برچسب ها بـ ‘مست’

دل نوشته 19

شنبه, 7 سپتامبر, 2019

عجب موجود عجیبی است این انسان؟!
هنگام خوشی اصلا وجود خدا را فراموش می کنیم و مست دنیا می شویم.
و هنگام بلایا خدا خدا می کنیم و دنبالش می گردیم تا مشکل ما را هرچه زودتر و بدون نوبت رفع کند!
در حالیکه در تمام این اوقات خوشی و بلا او در درون وجود ما منزل دارد و نگران حال ماست،
چه حال غفلت ناشی از سرخوشی ابلهانه،
و چه خال ناخوش ناشی از گرفتاری.
در حالی که ما بدون شک نماینده خدا بر روی زمینیم و دارای توان بالقوه نامحدود.
خدایا چرا چنین موجود نادان و سهل انگار و غافلی را خلق کردی؟

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

تصویر نوشته 108

سه شنبه, 19 فوریه, 2019

نیایش

دوشنبه, 4 نوامبر, 2013

آنقدر عاشق و مستم که به هنگام دعا

دست برگیرم و ساغر به زمین اندازم

آنقدر روسیه بار گناهم که میان مردم

بدتر از خود نیابم که به او پردازم

آنقدر شیفته روی بتانم که دلم

حکم فرمود که خدا را،به برون اندازم

من و این بار گناه و دل پر رنگ و ریا

مهلتی مرحمتم کن که مصفاش سازم

من به خود ره نبرم زین شب تیره بیرون

مددی لطف نما تا به دیارت تازم

عاقبت که به در کوی تو خواهم آمد

کاش آن روز توانم که نگاهی به خودم اندازم

چشمه لطف و کرم از ملکوتت جاری است

زیر باران وجودت،سر و جان می بازم

ای خدا دست مرا گیر و نجاتم می ده

تا دگر بار زمهرت،سفری آغازم

دیده ای؟

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

تاکنون مرغی اسیر دام صیاد دیده ای؟

هیچ آیا گوشه ای مرد غریبی دیده ای؟

در میان صدهزاران غافل و لولی و مست

عاقلی،فرزانه ای،تنها و بیکس دیده ای؟

دیده ای رندان چه مکری می کنند با مردمان؟

سبحه در دستی و دستی جیب یاران دیده ای؟

در کنار نعره مستانه وبیدردی این ناکسان

ناله رنجور و پردردی ز بیمار دیده ای؟

گر رفیقی می کند دست نیازش را دراز

بهر خود عزمی برای خدمت او دیده ای؟

عاشقی تنهایی است؟

دوشنبه, 31 دسامبر, 2012

چه کسی می‏گوید

 

عاشقی،‌ تنهایی است

 

چشم دل، بی‏رنگ است

 

ساقی دل، مست است

 

زندگی، بی‏رنگ است

 

شب دل، تاریک است

 

جان شعر، بی‏رنگ است

عاشقانه ها 30

یکشنبه, 18 نوامبر, 2012

من هماندم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

عاشقانه ها 27

یکشنبه, 28 اکتبر, 2012

عزم آن دارم که امشب مست مست

پای کوبان کوزه ی دردی به دست

سر به بازار قلندر بر نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم ره نمای؟

تا کی از پندار باشم خودپرست؟

پرده ی پندار می باید درید

توبه تزویر می باید شکست

کمی بیاندیشیم(14)

سه شنبه, 26 ژوئن, 2012

مست باش و مخروش، گرم باش و مجوش، شکسته باش و خاموش، که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش.

دی رفت و باز نیاید، فردا اعتماد را نشاید، امروز را غنمیمت دان که دیگر نیاید، که بسی برنیاید که از ما کسی را یاد نیاید.

اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش بار مباش، گل باش خار مباش.

*(خواجه عبدالله انصاری)