برچسب ها بـ ‘مرغ و خروس’

کوچه مردها 89

چهار شنبه, 21 نوامبر, 2012

 

 قبلا برایتان از تعزیه هایی که در محوطه باز نزدیک خانه ما برگزار می شد ،نوشته ام.

این تعزیه ها حال و هوای خاصی داشت و اجرا کنندگان این تئاتر در فضای آزاد آنقدر جالب و زیبا آن را اجرا می کردند که همه مردم مشتری این نمایش های مذهبی بودند و همیشه جمعیت زیادی را به گرد خود جمع می کردند.لباس های رنگارنگ و متفاوت با وضع و روز مردم و اشعار بسیار زیبا و تاثیر گذار ایشان و قدرت و مهارتشان در اجرا همه را شیفته خود می کرد.مردم از صمیم قلب اشک می ریختند و صحنه ها را تعقیب می کردند.یادداشت های بسیار کوچکی که در دست می گرفتند و از روی آنها اشعار خود را می خواندند برای من بسیار جالب و قابل توجه بودند.

من نیز روزی تصمیم گرفتم که چنین کاری را تجربه کنم.چندین روز نشستم و با کاغذ های کوچکی که با نخ و سوزن به یکدیگر دوختمشان،سعی در نوشتن متن هر یک از اجراکنندگان داشتم،اما از آنجا که نمی توانستم بصورت شعر بنویسم،آنها را بصورت نوشته های عادی نوشتم و سعی کردم به بعضی از بچه های محل بقبولانم که ما هم تعزیه ای اجرا کنیم.

مشکل اول تهیه لباس مناسب بود.ما که زره و کلاهخود پردار نداشتیم.پس سعی کردیم با پارچه های بزرگ رنگی که از خانه های خود آوردیم و پر مرغ و خروس عمامه هایی برای خود درست کنیم و باز هم با پارچه و پیچیدن آنها دور خود شنل هایی برای خود ترتیب دادیم و با چوب و در قابلمه هم برای خود شمشیر و سپر های نمایش را ترتیب دادیم،اما هنگام اجرا و خواندن نوشته ها چون به حالت شعر نبودند،هرچه سعی کردیم با حالت آواز آنها را اجرا کنیم نمی شد و در نتیجه به جای آنکه ما را متاثر کند ،بیشتر مایه خنده و مسخره بچه ها می شد و در نهایت من عصبانی شدم و بچه ها هم همینطور و پس از یک دعوای مفصل در حالی که عمامه ها و شنل های ما همه باز شده بود و به زمین ریخته شده بودند،با چوب به جان همدیگر افتادیم و با حالت قهر از هم جدا شدیم.

این جدای کتک و تنبیهی بود که در خانه بخاطر کثیف کردن آن همه پارچه و ملحفه در انتظارمان بود!

کوچه مردها 71

چهار شنبه, 11 جولای, 2012

حال نوبت آن است که به روستای مادری ام یعنی روستای “چهارباغ” در شهرستان خوانسار که تابه شهر گلپایگان و متعلق به استان اصفهان می بتاشد،بپردازم.

همانگونه که قبلا نوشتم من در تابستان ها معمولا یک بار هم به اینجا سفر می کردم و دو سه هفته ای در منزل خاله ام میهمان بودم.در این سفرها یا همراه مادرم بودم و یا همراه یکی از اقوام می شدم و مرا به خاله ام تحویل می دادند.به همین خاطر،با توجه به نبود پدرم از آزادی عمل بسیاری برخوردار بودم و هر آتشی که می توانستم ،می سوزاندم!از طرف دیگر قوانین و آدابی که در روستاهای بابل حاکم بود،اینجا نبود و ما با خلاقیت ها و ایده های خود اوقات را می گذراندیم که نمونه هایی از آن ها را برای شما خواهم نوشت.

اهالی خوانسار از گویش خاصی هم برخوردار هستند که بسیار به گویش فریدنی ها و لرستانی ها نزدیک است اما کاملا با آن منطبق نیست.لباس های آنها هم شبیه مردم لرستان آن زمان بود و گیوه و شلوارهای بسیار گشاد و پیراهن و کلاه نمدی مشکی لباس غالب مردان این روستا بود و زنان هم معمولا از پیراهن های گشاد گلدار و روسری و چادر استفاده می کردند.

باغداری رواج بسیاری داشت و گردو و بادام و زردآلو و سیب وانگور و …..از محصولات باغی بود.سیب زمینی هم به وفور می کاشتند ودر بقیه زمینهایشان گندم و جو کشت می شد که همین ها در کنار فرآورده های لبنی حاصل از دامداری(گاو و گوسفند) و پرورش مرغ و خروس و جمع کردن تخم مرغ ،غذای روزانه اهالی این روستاها را کفاف می داد.دووعده غذای اصلی این منطقه در روزیکی آبگوشت بود که به آن “دوگوله” می گفتند و یکی هم یک غذای لبنیاتی مثل آبدوغ خیار یا “گولماست” و…. بودند.

خاله و شوهر خاله ام به همراه پنج پسر و یک دخترشان زندگی سخت و فقیرانه ای داشتند که من هم دو سه هفته ای به آنها اضافه می شدم و در عین سربار بودن سعی به انجام کاری کمکی داشتم اما هیچگاه موفق به این کار نمی شدم،شاید جز در مواقعی که همراه یکی از پسرخاله ها گوسفندان و گاو را به چرا می بردیم یا در جدا کردن گندم از کاه در خوشه ها به ترتیبی که تعریف خواهم نمود کمی مثمر ثمر بودم.

اما اغراق نیست اگر ادعا کنم که خاطرات بسیار خوشی از اقامت های ده پانزده روزه خود در هر تابستان از این روستای ییلاقی دارم که سعی می کنم در قسمت های بعدی بخشی از آنها را بازگو نمایم.

شوق یا حسرت

شنبه, 9 ژوئن, 2012

مدتی است که در حال نوشتن خاطرات خود از روستاهای بابل در کودکی ام و در بخش “کوچه مردها” هستم.

چندی پیش بعد از سالها گذارم به بعضی از همان روستاها افتاد.تغییرات باور کردنی نبود:

از اسب و گاری خبری نبود و جایش در اکثر حیاط ها یک سمند و یک نیسان آبی رنگ قرار داشت.

خود خانه ها دیگر گلی نبودند،بلکه با آجر و سنگ نما و با معماری شهری ساخته شده بودند.

کسی در خانه نان نمی پخت و در هر روستا علاوه بر نانوایی،سوپر و قنادی و خشکشویی و……وجود داشت.

هر روستا همه مدارس تا دیپلم را داشت و بعضی خانواده ها برای بچه های دبستانی خود در فکر کلاس زبان هم بودند!

جاده ها دیگر سنگریزه ای و شوسه نبودند و تماما آسفالت شده بودند.

مرغ و خروس ها و مرغابی ها و اردک های روستاها بسیار کمتر شده بودند و یک دهم زمان کودکی من هم نبودند.

اکثر جوان های ده به شهرها رفته بودند و مشاغل کارمندی داشتند و آخر هفته ها به ده می آمدند.

زمین های زیر کشت برنج و مرکبات کمتر شده بودند و جای خود را به مغازه ها و ……داده بودند.

برق وتلفن و تلویزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و رایانه و ……در همه خانه ها و با آخرین مدل خودنمایی می کردند.

این ها همه تحسین و شوق مرا برانگیخت،اما…….

دیگر روستایی ها مثل سابق نبودند،چه از نظر شکل ظاهری و چه از نظر روحیات و سلایقشان و این چقدر برایم تاسف برانگیز بود.حسرت آن آدم ها از این پس در دلم خواهد ماند.

به راستی نمی شد در عین پیشرفت مظاهر مادی زندگی آن روحیات ناب و با صفا را حفظ کرد؟