متفکر و سپس عارف،ولی هیچیک از اینها به تمامی نیست.بنابراین،ناگزیر می رسیم به تعریف دیگری که هرچند مبهم و کلی،ولی راضی کننده تراست و آن “رند” است،و خود او دوست می داشته که این صفت در باره اش بکاربرده شود.”رند”،یعنی فردی که همه اعتقادها و نظریه ها را شناخته و هیچ یک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته،و از مجموع آنها،نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نموده،که باز مفهومش حق تردید در باره همه باورهاست.از این راه آمادگی برای او پیدا می شود که به سبکباری و خلوص و بی ریایی و روشن بینی نزدیک شود.
با این حال،وزنه اصلی اندیشه حافظ به جانب”عرفان”گرایش دارد،مانند عطار و مولوی،بی آنکه سراپا آن را پذیرفته باشد.جرثومه های شک و چون و چرا در شعرهای اوست و نیز گرایش به لذائذ خاکی و اندیشه خیامی که همواره با او هستند،او را از جرگه عارفان معتقد خالص بیرون می آورند،و در وادی فکر،عنصری معرفی می کنند سکون ناپذیر و ناآرام،حافظ بنای یگانه فکری ندارد،خرگاه فکری دارد که آنرا هرجا که او را خوش آمدبرپا می کند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 14

سه شنبه, 22 سپتامبر, 2015

در شعر حافظ معشوق کیست؟عشق چیست؟
گمان می کنم که طرح این سوال بازمی گردد به این سوال اصلی که دیوان حافظ چه دنیایی در بر دارد؟
وی بیش از هرچیز از دو چیز حرف زده است: معشوق و می و چون می نیز تکمیل کننده عالم عشق است،پس در واقع همه چیز در این کتاب بزرگ بر گرد محور وجود “معشوق” می گردد،بدانگونه که می توانیم دیوان حافظ را “دفتر عشق و آزادگی” بخوانیم،همانگونه که این عنوان بر مجموعه غزلیات مولانا جلال الدین نیز می تواند اطلاق گردد.
با وجود آنکه دیوان حافظ ،عصاره تفکر و فرهنگ و تاریخ ایران را تا زمان خود،در خود فشرده و جای داده است،باز هم تعجبی ندارد که می بینیم که از زمان او تا به امروز،یعنی طی ششصد سال هنوز به این سوال پاسخ قطعی داده نشده است که معشوق حافظ چگونه کسی می تواند بود؟

بار دگر……..

دوشنبه, 7 سپتامبر, 2015

باردگر به کوچه رندان گذر کنیم
تا بشکنیم توبه و سجاده ترکنیم
دل را به دست مطرب و معشوق می دهیم
فارغ زفکر نیک و بد و خیر و شر کنیم
یک جرعه درکشیم زان داروی نشاط
چندین هزار وسوسه از سربدر کنیم
زاهد به ما نصیحت بیهوده می دهد
کز باده بگذریم و زساقی حذر کنیم
بیهوده بود پیروی ترهات شیخ
باردگر نباید از این ره گذر کنیم
بدتر از این عقیده چه باشد که شیخ وقت
گوید به روی خوب نباید نظر کنیم