برچسب ها بـ ‘مستاجر’

کوچه مردها 90

چهار شنبه, 28 نوامبر, 2012

 

قبلا در مورد مستاجرهایی که یک اتاق طبقه پایین را به آنها اجاره می دادیم،نوشته بودم و همینطور “آقا درویش” را هم که یکی از آنها بود معرفی کرده بودم.این مرد زحمتکش و بسیار معتقد از نظر مذهبی دو خواهر داشت که بالای پنجاه سال داشتند و هردو مجرد مانده بودند.تا آنجا که من می دانم خواهر بزرگتر که”حبیب” می خواندنش به خاطر خواهر کوچکترش”بلقیس” که کمی ساده لوح و ساده اندیش بود از ازدواج صرف نظر کرده بود تا مراقب او باشد.

آدم های بسیار بی آزار و زحمتکشی بودند.روزهایی که به خانه ما می آمدند(در حقیقت به خانه برادر خود می آمدند)مادر من بسیار خوشحال می شد،چون این دو دختر پیر در تمامی کارهای خانه به او کمک می کردند و به کارهای سنگینی همچون تمیز کردن در و دیوار خانه هم می پرداختند و هیچ توقعی هم از کسی نداشتند و به غذایی قانع بودند.از بس که رخت و لباس دیگران را می شستند همیشه دستهایشان سرخ و چروک دار بود!

صفای وجود این دو نفر و بی آزار بودنشان همیشه مایه اعجاب و تحسین من بود و با وجود کم سن و سالی و کودکی بازهم کاملا برایم روشن بود که این دو نفر خیلی با آدم های معمولی فرق دارند و از آنها بهترند.

دو خواهر مثل پروانه دور هم می گشتند و باهم مهربانی می کردند.بعضی اوقات هم باهم قهر می کردند و دعوا،اما اصلا تاب تحمل ناراحتی یکدیگر را نداشتند و خیلی زود همدیگر را بغل می کردندو باهم دوباره مهربان می شدند.همینطور که کار می کردند با زن برادر خود”ملوک خانم” و مادرم به زبان محلی خوانساری از همه چیز صحبت می کردند و درد دل اما به خوبی به یاد دارم که این دو خواهر از صحبت کردن و بد گویی در مورد دیگران یا به قول خودشان”غیبت کردن”چقدر گریزان بودند.

در آن سن و سال کم با خودم قرار گذاشته بودم که وقتی بزرگ شدم و پولدار ،برایشان خانه کوچکی بخرم تا دونفری به آسودگی و بدون نیاز به دیگران زندگی کنند.با همه عقل و اندیشه کم خود می دانستم که چند سال دیگر که پیر بشوند،کسی به فکرشان نخواهد بود و تنها خواهند ماند.برادرشان هم که به زور چرخ زندگی خود را می گرداند و توان کمک به آنها را نداشت.اما بازی روزگار چنین تدارک دیده بود که پس از شروع جنگ تحمیلی و شهادت دوتا از پسرهای “آقا درویش”در جنگ این دو وجود پاک و معصوم طاقت این درد را نیاورند و به فاصله کمی از دنیا بروند.خداوند یقینا در عرش خود بهترین پذیرایی را از آنها خواهد نمود.

کوچه مردها(47)

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

در این بخش بد نیست کمی از مستاجران خانه مان یاد کنم:

اولین مستاجری که در یاد دارم اشرف خانم و همسرش(که نامش یادم نیست) همراه با پدر و مادر و خواهر همسرش (که اکرم نام داشت) بودند که هردو اتاق طبقه پایین را اجاره کرده بودند. مرد خانواده در میدان هاشمی بستنی فروشی داشت و تابستان ها مغازه اش پر از مشتری بود که دور میزها نشسته و در حال بستنی خوردن بودند و یا ایستاده بستنی نانی می خریدند و به راه خود ادامه می دادند.

هنوز هم در تهران فروشگاه هایی هست که می توان در آنها بستنی و فالوده سنتی خورد و بسیار هم لذتبخش و خوشمزه هستند.به هر حال با توجه به رونق کارشان خیلی زود موفق به خرید خانه و نقل مکان شدند.این ها از اهالی خوانسار (روستای مادرم)بودند.

مستاجر بعدی ما هم اهل خوانسار و فامیل مادرم بودند.آقا درویش و ملوک خانم،زن و شوهری بسیار مذهبی و زحمتکش،آقادرویش با چرخ طوافی خود روزها در اطراف میدان هاشمی ،میوه و اجناس مورد نیاز روز را می فروخت و ملوک خانم طی روز روی دار قالی خانه ما(که در قسمت بعدی داستانش را خواهم نوشت) کار می کرد و روزی ده تا پانزده ریال-بستگی به تعداد رج های بافته شده- دستمزد دریافت می کرد.سه پسر داشتند که فرزند بزرگشان (حسن) اکنون خیاط است و دو فرزند دیگرش (حسین و محمد)در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.یادشان گرامی.

چند سالی این خانواده با ما بودند و تقریبا یکی شده بودیم که بالاخره آنها هم در نزدیکی خانه ما،خانه کوچک و محقری خریدند و رفتند.

مستاجر بعدی ما پیرزن و پیرمردی بودند که ما به آنها”ننه” و “بابا پیری” می گفتیم.اهل تاکستان قزوین بودند و پیرزن در خانه های مردم کارگری می کرد و غروبها هم “روشور یا سفیداب” درست می کرد که در حمام برای کیسه کشیدن استفاده می کردند و باباپیری هم بساط اجناس ریز فلزی دست دوم(مثل زنجیر و قفل و سیخ و میخ و…..)در میدان هاشمی پهن می کرد.ما با این دو نفر خیلی راحت بودیم و برای ما بچه ها این دو نفر حکم مادربزرگ و پدر بزرگ را داشتند.خیلی از غروبها ننه مرا صدا می کرد و یکی دو بادمجان سرخ کرده را داخل نان می گذاشت و به من می داد که همانجا پهلوی خودش می خوردم و تشکر می کردم.ننه هم مرا خیلی دوست داشت.

با مرگ بابا پیری ،پسر ارشدش از تاکستان آمد و با اصرار مادرش را با خود برد.

 مستاجر بعد،آقای مسنی بود به نام آقای اکبریان و خانمش که ما او را دختردایی صدا می کردیم.آقای اکبریان در شهرداری و در پارک شهر تهران کار می کرد و بنا بود.مرد بسیار آرام و خوش صحبتی بود.شوهر دوم دختردایی بود و این خانم از شوهر اولش پسری داشت به نام “احمد” که هم سن و سال من بود و آنقدر دوستی ما قوی شد که تا بزرگسالی ادامه داشت و هرکدام از ما در عروسی دیگری کارگردان جشن و مراسم بودیم.

 

 

مستاجر بعدی ما آقا خلیل و همسرش کلثوم خانم بودند که اهل بابل بودند و آقا خلیل پیش بابا شاگرد نقاشی می کرد و خانمش نیز پای دار قالی مادرم ،قالی بافی یاد گرفت و کار می کرد.

آن ها هم با اختلافاتی که بین ما پیش آمد،از خانه ما رفتند و بعد از آنها هم یک روستایی دیگر بابلی به نام ابراهیم و همسرش صفیه چند سالی مستاجر بودند و ابراهیم هم پیش پدرم نقاشی آموخت و برای خود استادی شد و همسرش هم پای دارقالی مادرم کار می کرد.

علاوه بر این افراد هم ،دو پسر جوان بودند که هر یک شش هفت سالی در خانه خود ما و در بین افراد خانواده زندگی می کردند و با ما بزرگ شدند و پس از سر و سامان گرفتن ،به دنبال زندگی خود رفتند.نام یکی “صمد” بود و نام دیگری”عزت”.هردو بابلی بودند و اکنون صمدآقا در تهران تعمیرگاه خودرو دارد و آقا عزت،معلم مدرسه است.

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!

کوچه مردها(24)

چهار شنبه, 2 نوامبر, 2011

پدرم نقاش ساختمان بود و کارش تقریبا فصلی بود یعنی در ایامی از سال تقریبا بیکار بود.پس اندازی هم نداشتیم و به طور طبیعی در چنین ایامی به خانواده سخت می گذشت.پدرم غروب ها که به خانه می آمد،مادرم با نگرانی از او می پرسید:کار پیدا کردی؟و هنگامی که با جواب منفی او روبرو می شد ،نگران و اخم آلود خود را به کاری مشغول می کرد که بیشتر بافتن پولیوری از کاموا برای ما یا کوچک کردن لباس یکی از ما برای دیگری و یا…..بود.

با تمام کودکی و بچگی کاملا حس می کردم که وضعیت بحرانی است ،اما خوراکمان می رسید و بچه های محل و بیابان خدا هم که بود،پس غم چندانی نداشتم.یکی از همان روزها ،با آمدن پدرم قبل از مادرم ،من از او پرسیدم:کار پیدا کردی؟

هنوز درد چکی را که بلافاصله از پدرم خوردم،روی صورتم حس می کنم!انگار همه اضطراب و دلواپسی ها و گله های خود را در این چک و روی صورت من خالی کرد!؟بر سرم فریاد کشید که:مگه کار گم شده بود که من پیدا کنم.اصلا مگه شکم شما گرسنه مونده که می پرسی؟

با همه کوچکی فهمیدم که نباید این سوال را می کردم و کاسه صبرش لبریز شده.اصلا از او ناراحت نبودم،چون می فهمیدم ناراحتی اش بخاطر ماست و نه خودش.

برای رفع این مشکل از تجربه بعضی از اهالی محله استفاده کردیم،یعنی اجاره دادن دو اتاق طبقه پایین .هر یک از اتاقها را ماهی سی تومان اجاره دادیم.گاهی هردو اتاق را یک خانواده برمی داشت و گاهی هریک توسط یک خانواده اجاره می شد.

یادش به خیر!هم مشکل مالی در حد قابل قبولی حل شد و هم ما از نعمت همخانه بودن با آدم های خوبی برخوردار بودیم.بخصوص اگر این مستاجران ما بچه هم داشتند که عیش من و برادرانم،تکمیل می شد.