برچسب ها بـ ‘معجزه’

نقد و تحلیل جباریت 3

یکشنبه, 28 جولای, 2019

در میان هر ملتی هزاران هیتلر و استالین بالقوه وجود دارد.ولی با این حال،به ندرت یکی از اینها موفق می شود تا مرحله کسب قدرت مطلق پیش رود و به اشتیاق رام نشدنی اش برای همتایی با خدایان نائل آید.این توفیق به شرایط و وضعیت اقتصادی،اجتماعی و سیاسی بستگی دارد.فی المثل،می توان موقعیتی را تصور کرد که در آن،زندگی اکثریت ملت زیر فشار باشد و مردم از این وضعیت اضطراری به شدت احساس اهانت و تحقیر کنند و قشر حاکم به دلیل خطراتی که می تواند متوجه امتیازات و یا مواضع قدرتش بشود،قادر یا مایل به رفع و رجوع مشکلات نباشد.در این وضعیت، مردم که به جز در مورد نیازمندی های ناگزیر زندگی طاقت فرسای روزمره،معمولا بین نوعی بی اعتقادی قضا و قدری و عصیانهای خسته و پراکنده در نوسانند،سرانجام به تب اشتیاق یک منجی مبتلا می شوند،منجی ای که بیاید و در یک چشم بر هم زدن،همه چیز را روبراه کند.
و بدین سان ،مردمی که به جای تلاش و کوشش در جهت تغییر و بهبودی وضع خود،به ظهور معجزه دل می بندند و انتظار آن را می کشند،سرانجام معجزه گران را نیز به قدرت می رسانند و آنان نیز به سرعت به جبارانی خودکامه بدل می شوند.

واگویه ها62

یکشنبه, 26 اکتبر, 2014

خدایا
خود به خوبی می دانم که چقدر گنهکارم و روسیاه
و نیز می دانم که خود مسئول تمامی این گناهانم
چرا که تو به من نعمت اندیشیدن را دادی
که به هیچ موجود دیگری در جهان نداده ای
و همین ابزار تشخیص حق و ناحق است
اما چیزهای دیگری هم می دانم
می دانم که تو اگرچه منطق مطلقی
و بالاترین قدرتها نزد توست
و حاصل این دو ،این می شود که:
گندم از گندم بروید،جو ز جو
پس باید نزد تو جوابگوی گناهانم باشم و در این تردیدی نیست
اما معجزه هم می کنی
بخشاینده و کریم هم هستی
و بخشنده ها را هم دوست داری
پس
می بخشم تا بخشیده شوم

سلام بر تابستان

یکشنبه, 22 ژوئن, 2014

………..و تابستان فرا رسید

می گویند امسال و سال آینده ،سال های خشکی هستند

می گویند کم آبی در انتظار ماست

می گویند ما دو برابر استاندارد های جهانی آب مصرف می کنیم

و خیلی چیزهای دیگر می گویند!

اما من هم می گویم:

این مردم در طول تاریخ هزاران ساله خود بارها و بارها ثابت نموده اند که

هر زمان با آنان صادقانه برخورد گردد

و از ایشان کمک بخواهند

حماسه آفرینده اند و به چشمه مهر و محبت نسبت به همنوعان تبدیل شده اند

صادقانه به آنها بگوییم که در این مورد(حفظ منابع)بسیار خطا داشته ایم

و از ایشان کمک بخواهیم تا ببینیم تولد یک معجزه را!

 

آرزو هایم……..

یکشنبه, 15 دسامبر, 2013

خدایا
خود به خوبی می دانم که چقدر گنهکارم و روسیاه
و نیز می دانم که خود مسئول تمامی این گناهانم
چرا که تو به من نعمت اندیشیدن را دادی
که به هیچ موجود دیگری در جهان نداده ای
و همین ابزار تشخیص حق و ناحق است
اما چیزهای دیگری هم می دانم
می دانم که تو اگرچه منطق مطلقی
و بالاترین قدرتها نزد توست
و حاصل این دو ،این می شود که:
گندم از گندم بروید،جو ز جو
پس باید نزد تو جوابگوی گناهانم باشم و در این تردیدی نیست
اما معجزه هم می کنی
بخشاینده و کریم هم هستی
و بخشنده ها را هم دوست داری
پس
می بخشم تا بخشیده شوم

مهربانی ساده است

یکشنبه, 27 اکتبر, 2013


مهربانی ساده است؛ ساده تر از آنچه فکرش را بکنی

کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر…

 

کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه،

آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند.

 

کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است

و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند.

 

کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند

که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند.

 

کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند،

حتی اگر صبوری سنگین شان کند.

 

کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست.

باید زندگی کرد و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست.

خواندنی

سه شنبه, 25 ژوئن, 2013

آدما گاهی لازمه

چند وقت کرکرشونو بکشن پایین

یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :

کسی نمرده.

فقط دلم گرفته

**************

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.

اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه…

آن جا که در میان خاک خوابیدی؛

«سنگ تمام» را می گذارند و می روند …!

  **************

گرگ شده اند اینروزها…

کافی است سر به زیر باشی 

با بره اشتباهت میگیرند 

خیز برمیدارند برای دریدنت…

************* 

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را …

«دکتر علی شریعتی»

*****************

خدایا

من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد

و تو انگار

معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا ….!!

************

گول دنیا را مخور……!!

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند

بره های این حوالی گرگ ها را میدرند

سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها

زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند…..

************

یادمان باشد!

هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم 

قامت یه‌ نفرو خم میکنه…..

************

لنگه های چوبی درب حیاطمان؛

گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛

ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند .

************

خــــدایا

دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است 

فقط من باشم و تو !!!!!

 *************

خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم

دیروز پزشک روستا گفت:

چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!

*************

نــه صدایش را ” نــازک ” میکــرد ..

و نــه دستــانش را ” آردی “

از کجــا بایــد به گرگ بودنش شک میکــردم؟!!!!!!!

***********

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران

می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده

ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد

شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می

گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا

برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

***********

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،

آهسته رد شو 

غم را با هزار بدبختی خوابانده ام…

************

وقتي همه با من هم عقيده مي شوند ،

تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام!!!

اسکار وايلد

**************

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.

از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید…

دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.

جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد

**************

سخت است فهماندن چیزی به کسی که

برای نفهمیدن آن پول می گیرد.

احمد شاملو

*************

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است…

**************

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

************

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند

و به تو می‌گوید ارباب ،نخند!

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری ،نخند 

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود

و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند! 

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!

************

متاسفانه بعضی ها هستند که :

بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛

بی آب ، دو هفته ؛

بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی “وجـــدان” ، خـیلی 

**************

اگر…

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمرشکسته ترین بودم…

من اگر پیامبر بودم

شنبه, 14 جولای, 2012

من اگر پيامبر بودم، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان… نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى وعده ميدادم…تنهامى آموختم انديشيدن را و “انسان” بودن را…

چارلي چاپلين

شرط پرواز

سه شنبه, 29 نوامبر, 2011

 

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی که عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان بود، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت،دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان.  آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند.پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آنها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آورد…

ماهها گذشت و روزی قوش‌پرور نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آنچنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند. اما اسفا که قوش دیگر ، میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد …!

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیر ماند که چه باید کرد ؟!

دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید.
اما کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت. پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، اما روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید…بسیاری راهها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاجت بردارد و اوج آسمان را بر شاخه درختی ترجیح دهد. اما سودی نبخشید ، پس با خود گفت : شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند.فریاد برآورد و درباری را گفت : برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد…
درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید.
بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به راز این کار پی ببرد.
زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست؟! چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان بپرد؟!زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت : پادشاها، رازی در میان نیست تا برملا سازم؛ معجزه ای نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان بپرید