برچسب ها بـ ‘مصلحت’

ناله عاشقان

دوشنبه, 18 نوامبر, 2019

عاشقان را بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست، كه اين زمزمه خاموش كنيد
خون دل بود نصيبم، به سر تربت من
لاله افشان به طرب آمده، مي نوش كنيد
بعد من سوگ مگيريد، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي، خويش سيه پوش كنيد
غير غم دار و ندارم به جهان چيست مگر؟
رشك كمتر به من ِ هستي بر دوش كنيد
خط بطلان به سر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه ی مخدوش كنيد
سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد
عاقلان، گفته ی عشاق فراموش كنيد
معینی کرمانشاهی

خداوندا!

دوشنبه, 8 می, 2017

خداوندا،خودت گفتی صدایم کن،اجابت می کنم آنگه
دگر افتاده ام از پا،ز بس که نام تو بردم کجایی پس؟
جوابم را نمی گویی،مرا لایق به یک پاسخ نمی دانی؟
منی که جز تو ای پشت و پناه ماندگان، دیگر ندارم کس؟
مرا گویند در بی پاسخی هم حکمتی و مصلحت باشد
خداوندا پر از دردم،من این حکمت نمی فهمم،به دادم رس
به فریاد سیه رو بنده ات هرطور که می خواهی جوابی ده
کلامی،گوشه چشمی،صدایم کن ،دگر تنهایی و آوارگیها بس
میان پوچی و سرگشتگی ،حیران و سرگردان و وامانده
ولی امیدها دارم به باران رحیمانه ز دریاهای پیش و پس
خدایا آگهی از این پشیمانی و نادم بودن این بنده نادان
کرم بنما،ترحم کن، بر این آتش گرفته روح چون کرکس

آتش بدون دود 15

یکشنبه, 24 آگوست, 2014

انحراف از اصول،در ابتدا،هر قدر هم ناچیز باشد،به تدریج جبران ناپذیر می شود.
اصول در نظر و عمل باید برهم منطبق باشند.
*********************************
صداقت،وفاداری خالصانه و جان بازانه به یک اعتقاد است،و اعتقاد خالصانه و جان بازانه به اینکه آن اعتقاد،به سود انسان است.
********************************
همه سیاستمدارانی که چرتکه مسائل روز را در یک دست دارند و کتاب رموز سیاست را در دست دیگر،دشمنان بد طینت عشق و ایمان انسانند،و دشمنان عدالت،آسایش و سعادت انسانی
*********************************
سیاست یعنی دروغ گفتن در حفاظ”مصلحت مردم”
ریا کردن در پناه”آرمان مقدس نجات مردم

درد دلی با حافظ!

دوشنبه, 28 اکتبر, 2013

حافظ چگونه ای؟

با رنج زمانه ات چه کرده ای؟بگو

با سرزنش های خار مغیلان و سنگ راه

با مکر زاهد و شحنه،چه چاره کرده ای؟

حافظا ناله ز بیداد زمان می کردی

اما زبان شکرشکن ز غیب،این را بدان

ما در زمان حال،بسی حسرت به دل تریم

حافظ اینجا کنون،ما خود عسس گشته ایم به خود

ما در کمین جان و روان عزیزان یکدیگریم

ما رحم به بیگانه و خودی نمی کنیم

ما با تمامی آدمیان،پیکار می کنیم

ما،”آدمیت” را نشانه گرفته ایم

یادش بخیر عزیز،چه زیبا سروده ای

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

اما عزیز دل

شیرین شکر سخن

پشمینه پوش رند

اینک و این زمان

ما تند و پرشتاب

همچون حرامیان

یکسر به ذات بدی،مبتلا گشته ایم

دل کنده از خود

دوشنبه, 15 اکتبر, 2012

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پرّیده ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام

زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام

پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام

هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

 

تنهایی آدم ها(2)

چهار شنبه, 25 می, 2011

من این حکایت را بر اساس یک روایت واقعی از یک دوست در قسمت اول نوشتم و بر اساس نظرات همدلان معبد نوعدوستی و با تخیلات خودم ادامه اش دادم تا باهم به یکی از بزرگترین معضلات امروز جامعه ایرانی که همان طلاق عاطفی است بپردازیم.آمارها می گویند پنجاه درصد ازدواج های بیست سال گذشته به طلاق واقعی یا طلاق عاطفی منجر شده است و اگر راست باشد این یعنی فاجعه سقوط اجتماعی.

به دو نکته نیز اشاره می کنم:

اول اینکه مثل مطالب عرفان و رسالت بشر در پایان این بحث نقطه نظرات شخصی خود را اعلام خواهم نمود.

دوم اینکه هم راوی قسمت اول یک مرد بوده و هم نویسنده قسمت دوم.بد نیست شما خانم ها هم قسمت دوم را از دید یک خانم بصورت یک حکایت کوچک در بخش نظرات بنویسید تا موضوع از منظر هردو جنسیت مخلوق خدا بررسی شود.من چشم در راهم.

و اما ادامه داستان از دید یک مرد:

به اصرار دخترشان،زن و مرد تصمیم گرفتند به یک روانشناس و مشاورخانواده خیلی معروف مراجعه کنند شاید فرجی در زندگیشان پیدا شود. موقعی که مرد به مطب دکتر مراجعه کرد،همسرش را دید که با دیدن او پشتش را به طرفش کرد و کراهت خود را از دیدن او ابراز نمود.

مرد آرام نشست.به منشی دکتر هم گفت که دونفری پیش دکتر وقت دارند.نیم ساعتی نشستند تا داخل شدند.دکتر قضیه را پرسید .مرد توضیح داد که دخترشان برای ایشان وقت گرفته و دکتر پس از مطالعه مطالبی که دختر این دونفر قبلا به او گفته بود ،گفت: بفرمایید.

مرد گفت:ما آمدیم تا شما ما را راهنمایی بفرمایید.اگر هم سوالی دارید،در خدمتتان هستیم.

زن شروع به صحبت نمود:آقای دکتر این مرد یک دروغگوی خیانتکار است.از ابتدای زندگی با همه نداریهاش ساختم.همه به من گفتند که با او ازدواج نکن.اما من بخاطر سادگی و صداقتش با او ازدواج کردم.بعد از ازدواج کار می کردم که با تولد بچه دوممون از من خواست که کارمو ول کنم و به تربیت بچه ها برسم.اشتباه کردم و قبول کردم.خودش می دونه که من چقدر خارج رفتن و دیدن کشورهای مختلف را دوست دارم.به من قول داده بود که دوتا کوله پشتی می گیریم و دنیارو می گردیم اما هیچوقت این کارو نکرد.به من خیانت کرد و با زن دیگری هم بود و………….

حالا هم زندگی رو ول کرده و تنها زندگی می کنه.من امروز اومدم بگم یا باید منو طلاق بده و یا برگرده تو اون خونه و حتی اگر می خواد تو یک اتاق دیگه باشه که چشم من به او نیفته اما ظاهر رو بخاطر بچه هامون تحمل کنیم.

مرد تو تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین بود.وقتی حرفهای زن تموم شد به آرامی شروع به صحبت کرد:

ما با عشق شروع به زندگی کردیم.اما به زودی با روشن شدن بی تربیتی و گستاخی و میل شدید ایشون به سلطه در همه موارد خانوادگی و اجتماعی و حتی کاری من،این رابطه سردتر و سردتر شد.من رابطه با زن دیگری رو کتمان نمی کنم.قبول دارم که اشتباه هم بود.اما دلیل روی آوردن من به کسی دیگر همین رفتار او بود.در مورد خارج رفتن ایشون هم تا بحال حداقل به هشت کشور دنیا سفر کرده و بعضی از کشورها را هم بیش از یک بار.چند تا خانم تو این دنیا این شانس را داشتند؟

در مورد ول کردن زندگی هم اولا ایشون بودند که چند سال قبل بی خبر من و بچه ها را بیست روزی ول کردند و رفتند.ثانیا باز هم علتش این گستاخی و آموزش عصیانیه که ایشون داره عملا و هرروز تو خانواده به همه یاد می ده.من دوباری که ایشون برای من احضاریه به دادگاه فرستاد هم به قاضی گفتم:اگر ایشون مثل همه زنهای دیگه در جایگاه خودش قرار بگیره و حریم ها را حفظ کنه،من حاضر به ادامه این شکنجه دائم روحی هستم.مثل ایشون بخاطر مصلحت بچه ها.در مورد طلاق هم باز به اصرار ایشون و وکیلی که گرفته بود اقدام کردیم اما باز هم ایشون وسط کار دبه کرد.

زن گفت:چون تو باید نصف زندگی رو به نام من کنی.

مرد لبخندی از سر درد زد و گفت:همه اش مال تو

زن گفت:من از تو چیزی نمی خوام!

مرد گفت:پس چرا این موضوع را مطرح می کنی؟

مشاور حرف هر دو را قطع کرد و گفت:ادامه ندهید.من همه چیز را فهمیدم.در زندگی دوطرف باید حداقل یکی از این دوچیز یا هردوشون باشه: عشق و اعتماد.در زندگی شما دوتا هیچیک وجود نداره.پس بهتره از هم جدا شوید.این هم به نفع شما دونفره و هم به نفع بچه هاتون.

من برای شما کاری نمی توانم بکنم.به سلامت!

بیرون مطب منشی صد و پنجاه هزار تومان بابت مشاوره انجام شده پول گرفت و زن و مرد هریک به سمتی رفتند ،در حالی که هردو به یک موضوع فکر می کردند:ممکنه جدایی برای ما دونفر خوب باشه،اما کی می گه به نفع بچه هاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟