برچسب ها بـ ‘مصاحبت’

کوچه مردها 73

چهار شنبه, 25 جولای, 2012

در روستای چهارباغ خوانسار اینگونه مرسوم بود که صبح روز بعد از رسیدن خانواده میهمان به آنجا همه زنهای روستا به دیدن زن میمان می آمدند و هنگامه پر سرو صدایی برای دو سه ساعت راه می افتاد و این بهترین فرصت بود تا من هم با پسرخاله ها بیرون روم.در میان پنج پسرخاله ام یکی از من بسیار بزرگتر بود و یکی بسیار کوچکتر(نوزاد)

پس من می ماندم و آن سه تای دیگر.”احمد”تقریبا همسن من بود و معمولا به چرای گاو و گوسفندان می پرداخت.گاهی با او به صحرا می رفتم.”کمال” دوسه سالی از من بزرگتر بود اما از نظر روحی به هم نزدیکتر بودیم  و معمولا مرا با خود به میان دوستانش می برد که مصاحبت با آنان بسیار شیرین و لذت بخش بود.بچه های بسیار پرشر و شور و شیرین زبانی بودند.بعضی از مشغولیات همراه آنان را برایتان خواهم نوشت. هرچه بزرگتر شدیم من و کمال بیشتر یکدل و صمیمی شدیم.”اصغر” هم دو سه سالی از من کوچکتر بود و همراه ما همه جا بود.این پسرخاله ها پسرعمویی داشتند به نام “جمال” که اکنون در قید حیات نیست اما تا بود در چهارباغ نزدیک ترین دوست من بود و همیشه باهم بودیم.

در روزهای بعد مادرم باید بازدید یک به یک آنان که پیشش آمده بودند می رفت و من هم آنجاهایی را که دوست داشتم،با او همراه می شدم.مثلا یکی از پسرعموهایش خانه ای داشت که به یکی از اتاقهایش کاملا سنتی و فوق العاده زیبا بود.اکثر مساحت دیوارهای اتاق مثل صحن مقدسین آینه کاری بود و دربها و پنجره هایش چوبی و همراه با صدها منفذ که با شیشه های مختلف رنگی پر شده بودند،چشم را خیره می کرد.همیشه دوست داشتم به دلایل مختلف به این اتاق بروم و بنشینم و سیر نقطه به نقطه اش را عمیقا نگاه کنم.

یا مثلا یکی از دخترخاله هایم که خیلی مسن بود و شوهر و چند بچه داشت،آنقدر خودش و بچه هایش به من محبت می کردند و به اشکال مختلف مرا مورد لطف خود قرار می دادند که همیشه از بودن با آنان لذت می بردم.

خانه ها اکثرا گلی بودند و طبقه پایین طویله و محل نگهداری دام و احشام بودند و طبقه بالا محل زندگی خانواده که معمولا از دو سه اتاق و یک ایوان کاهگلی خیلی بزرگ تشکیل می شدند که این ایوان در مهمانی ها محل پذیرایی بود و غالبا باغچه پر درخت و بزرگی هم روبروی ایوان قرار داشت که پر از درختهای سیب و زردآلو و گردو بودند و تاک های انگور هم در میانشان در کنار بوته های مختلف گل خودنمایی می کردند.

گندم زار ها و مزرعه سیب زمینی هم در جای جای روستا خودنمایی می کردند که در ایام تابستان و پس از درو گندم و جو تا یک ماهی بیشتر خانواده ها در کنار محصول چیده شده خود به سر می بردند که در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

رسالت بشري از ديدگاه من(1)

سه شنبه, 8 مارس, 2011

در دوماه گذشته،چله نشینی خود را(پس از موضوع عرفان)در مورد رسالت بشری آغاز و به انجام رساندیم.

متاسفانه استقبال و اعلام نظرهای همراهان معبد نوعدوستی بسیار ضعیف بود و حتی به تعداد انگشتان دست هم نظری ابراز نشد!؟ اگر همین نزدیک دویست نفر بازدید کننده متوسط روزانه را یک نمونه آماری فرض کنیم،به خوبی با توجه به مطلب بالا می توان دریافت که چرا در جامعه کنونی ما این همه تعارض و سردرگمی فرهنگی و اجتماعی وجود دارد؟

واقعیت این است که بیشتر جوانان کشور ما،توجهی به سوالات اساسی هر فرد در زندگی به منظور شناسایی تکلیف و رسالت خود در جهان و در دوره زندگی خود ندارند و این واقعیت بسیار تلخی است،چرا که باعث تلف شدن عمر عزیز و غیر قابل بازگشت آنان می گردد.

واقعیت دیگر این است که دنیا را “اعتقاد” می گرداند و در هر جامعه ای معتقدان و مومنین اعتقادی هستند که با درجه ای از ایمان به اعتقادشان،حتی به بهای فدا کردن جان شیرین،آنقدر مبارزه می کنند که حاکمیت آن جامعه را به دست گیرند و حق هم همین است.به اعتقاد من در بین همه آنچه که خوانده ام و شنیده ام،زیباترین و کاملترین و سازنده ترین عبارت،مربوط به امام سوم شیعیان،حسین ابن علی است که می فرماید(نقل به مفهوم):

“زندگی یعنی کسب یک اعتقاد و مبارزه در راه حاکمیت آن اعتقاد”

و به قول دکتر شریعتی در کتاب “کویر”:

هر موجودی در طبیعت،آنچنان است که باید باشد و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد،نیست. چه پست و حقیرند،آنها که فاصله میان”آنچه هست”شان با “آنچه باید باشد”شان نزدیک است.

در این چله نشینی ،من از افراد مشهور و صاحب نامی ،در دسته های زیر،مطالب مربوط به موضوع رسالت و وظیفه بشر را جمع آوری و ارائه نمودم:

-مبلغان دینی همچون:مسلمانان،مسیحیان،زرتشتیان و مسیحیان

-بی خدایان

-عالمان و عارفان

-فیلسوفان

-شاهان و قدرتمندان

-هنرمندان

-مبتکران و خلاقان

-درویشان و فقیران

-مصلحین اجتماعی

-نویسندگان و شاعران

و اکنون نوبت آن است تا به بیان نظرات خود در این مورد بپردازم و از شما همراهان معبد نوعدوستی نیز درخواست نمایم،چکیده نظرات خود را ابراز نمایید که جامعه پرسشگر امروز ما ،سخت محتاج و تشنه آن است،حتی اگر خودش نداند!

ابتدا برای بیان لزوم آگاهی به “تکلیف و رسالت بشر”به ارائه مطلبی از کتاب”دنیای سوفی”نوشته”یوستین گردر” می پردازم که مطالعه این کتاب را به همه توصیه می کنم:

بسیاری از مردم، هر کدام، یک سرگرمی دارند بعضی سکۀ قدیمی یا تمبر خارجی جمع می کنند، برخی به کاردستی مشغول می شوند، دیگران در اوقات فراغت به ورزش می پردازند.

گروهی از کتاب خواندن لذت می برند. ولی ذوق مطالعۀ آنها بسیار با هم متفاوت است. عده ای فقط روزنامه یا چیزهای فکاهی می خوانند، جمعی رمان دوست دارند، مابقی هم چه بسا خواندن کتابهای ستاره شناسی، طبیعت وحشی یا کشفیات علمی را ترجیح می‌دهند.

اگر من به اسب یا به سنگهای قیمتی علاقمند باشم نباید انتظار داشته باشم که بقیه هم در سلیقه من  سهیم باشند. اگر من کلیۀ برنامه های ورزشی تلویزیون را با لذت تماشا می کنم، باید این واقعیت را بپذیرم که افرادی هم حوصله شان از ورزش سر می رود.

آیا چیزی هست که همه به آن علاقمند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه- صرف نظر که کی هستند و کجای جهان زندگی میکنند- باشد؟ آری، مطالبی هست که قطعا مورد علاقۀ همگان است. و موضوع بحث ما دقیقاً همینهاست.

مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می‌میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک وتنها همین سوال را بکینم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدمها.

ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد- آیا چیزی می‌ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیدۀ آنها آدم نمی‌تواند فقط   در بند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم را دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم-یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارندريا، و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه میکنیم.

علاقه به این که بدانیم ما کی هستیم امری تصادفی چون جمع کردن تمبر نیست. جویندۀ این مطلب در بحثی شرکت می کند که با پیدایش بشر بر کره زمین آغاز شد و هنوز ادامه دارد. این که جهان، زمین، چگونه وجود یافت، موضوعی بس مهمتر و بزرگتر از این که چه کسی در بازیهای المپیک پیشین بیش از همه مدال برد.

بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن یکی چند پرسش فلسفی است:

جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا در پس آنچه درخ می دهد اراده یا مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات است؟ این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید زیست؟ آدمیان در طول سالها و سده ها این پرسش ها را کرده اند. فرهنگی وجود ندارد که نخواسته باشد بداند بشر چیست و جهان از کجا آمد.

سوالات فلسفی در اصل چندان زیاد نیست. شماری از مهمترین آنها را ما در همین گفتگو مطرح کرده ایم. ولی تاریخ برای هر کدام از این سوالها جوابهای متعدد پیش نهاده است. از این رو پرسیدن مسائل فلسفی آسانتر از پاسخ دادن آنهاست.

امروزه نیز هر فرد باید برای این گونه پرسشها پاسخ خود را بیابد. برای درک این که آیا خدایی وجود دارد یا پس از مرگ حیات است، نمی توان به دایرالمعارف مراجه کرد . هیچ دایرالمعارفی به ما نمی گوید که چگونه باید زندگی کرد. اما بررسی اعتقادات دیگران می تواند یاری رساند که دید خود را از زندگی سر و سامان بخشیم.

جستجوی فیلسوفان برای حقیقت بی شباهت به داستانهای جنائی نیست. بعضی فکر می کنند فلان کس قاتل است، دیگران این یا آن را مسئول می دانند.

پلیس گاه موفق به کسب حقیقت می شود. ولی گاهی نیز، با وجود آن که جواب مسئله جایی نهان است، به اصل قضیه پی نمی برد. پس اگر هم پاسخ مطلب دشوار باشد، پاسخی احتمالاً هست، و پاسخ درست فقط یکی است. یا نوعی هستی پس از مرگ هست- یانیست.

بسیاری از معماهای کهن را علم تاکنون پاسخ گفته است. روزگاری هیچ کس نمی دانست پشت تاریک ماه چه شکلی است. این را با بحث و جدل نمی شد حل کرد، و هر کسی تصوری از آن داشت. ولی امروزه دقیقاً می دانیم سمت تاریک ماه چه شکل است، واحدی دیگر به آدمهای کرۀ ماه، یا این که ماه از پنیر است«باور» ندارد.

یک فیلسوف یونانی که بیش از دو هزار سال پیش می زیست معتقد بود فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد. حیات برای بشر چنان حیرت انگیز بود که پرسشهای فلسفی به خودی خود مطرح شد.

پیشنهاد من برای ادامه بحث این است که فعلا سوال“چرا به دنیا آمدیم؟” را کنار بگذاریم و به موارد زیر بپردازیم:

الف – انسان چه نوع موجودی است؟

ب – توانمندی های او نسبت به سایر موجودات چیست؟

ج –میل دوگانگی در انسان(شیطان و خدا)

برای یافتن پاسخ این موارد از مطالب مقدمه کتاب”همه باهم برادریم”استفاده می کنم:

هر چندگاه یکبار معلمی بزرگ ظهور می کند. ممکن است چندین قرن بگذرد تا چنین شخصی پیدا شود. آنچه بدان شناخته می شود زندگی است که نخست خود آنرا عمل می کند و بعد به دیگران می گوید که چگونه ممکن است بد‌انسان زندگی کرد.

انسان متعالی همواره برای جستجوی شوق آمیز حقیقت، احترام عمیق به حیات، آرمان دل نبستن به هیچ چیز و آمادگی برای آنکه همه چیز در راه شناختن خدا فدا شود تأکید داشته است.

در سراسر عمر خودباید در جستجو و تکاپوی مداوم حقیقت بود و دائما باید به خود متذکر شدکه: “زندگی،حرکت، و همۀ وجود من برای دنبال کردن این منظور است. حیاتی که در اعماق گذشته ها و سنتها ریشه نداشته باشد سطحی است. بعضی ها گمان دارند که وقتی می بینیم چه چیز درست است، آنرا انجام می دهیم. در حالی که چنین نیست. اغلب حتی هنگامی که می دانیم چه چیز درست است خود به  خود راه درست را انتخاب نمی کنیم، بلکه در برابر فشار تمایلات نیرومند خود مغلوب می شویم و به کار نادرست می پردازیم و به نوری که در درونمان می تابد خیانت می ورزیم.

هیچ اعتقادی را که عقل نمی پذیرد یا هیچ دستوری را که با وجدان سازگاری نداشته باشد نباید قبول کرد.

اگر ما به خدا اعتقاد داشته باشیم و این اعتقاد نه فقط در اندیشۀ ما بلکه در سراسر وجودمان باشد تمام بشریت را بدون هیچ گونه امتیاز نژاد و طبقه و ملیت و مذهب دوست می داریم و برای یگانگی بشریت می کوشیم.

خداوند رشتۀ ارتباط مشترکی است که تمام موجودات بشری را با یکدیگر متحد می سازد. گسستن این رشته حتی در ارتباط با بزرگ ترین دشمنان به مفهوم درهم شکستن و ناچیز ساختن خود خدا خواهد بود. حتی در شریرترین اشخاص هم انسانیت وجود دارد.

به قول گاندی :برای من سیاست محروم از مذهب، کثافتی است که همواره باید از اجتناب داشت. سیاست با سرنوشت ملتها بستگی دارد و آنچه با رفاه ملتها مربوط می شود باید برای کسی که تمایلات مذهبی دارد یا به عبارت دیگر جستجو کنندۀ خدا و حقیقت است مورد توجه و علاقه باشد. در نظر من خدا و حقیقت کلماتی مترادف یکدیگرند و اگر کسی به من بگوید که خدا، خدای ناراستی و خدای شکنجه و آزار است من از پرستش چنین خدایی سر می پیچم.

گاندی همچنین می گفت :در یک جنگ آینده نمی توان یقین داشت که هیچیک از طرفین سلاحهای اتمی را به کار نخواهند برد. ما اکنون قادر هستیم که تمام آنچه را طی قرون متمادی با دقت بسیار و با تحمل رنجها و فداکاریها بنا کرده ایم در یک لحظه نابود سازیم. با تبلیغات مداوم مردم را برای جنگ اتمی آماده می سازیم و اظهار نظرهای تحریک آمیز در همه جا آزادانه پخش می شود. حتی در کلمات خود تجاوز را به کار می بریم. قضاوتهای تند و خشن، بدخواهی و خشم همه صورتهای خدعه آمیز و موذیانه خشونت و تجاوز هستند.

در اوضاع ناگوار کنونی که نمی توانیم خود را به درستی با شرایطی که علوم به وجود آورده اند هماهنگ سازیم به آسانی نمیتوان اصول عدم خشونت، حقیقت و تفاهم را به کار بست. اما به این جهات نباید از تلاش دست کشید. در حالی که سرسختی و لجاجت رهبران سیاسی دلهای ما را به وحشت می افکند، عقل سلیم و وجدان مردم جهان به ما امید می بخشد.

باافزایش سرعت تغییرات جدید نمی توان تصور کرد که دنیای صد سال بعد چگونه خواهد بود.ما نمیتوانیم از جریانهای کنونی اندیشه و احساس پیشی بگیریم.

ما در دورانی زندگی میکنیم که به شکستها و خشونتهای  اخلاقی خود توجه دارد. دورانی که یقینهای کهن فرو می ریزند و طرحهای مأنوس آشفته می شوند و در هم می شکنند. عدم برد باری و ناسازگاری افزایش می یابد. شعله آفریننده یی که به جامعۀ بشری روشنی می بخشد رو به کاهش می رود. اندیشۀ بشری با نیروی شگرف و گوناگونی خیره کننده‌اش نمونه هایی متضاد به وجود می آورد، از یک سو بودا یا گاندی و از سوی دیگر نرون یا هیتلر.

ادامه دارد……