برچسب ها بـ ‘مزرعه’

گلی در مرداب 5

دوشنبه, 26 آگوست, 2013

توو دل یه مزرعه یه کلاغ روسیاه

 هوایی شده بره پا بوس امام رضا
اما هی فکر می کنه اونجا جای کفترا ست ،

 آخه من کجا برم ، یه کلاغ که رو سیا ست
من که توی سیاهی ها از همه رو سیاه ترم ،

 میون اون کبوترات با چه رویی بپرم
توو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون

یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون
که یهو صدای گفت تو نترسو راهی شو ،

 به سیاهی فکر نکن، تو یه زائری برو
من که توی سیاهی ها از همه رو سیاه ترم ،

 میون اون کبوترات با چه رویی بپرم

کمی بیاندیشیم 31

سه شنبه, 23 اکتبر, 2012

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 

 پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتي به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و 

هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

جبران خلیل جبران

 

 

کوچه مردها 81

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

شب های زندگی در صحرا و در کنار خرمن هم برای خود عالمی دلنشین و خاطره انگیز داشت.جوان های بزرگتر قدر این شب ها را به خوبی می دانستند.با بیان خاطرات بسیار شیرین ساعتها با شادی و خنده می گذشت.اگر هم مطلبی نبود بلافاصله یکی از تئاترهای سیاه بازی را که در مراسم شادی و عروسی ها دیده بودند ،اجرا می کردند.از بس این کار را کرده بودند،نقش هرکس معلوم بود و آنقدر این نمایش ها را زیبا انجام می دادند که فرق چندانی با آنچه که از تئاترهای اصلی دیده بودیم نداشت.بعضی وقتها هم به سراغ باغهای اطراف می رفتند و میوه های مختلفی با خود می آوردند و سور و سات شب نشینی را فراهم می کردند و در کنار این میوه ها گندم نیز روی چراغ های زنبوری برشته می کردند که این مجموعه حسابی همه را سیر و سرحال نگه می داشت و در این میانه اگر باد موافقی هم می وزید همه جوانها به سرعت مشغول باد دادن خرمن و جداسازی گندم از کاه می نمودند،و در تمام این اوقات-چه هنگامی که دور هم نشسته بودیم و چه در زمان خرمن باد دادن – رادیوی ترانزیستوری باطری داری که در کنارمان بود مشغول پخش آهنگ های شاد بود و دائما در حال ایستگاه عوض کردن برای شنیدن این آهنگ های ایرانی و عربی بودند.اگر آهنگی از ام کلثوم یا عبدالحلیم حافظ (خوانندگان معروف مصری)را پیدا می کردند که دیگر اوج خوشحالی جمع بود!

در بعضی از این شب ها هم که نوبت آبیاری به یکی از حاضرین می رسید ،بزرگترها به آبیاری باغ و جالیز می پرداختند و کوچکترها سر خرمن می ماندند.در آبیاری زمین ها افراد به دو دسته تقسیم می شدند.یکی دو نفر دائما در مسیر رود از سر آب تا سر زمین دائما در حال دویدن بودند تا هر جا که آب به زمینی دیگر منحرف می شد با بیل جلوی ورود آنها را به زمین دیگران می گرفتند و مسیر انحرافی را با خاک کور می کردند و دو سه نفر دیگر هم آب را درون مزرعه به جاهای لازم هدایت می کردند.

تقریبا وقتی برای خواب نمی ماند و همه لحظات بیداری با خنده و کار و شوخی سپری می شد.اما ما کوچکترها بالاخره در نیمه های شب تسلیم خواب می شدیم و در این زمان یکی از کیسه ها یا گونی های بزگ را زیرمان پهن می کردیم و یکی را هم به عنوان لحاف روی خود.آنقدر این کیسه ها بزرگ و سنگین بودند که کمی برایمان ناراحت کننده بود اما در خنکی هوای نیمه شبهای صحرا فقط به این وسیله می توانستیم خود را گرم نگهداریم.تماشای آسمان پر از ستاره که زیباییش هرگز از یاد من نمی رود آنقدر سرگرم کننده بود که متوجه نمی شدیم که چه زمان خوابمان می برد.

صبح زود و با تابش اشعه آفتاب بر صورتهایمان بیدار می شدیم و در جوی آب کنار خرمن سر و صورت را صفا می دادیم و به خانه برای صرف صبحانه می رفتیم.

این شبها و صفای همراه آنان را هرگز نتوانستم در دوران جوانی تا کنون دوباره تجربه کنم.

کوچه مردها 80

چهار شنبه, 19 سپتامبر, 2012

 

هنگامی که گندم و جو می رسید و گندمزارها و کشتزارها رنگ زیبای طلایی به خود می گرفتند،مردهای هر خانواده داس ها را تیز می کردند و به دروی محصول زمین خود می پرداختند.کاری سخت و شاق که چند روز همه آنها را به شدت خسته می کرد.دسته های گندم درو شده را دسته دسته می کردند و همه را روی هم به شکل تپه ای در یک گوشه زمین انبار می کردند.

حالا نوبت جدا کردن دانه های گندم از خوشه ها بود.دایره ای به قطر حدود ده تا پانزده متر را در زمین صاف می کردند و دسته های گندم درو شده را مثل یک نوار پهن حلقه ای شکل روی این زمین پهن می کردند.وسیله ای بود به نام”چون” که مانند نیمکت چوبی دبستانها بود که به زیر آن تیغه های دوار و گرد فلزی در چند ردیف بسته شده و کارگذاری شده بود و این نیمکت تیغه دار را با نوارهای چرمی و طناب به یک یا دو خر می بستند و این خر ها کارشان این بود که این وسیله را از صبح تا شب  بر روی این نوار خوشه های گندم می راندند،آن هم در حالی که همیشه یک یا دونفر روی “چون” نشسته بود و افسار خرها را در دست داشت تا به بیراهم نروند یا از خوشه ها نخورند.یکی از تفریحات ما که به شدت هم مورد استقبال صاحب مزرعه واقه می شد همین سواری خوردن بر روی چون بود.هم برای مالک گندم ها کمک بزرگی بود و هم برای ما تفریحی لذتبخش.

هر روز بخشی از این خوشه ها که به اندازه کافی خرد شده و به کاه و دانه گندم تبدیل شده بودند به کنار دیگر مزرعه منتقل می شد و یواش یواش تپه ای را تشکیل می داد و باز از خوشه های تازه در حلقه چون می ریختند تا همه خوشه ها خرد شوند و تپه کاه و گندم کامل شود.

از این لحظه کار مردان ده این بود که تا باد مناسبی می وزید دوان دوان به مزرعه می رفتند و با چنگک های چوبی این مخلوط کاه و گندم را به هوا و ارتفاع سه چهار متری میفرستادند تا بر اثر وزش باد کاه ها که سبکتر بودند کمی دورتر روی هم تلمبار شوند و گندم ها همان نزدیک روی هم بریزند .

با پایان اینکار کاه ها در گونی های بسیار بزرگی جمع آوری شده و بوسیله خرها به انبار برای علوفه زمستانی گاو و گوسفندان و خران منتقل می شدند و گندم ها هم برای بوجاری و سپس انبار کردن بعنوان آذوقه نان یک ساله در گونی های کوچکتری جمع آوری می شدند.

تا هنگامی که همه این کارها تمام نشود لازم بود که شبها کنار مزرعه کسی بخوابد و همین موضوع باعث می شد تا ما شبهای پرخاطره صحرا را داشته باشیم.

کمک به رقبا

شنبه, 31 دسامبر, 2011

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم.

 

اگر من…….بودم

شنبه, 1 اکتبر, 2011

اگر من یک کشاورز بودم

به زمین خود،به بذر خود،به خوشه های از زمین سربرآورده سجده می کردم.

نمازهایم را همیشه در مزرعه می خواندم و ثوابش را نثار محصولاتم می کردم.

برای آنچه کاشته ام ،در طول رشدشان میهمانی شعر و ترنم برپا می کردم،با امید به اینکه محصولاتم نیرو بخش و شفادهنده باشند.

آنچه را که بیشترین فایده را برای همنوعانم دارد می کاشتم و نه آنچه که بیشترین فایده را برای خودم داشته باشد.

در کنار مزرعه گل سرخ می کاشتم و مترسک مزرعه را با چهره ای خندان و شکلی مهربان می ساختم و در زمین نصب می کردم.

آنچه می دانستم به دیگر زارعان می آموختم و از آنان می خواستم که آنچه را نمی دانم به من آموزش دهم.

سهم فقیران و ندارها از حاصل کارم معلوم و معین بود.

 

عباراتی پر ارزش

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم،احتیاج به پیری داشتم

اکنون برای به پا کردن آنچه می دانم،احتیاج به جوانی دارم

**********

دوست تو کسی است که هرگاه کلمه حق از تو شنید،خشمگین نشود.

**********

تمام محبتت را به پای دوستت بریز،نه تمام اعتمادت را

**********

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد،رونده باش

امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست،تو زنده باش

**********

مترسک،عروسک زشتی است که از مزرعه محافظت می کند

و انسان مترسک زیبایی است که جهان را می ترساند

مترسک

دوشنبه, 27 ژوئن, 2011

مترسک

 آنقدر دستهایت را باز نکن

 کسی تو را در آغوش نمیگیرد

ایستادگی همیشه تنهایی دارد

مترسک، اما

دستهایش همیشه باز است

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم

  این مزرعه تمام زندگی من است

  خشک و بی نشان

 اما روزی سبز خواهد شد

من امیدوارم