برچسب ها بـ ‘مسخره’

کمی بیاندیشیم

یکشنبه, 25 ژانویه, 2015

حق انتخاب

به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید : چهره ، والدین (پدر و مادر) و زادگاه.
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.

عذر خواهی
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است.
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره!

دلقک
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکتر گفت به فلان سیرک برو.آنجا دلقکی هست.آنقدر می خندانت تو را که غم از دلت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!

نامه عاشقانه خداوند به تمام بندگان

شنبه, 1 نوامبر, 2014

سوگند به ‘روز’
وقتی نور میگیرد
و به ‘شب’
وقتی آرام میگیرد
که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی دارم
┘◄ ( ضحی 1تا 3)

اما افسوس
که هرکس را فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به مسخره گرفتی
┘◄ (یس 30)

و از تمام پیامهایم روی برگرداندی
┘◄ (انعام 4)

و با خشم رفتی و
فکر کردی
هرگز برتوقدرتی نداشته ام
┘◄ (انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری
┘◄ (یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری
┘◄ (حج 73)

پس چون مشکلات
از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید ……
گفتم کمکهایم درراه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی
اما به من شک داشتی
┘◄ ( احزاب 10)

تا زمین با آن وسعت بر تو تنگ آمد
پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی
و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری،
پس من بسوی تو بازگشتم تا تو نیز بسوی من بازگردی که من مهربانترینم ،در بازگشتن
┘◄ (توبه( 11

ده قانون زندگی

شنبه, 4 آگوست, 2012

 

 

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست

******************

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه “زندگی” نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید

*******************

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

*********************

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايتان را بياموزيد

**********************

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

************************

قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد،سرزنش نكنيد،تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار مي‌دهد تا ببيند شما چكار مي‌كنيد

************************.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید

****************************

.قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.

***************************

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید

************************

.قانون دهم : خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد

کوچه مردها(49)

یکشنبه, 5 فوریه, 2012

 

شبی از شبهای تابستان در پشت بام نشسته بودیم و دور سفره جمع بودیم.خیلی از خانواده های دیگر نیز روی پشت بام بودند و خانواده ها دور هم جمع شده بودند.

ناگهان صدای برخورد شدید سنگ به درب آهنی ،همراه با عربده ها و فحش های چند مرد و زن باهم ،سکوت محله را به هم ریخت.فریاد می کشیدند:باز کن نامرد! بیا بیرون.با تو کاری نداریم.با اون ….. خانم کار داریم.زن ها هم فریاد می کشیدند که:بیشرف،تو بابای ما نیستی و……..

در عرض چند ثانیه همه محله از پشت بام ها منتقل شدند به داخل کوچه!

سه خانه بعد از ما ،داخل کوچه فروزنده به تازگی خانه ای ساخته شده بود و پیرمردی حدود هفتاد ساله همراه همسر حدود شصت ساله اش زندگی می کردند و طبقه پایین را هم به آقایی که پلیس راهنمایی و رانندگی بود ،اجاره داده بودند که با خانواده اش در آنجا زندگی می کردند.

فعالیت های بزرگان محل شروع شد و همه سعی در آرام کردن مراجعین داشتند اما هرچه می کردند فایده نداشت که نداشت.مردهای جوان عربده می کشیدند و هر کدام را که به کناری می بردند،با عربده و کشمکش خود را رها می کرد و باز با لگد و سنگ و هرچه که می توانست به در می کوبید و سعی در باز کردن آن داشت.همه از نفس افتاده بودند و با این وجود آرام نمی شدند.

یک ربعی همین اوضاع ادامه داشت تا اینکه حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)با لباس پاسبان شهربانی از خانه اش بیرون آمد و فریاد کشید که:اینجا چه خبره؟

همه  ساکت شدند و آن مهاجمین هجوم آوردند به سمت حسین آقا ،اما به آرامی و زن ها به حالت گریه شروع کردند به شکایت و عرض حال.

معلوم شد حسین آقا وقتی دید این ها آرام نمی شوند،به خانه رفته بود و لباس های فرم خود را پوشیده و برگشته بود به محل دعوا که این حیله کارگر افتاد،بخصوص وقتی که بعد از چند دقیقه در خانه پیرمرد هم باز شد و همسایه او با لباس پلیس راهنمایی رانندگی هم بیرون آمد که باعث شد مهاجمین حسابی ماستها را کیسه کنند.

ماجرا از این قرار بود که ظاهرا پیرمرد با وجود داشتن زن و پنج فرزند(دو دختر و سه پسر) که همگی بالغ و بزرگ و خانواده دار بودند،به هر دلیلی ازدواج دومی کرده بود و همسر دومش را در این خانه جاداده بود و هفته ای یکی دو روز هم به این جا می آمد.ظاهرا بعد از مدتی خانواده اول ایشان مشکوک می شوند و نهایتا پی به موضوع می برند و آدرس خانه هوو خانم را هم بدست آورده و شش نفری(خانم اول و بچه ها)شبانه حمله می کنند تا حق او را کف دستش بگذارند.

با معلوم شدن موضوع،همه جنجال فروکش کرد و همه محله می خندیدند و مسخره می کردند و خامواده پیر مرد هم همچنان گله مند و شاکی بودند و پی در پی از حسن آقا می خواستند که به دادشان برسد.حسین آقا هم با تحکم سرشان فریاد زد که:اگر شکایتی دارید،به ژاندارمری محل مراجعه کنید و شکایت کنید تا به آن رسیدگی شود.حق ندارید مزاحم مردم و این خانواده شوید.اگر ادامه دهید همه شما را تحویل ژاندارمری خواهم داد.حالا هم اینجا را فوری ترک کنید.

مهاجمین با دلخوری و در حالی که برای پدر و زن بابای خود خط و نشان می کشیدند ،محل را ترک کردند و حسین آقا بعد از ده دقیقه ای صحبت با پیر مرد در حالیکه با تاسف سرش را تکان می داد،رو به جمعیت کرد و گفت:امان از دست زن بد! بعد هم همه را دعوت به مراجعت به منزل خود کرد و یواش یواش همه متفرق شدند.

این موضوع خیر خیلی خوبی برای مستاجر پیرمرد داشت.تا چند سال در طبقه پایین بود،بدون اینکه ریالی به اجاره اضافه شود!پیرمرد به یک نگهبان معتبر احتیاج داشت!