برچسب ها بـ ‘مدیر’

دل نوشته 8

شنبه, 15 ژوئن, 2019

چقدر این نوشته به دلم نشست:
مدیران زیر پای کارکنان آتش به پا می کنند ،
ولی رهبران در دل کارکنان آتش به پا می کنند.

قبلا هم در جایی خوانده بودم:
رهبران خانه ای می سازند و بعد به دنبال ساخت خانه بعدی می روند ،
اما مدیران در آن خانه ساکن می شوند و نهایت کارشان فعالیت برای سرپا نگهداشتن آن خانه است.

کوچه مردها 112

چهار شنبه, 31 جولای, 2013

جشن دبستان و تکلیف من برای خرید بیسکویت

آن زمان ها رسم بود در روزهای خاصی که پایه های رژیم را تقویت کرده بود،در مدارس جشن بگیرند.یک روز مدیر مدرسه به کلاس ما آمد و گفت برای روز خاصی که الان یادم نیست چه مناسبتی داشت می خواهند در حیاط مدرسه جشنی برپا کنند و به همین خاطر خواستار مشارکت همه خانواده ها در این جشن ملی و میهنی هستیم.بعد شروع کرد از یکی یکی ما پرسیدن شغل پدر و هرکس را که از نظر مالی خوب تشخیص می داد،از او می خواست چیزی را روز قبل از مراسم بخرد و تحویل دفتر مدرسه بدهد.

از من هم شغل پدرم را پرسید.جواب دادم:نقاش ساختمان.

گفت:یک بسته بیسکویت بیاور.

شب مطلب را به پدرم گفتم و او خیلی عصبانی شد و سر من دادکشید که من باید دو تومن بدم برای این مرتیکه بیسکویت بخرم؟!نه پولش را دارم و نه اگر داشتم این کار رو می کردم!

می دانستم جای بحث وجود ندارد و هوا پس است.هیچ چیز نگفتم.انقدر هم عقلم نمی رسید که آقای مدیر که اسم ها و چیزهایی که باید بخریم را یادداشت نکرد،پس اصلا یادش نمی ماند که به هرکس چه گفته است.خلاصه دو سه روزی خواب و خوراک نداشتم و با ترس و لرز بسیاریک روز قبل از موعد در اتاق آقای مدیر را زدم و رفتم داخل.

بدون اینکه به من نگاهی بیاندازد ،گفت:چکار داری؟

در حالی که صدایم می لرزید،گفتم:آقا اجازه!من پدرم انقدر پول نداره که………

نگذاشت من ادامه بدهم.با فریاد گفت:از صبح همتون همینو می گید.اصلا نمی خوام هیچ غلطی بکنید.گمشو بیرون!

با عجله از اتاقش بیرون پریدم و نفسی به راحتی کشیدم.

این یکی از دل انگیز ترین حرفهایی بود که من در عمرم شنیده ام!

اگر من ……بودم

شنبه, 17 دسامبر, 2011

اگر من یک مدیر بودم

به همکارانم بارها و بارها می گفتم که چقدر دوستشان دارم

و در عمل هم سعی می کردم این موضوع را ثابت نمایم،یعنی:

در بین افراد موجود و آنانکه می شناختم

شایسته ترین ها را بکار می گماردم نه رابطه دار ترین ها را

فاصله بین بیشترین و کمترین پرداخت ها را تا حد ممکن ،کم می کردم

سعی می کردم به هرکس به تناسب اثربخشی اش پرداخت صورت گیرد و نه به تناسب پست اش

همه چیز را تا حد ممکن قانونمند و دور از تصمیمات شخصی و سلیقه ای می کردم

سالی چند بار با همه همکارانم رودررو می نشستم و به نظراتشان گوش فرا می دادم و پاسخ سوال هایشان را صادقانه می دادم

همه را تا حد ممکن با اسم کوچک صدا می کردم وسعی داشتم از گرفتاری هایشان مطلع باشم

همیشه سعی می کردم در جریان همه چیز باشند تا هماهنگ حرکت کنیم

و در این صورت شبها با خستگی دلنشینی به خانه می رفتم و به امید ادامه کار در فردا!