برچسب ها بـ ‘مسکین’

بیت اول

دوشنبه, 6 آگوست, 2018

بیت اول،عشق با لبخند و رویاها نوشت
شوق وصلش همره خونابه های دل،سرشت
بیت دوم در تغزل های جان و جسم و روح
اوفتادن پیش پایش، جان و مال گردد گرو
بیت سوم، پانهادن در ره جانانه است
سختی و آوارگی و دوری از کاشانه است
بیت چارم ناله های جانگداز عاشقی است
بیقراری در فراغ دلبر و دیوانگی است
بیت پنجم،سوختن در آتش هجران اوست
بی شکیبا در بیابان در هوای کوی دوست
بیت بعدی جوشش روح است دردامان عشق
مستی و شوریدگی و دوری از هر بدسرشت
بیت هفتم شمع جمع عارف و عامی شدن
نور حق در پیش چشم و اسوه یاری شدن
هفت شهر عشق را با پای دل باید که رفت
عقل مسکین کی تواند میوه آرد از درخت؟

ابیات عشق

دوشنبه, 28 می, 2018

بیت اول،عشق با لبخند و رویاها نوشت
شوق وصلش همره خونابه های دل،سرشت
بیت دوم در تغزل های جان و جسم و روح
اوفتادن پیش پایش، جان و مال گردد گرو
بیت سوم، پانهادن در ره جانانه است
سختی و آوارگی و دوری از کاشانه است
بیت چارم ناله های جانگداز عاشقی است
بیقراری در فراغ دلبر و دیوانگی است
بیت پنجم،سوختن در آتش هجران اوست
بی شکیبا در بیابان در هوای کوی دوست
بیت بعدی جوشش روح است دردامان عشق
مستی و شوریدگی و دوری از هر بدسرشت
بیت هفتم شمع جمع عارف و عامی شدن
نور حق در پیش چشم و اسوه یاری شدن
هفت شهر عشق را با پای دل باید که رفت
عقل مسکین کی تواند میوه آرد از درخت؟

مقالات 65

یکشنبه, 18 سپتامبر, 2016

4 – رشد تعقل و پیدایش عشق
ای عزیز بدان و آگاه باش که اکثریت آدمیان عالم،به این مرحله نمی رسند و اگر تو در طریق معنویت بدین درجه رسیده ای خوشا به سعادت و حال مطبوع تو!
چون به مرحله ای از رشد عقلی رسیدی که بدانی باید خالصانه و بی ریا به تربیت و اصلاح خود بپردازی،مانند این است که تازه جاده و طریق درست بندگی و رشد و تعالی و کمال را پیدا کرده ای.پیدا کردن آدرس درست دوست ،خود موفقیت بسیار بزرگی برای آدمی است. در این مرحله به نتایج و دستاوردهای زیر یقین پیدا می نمایی که:
– مال و ثروت و زن و فرزند و زندگی،منافی با انسانیت نیست.همه چیز بسته به دید و اندیشه توست.
چیست دنیا از خدا غافل بدن
نی قماش و نقره و میزان و زن
مال را کز بهر دین باشی حمول
نعم مال صالح ،خواندش رسول
آب در کشتی هلاک کشتی است
آب اندر زیر کشتی،پشتی است
چونک مال و ملک را از دل براند
زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند
یاد درویشی چو در باطن بود
بر سر آب جهان ساکن بود
اگر تعلق از میان برخیزد،جاه و مقام و ثروت و زن و فرزند و امثال اینها نه تنها زیانی ندارد بلکه متضمن فواید بسیار هم هست.
– و چون بدین مقام رسیدی،وجودت مستعد پذیرای عشق به خداوند می شود.عشقی که تو را آماده مجاهده با نفس در راه وصال و دیدن او می نماید.
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد،قلم بر خود شکافت
مولانا در مقدمه دفتر پنجم می گوید:اگر کسی با نردبان به بام رسید،دیگر نگاهداشت نردبان بر او لازم نیست یا اگر کسی با قرع و انبیق طلا ساخت دیگر نیازی به قرع و انبیق ندارد.رهرو طریقت و راه نجات نیز چون به مدد عقل و خرد بدینجا رسید،دیگر به این وسیله نیاز ندارد و اکنون او را ابزاری دیگر باید که همان امانت الهی یا “عشق” است.محرکی که به او نیرویی لازم برای پیمودن راه پر سنگلاخ و فراز و نشیب دیدار دوست را می دهد.
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
باز تاکید می کنم که در وجود سالک راه خدا،عقل و عشق در مقابل و مخالف یکدیگر نیستند،بلکه عشق در امتداد عقل می آید و چون بنده با مدد عقل به وجود خالق و بی همتایی و خیرخواهی او نسبت به خود واقف شد،از این پس عاشق او می گردد و به مدد این عشق راه زندگی را ادمه می دهد و دیگر به اصطلاح از خود بیخود می شود.از این پس خودی نمی شناسد هرچه هست معشوق است و شوق دیدار و وصل او.
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هرچه گفت و گوی خلق،آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد
این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عشق را معزول کردیم و هوا را حد زدیم
کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است
چون شدی معشوق از آن پس هستی مشتاق نیست
اکنون آماده طی طریقی و باید اقدامات عملی خود را برای رسیدن به کوی دوست آغاز نمایی.مدد حق به همراهت!

جمع اضدادیم!

دوشنبه, 15 فوریه, 2016

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم
رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاریم و طربناک تر از باد بهاریم
خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
از نعره مستانه ما چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق ،باده ننوشیم
وز سفره رنگین فلک، لقمه نگیریم
بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند
آیینه صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه نوریم، بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟
جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم

از مهدی اخوان ثالث

دوشنبه, 21 دسامبر, 2015

شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
از بس که ملول از دلمرده ی خویشم
هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم
این گریه ی مستانه ی من بی سببی نیست
ابر چمن تشنه و پژمرده ی خویشم
گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت
من نوحه سرای گل افسرده ی خویشم
شادم که دگر دل نگراید سوی شادی
تا داد غمش ره به سراپرده ی خویشم
پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل
خون موج زد از بخت بدآورده ی خویشم
ای قافله ! بدرود ، سفر خوش ، به سلامت
من همسفر مرکب پی کرده ی خویشم
بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق
دل خوش نشود همچو گل از خرده ی خویشم
گویند که ( امید و چه نومید ! ) ندانند
من مرثیه گوی وطن مرده ی خویشم
مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید ؟
پرورده ی این باغ ، نه پرورده ی خویشم

مهدی اخوان ثالث

چه کنم استاد؟

دوشنبه, 9 ژوئن, 2014

در بردن دل از من بیچاره استادی،ولی
در بردن روح از تنم ،این پا و آن پا می کنی
عاشق شدن بر روی تو،با وصل جانان خوش بود
بردی دل و دین مرا، خود را چه پنهان می کنی؟
محتاج مهر و ناز تو،در کوی تو چون سائلی
تاج گدایی بر سرم ،جانا تو شاهی می کنی
در سرزمین قلب من،حاکم به هر جایش تویی
فرمان بده تا جان دهم،آخر چه حاشا می کنی
من تشنه دیدار تو،مسکین یک لبخند تو
مسکین نوازی وعده ات،از من چه پروا می کنی
رحمی نما بر حال من،لطفی بکن در کار من
در جان من منزل نما،من را تو درمان می کنی
از خاک باشد این تنم،لیک حق دمیده در تنم
گر مهر تو افزون شود،من را مقرب می کنی
چون هم خدا لطفی کند،هم مهر تو قسمت شود
این جان سرد و مرده را،پرشور و غوغا می کنی

دیگران را یار باش

دوشنبه, 30 دسامبر, 2013

به نام خالق باران
به لطف یاری یاران
به مهر بی حد جانان
به آیین پر از رمز و ثواب ناب عیاران
به کردار جوانمردان پاک و بیزار از گنهکاران
به آوای پر از راز و نیاز دردمندی در شبانگاهان
به رنج مستمندان و به درد جان تبداران
که ایزد را به روز حشر،مدار امید بخشش گر
نگیری دست بیماران و مسکین و فقیر و آرزوداران

عارفانه ها 34

چهار شنبه, 12 دسامبر, 2012

ابراهیم ادهم گفت:وقتی غلامی خریدم.

گفتم:چه نامی؟ گفت: تا چه خوانی.

گفتم :چه خوری؟ گفت:تا چه دهی.

گفتم: چه پوشی؟ گفت: تا چه پوشانی.

گفتم: چه کنی؟ گفت: تا چه فرمایی.

گفتم: چه خواهی؟ گفت: بنده را با خواست چه کار است!

پس با خود گفتم:

ای مسکین!تو در همه عمر خدای را،اینچنین بنده بوده ای؟

 

عطار نیشابوری