برچسب ها بـ ‘مستعمل’

زمستان های کودکی من

شنبه, 16 مارس, 2019

با خیزی که از پاییز برداشته بودیم،خود را برای زمستان کاملا مهیا کرده بودیم.
ده ها سال است که دیگر از آن سرمای هوای زمستان تهران دیگر خبری نیست.
بادهای بسیار سنگین که هر از گاهی شکل گردباد به خود می گرفت از اواخر پاییز شروع می شد و در زمستان هم بصورت کولاک های برفی سنگین ادامه پیدا می کرد.
نشستن برف به ارتفاع پنجاه سانتی متر و حتی بیشتر عادی بود و هنگام راه رفتن در برف تا نزدیک کمر ما بچه ها را برف می گرفت،اما مگر این چیزها حریف ما می شد؟
هرگز این موقعیت ها را از دست نمی دادیم.کارگران ساختمانی که حالا بیکار شده بودند،در دسته های دو و سه نفری راه می افتادند و فریاد می زدند:”برف پارو می کنیم”.اما اکثر مردم این کار را خودشان می کردند.دیدن صحنه ریخته شدن برف بر سر عابران از پشت بام ها و دعواهایی که ایجاد می شد،یکی از تفریحات مابود.دسته کشی و گلوله برف بازی و بر سر هم زدن هم یکی از بازی های متداول ما در این ایام بود،همینطور ساختن آدم برفی های بزرگ و خنده رو توسط جوانتر های محل که بسیار زیبا و روحیه دهنده بودند.
اما بهترین تفریح ما ،سرسره بازی بود که به دو شکل این کار را می کردیم:
یا روی تپه های برفی حاصل از پارو کردن پشت بام ها با کمک گرفتن از یک سینی فلزی یا بدون آن به سمت پایین سر می خوردیم و یا با ریختن آب روی یک سطح صاف برفی به طول ده متر و عرض حدود یک متر سرسره افقی یخ زده ای درست می کردیم که با دویدن و دور گرفتن ،روی این دالان یخی در حالت ایستاده تا آخر سر می خوردیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم.
لرزان از سرما و خیس به خانه برگشتن و تا گردن درون کرسی گرم فرو رفتن هم عالمی داشت که در این روزگار دیگر یافت نمی شود،تازه از تنقلات روی کرسی مثل مغزگردو و مغز بادام و کشمش و برگه زردآلو که از خوانسار(روستای مادرم) می آوردند هم بهره مند می شدیم.
خوراک زمستان های ما هم معمولا خوراک لوبیا و اشکنه و عدسی بود و بعضی اوقات هم آبگوشت های چرب و خوشمزه.
دو چیز فصل زمستان هم هرگز یادم نمی رود:
یکی شب نشینی های زیر کرسی و صحبت هایی که برای ما بچه ها فوق العاده لذت بخش بود و آنقدر قهقهه می زدیم تا همانجا خوابمان می برد.
و دیگری خرید لباس عید در اسفند ماه از خیابان سلسبیل(که بالای شهر و بازار محله ما بود)!آنقدر این لباسها را و بوی نو آن ها را دوست داشتم که تا عید که می پوشیدمشان،حداقل روزی پنجاه بار درب کمد را باز می کردم و با کیف تمام نگاهشان می کردم!
آخر من همین سالی یک دست لباس نو را داشتم و در صورت نیاز به لباس بیشتر باید از لباس های مستعمل بزرگتر هایم استفاده می کردم و برادرهای من هم ،از لباس های کوچک شده برای من!

کوچه مردها(27)

یکشنبه, 13 نوامبر, 2011

در دنیا کسی را بیشتر از پدرم دوست ندارم.بعد از خدا،هرچه دارم از اوست و ذره ای اغراق در این مطلب نیست.این ها را نوشتم تا بعد از خواندن مطلب امروز این تصور پیش نیاید که از او کدورتی در دل دارم.

پدرم مردی خشن و تند خو است،حتی همین حالا که حدود هشتاد سال دارد!علت این امر هم در این است که از چهار سالگی کاملا یتیم بود و هم پدر و هم مادرش ،طبیعت و روزگار بودند و در نتیجه او با همه وجود آموخته بود که باید با قاطعیت و بی رحمی و با استفاده از کوچکترین فرصتها زنده ماند و رشد کرد.

در خانه هم هم مادرم و هم ما چهار فرزند همیشه از او می ترسیدیم و حساب می بردیم!

یک روز صبح پدرم از من یک لیوان آب خواست.باید به سرعت لیوان بلوری را از کوزه پر از آب می کردم و به دستش می رساندم والا عصبانی می شد.دویدم.لیوان را از زیر پله برداشتم و از کوزه پر از آب کردم و با عجله به سمت اتاق راه افتادم.بیرون درب اتاق و در راهرو از شدت عجله پایم به یکی از سرپایی هایی که آنجا بودند،گیر کرد و من زمین خوردم و لیوان در دستم شکست و تیزی یکی از شکستگیها بین دو انگشت سوم و چهارم از طرف شست دست راستم را برید و تا سه چهار سانتیمتر پاره کرد.خون همه زیر دستم را فراگرفته بود اما من جرات نداشتم،چیزی بگویم.

دستم را با پارچه ای به سرعت پوشاندم و موزاییک ها را پاک کردم و شیشه ها را برداشتم و سریعا لیوانی دیگر را پر از آب کردم و به او رساندم.خوشبختانه متوجه نشد و بعد از نوشیدن آب منزل را ترک کرد.

با گریه به سمت مادرم دویدم و هم جریان را تعریف کردم و هم محل بریدگی را نشانش دادم.مادرم با دودست به صورتش زد و با عجله مرا به مطب دکتر بهرامی(از او هم خواهم نوشت)برد و به تزریقاتی مطب نشانم داد.او به مادرم توصیه کرد که سریعا مرا به بیمارستان لولاگر که نزدیکترین بیمارستان به محله ما بود ،برساند.

ساعتی بعد در بیمارستان بودیم و بعد از زدن یک آمپول کزاز و یک آمپول به کناره های زخم دستم برای بی حس شدن،سه بخیه به دستم زدند ،آن هم در شرایطی که خودم وحشت زده این کار را تماشا می کردم.بیشتر از وحشت و کمتر از درد در تمام این مدت گریه می کردم و با دست دیگرم اشکها را از روی گونه هایم پاک می کردم.بعد از تمام شدن کار هم ،دستم را باند پیچی کردند و ما به خانه برگشتیم.

حالا مشکل باقیمانده،چگونگی برخورد پدرم با این موضوع بود.مادرم عقل کرد و با همسایه دیوار به دیوارمان،حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود و آن روز چون کشیک نبود ،در خانه بود)صحبت کرد و با آمدن پدرم به خانه،ایشان هم موضوع را به پدرم گفت و هم با او دوستانه دعوا کرد که چرا انقدر عصبانی هستی که بچه نتواند دردش را به تو بگوید.

پدرم قسم خورد که من اگر می دانستم ،سر کار نمی رفتم و از تند خویی اخلاقی خود غیر مستقیم اظهار تاسف کرد و موضوع ختم به خیر شد!

دکتر گفته بود بعد از ده روز برای درآوردن نخ های بخیه به بیمارستان برویم،اما من آنقدر شیطان و جسور بودم که خودم در روزهای هشتم و نهم و دهم،هرروز یکی از نخ های بخیه را با چاقوی تیز آشپزخانه بریدم و آنقدر با آنها ور می رفتم تا از زخم جدا شوند و روز دهم که مادرم گفت :بریم بیمارستان تا بخیه ها را باز کنند،فاتحانه باند مستعمل را باز کردم و دست بدون بخیه را نشانش دادم.

یک چک هم آن روز خوردم!