برچسب ها بـ ‘مرکب’

به مناسبت حقوق های نجومی بعضی مدیران

دوشنبه, 19 دسامبر, 2016

اي مديران رهبران مردم والا مقام
تاكنون در فكر خود آورده ايد پايان كار؟
هيچ آيا در مقام سنجش اعمال خود
يك شبي خلوت به خودبنموده ايد بي همجوار
پرسشي از خود نموديد در مقام سروري؟
در پي نفع جماعت مي دويد ديوانه وار؟
ياكه درپستوي دفتر پشت ميز و مركب جاه ومقام
اين خلايق ميدوندمحتاج ونالان وشمامست وسوار
گر خلل در مردمست از ضعف و سستي هاي ماست
اين امانت چند روزي بهر سنجش نزد ماست
جان من اين فرصت خدمتگزاري بر عزيزان خدا
امتحاني از شما شد ، ساده و آسان مدار
رنج تن ، اندوه نان ، بيم سراي آخرت
رنج هايي است بهر مردم ،اين امانت پاسدار

از مهدی اخوان ثالث

دوشنبه, 21 دسامبر, 2015

شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
از بس که ملول از دلمرده ی خویشم
هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم
این گریه ی مستانه ی من بی سببی نیست
ابر چمن تشنه و پژمرده ی خویشم
گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت
من نوحه سرای گل افسرده ی خویشم
شادم که دگر دل نگراید سوی شادی
تا داد غمش ره به سراپرده ی خویشم
پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل
خون موج زد از بخت بدآورده ی خویشم
ای قافله ! بدرود ، سفر خوش ، به سلامت
من همسفر مرکب پی کرده ی خویشم
بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق
دل خوش نشود همچو گل از خرده ی خویشم
گویند که ( امید و چه نومید ! ) ندانند
من مرثیه گوی وطن مرده ی خویشم
مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید ؟
پرورده ی این باغ ، نه پرورده ی خویشم

مهدی اخوان ثالث

محصولی مشترک از من و حافظ!

دوشنبه, 17 فوریه, 2014

چقدر سخت است،خوب بودن
در این مرداب انسانی
که هرلحظه و هرجایش
تهاجم بر شرف دارند
اگر تعظیم به قدرت ها نکردی،سخت محکومی
و تبعید می شوی در “ناکجا آباد”
تمام عمر سرگردان و رنجوری
که کس را از نشان”ملک آزادی”خبر ناید
مکن بیهوده های و هوی
مگرد این خاک شوره زار
که من بس دیده ام
بر پشت مرکب ها به خطی خوش:
که گشتم من،نبود چیزی
مگرد ای مرد،نمی یابی!
بسی نومید و سرگردان
به حق بردم پناه و از زبان رند شیرازی
در این وادی وحشت زا،به نجوا می کنم ناله:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت

آموخته ام که…….

چهار شنبه, 12 اکتبر, 2011

آموخته ام که وقتی عاشقم،عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود.

آموخته ام که عشق،مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.

آموخته ام که هیچکس در نظر ما کامل نیست،مگر اینکه عاشقش بشویم.

آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد،نه زمان.

آموخته ام که تنها کسی مرا شاد می کند که می گوید:تو مرا شاد کردی.

آموخته ام که مهم بودن خوب است اما خوب بودن مهم تر است.

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق،آن ها را تغییر نمی دهد.

و آموخته ام که عشق،مهربانی،گذشت،صداقت و بلندنظری،خصلت انسانهای انسان است.