برچسب ها بـ ‘مدعی’

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 20 ژوئن, 2016

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن
در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو
واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن
جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن
از رهبر الهی عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

نظر شما چیست؟

دوشنبه, 4 آگوست, 2014

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا،رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
من حروف عربی را که ندارم در یاد
ننمودم ز ته حلق ادا،رفتم و شد
هرگز از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم از صلح و صفا،مهر و وفا،رفتم و شد
همچو واعظ نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سروپا رفتم و شد
مدعی گفت:چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو سرت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من به خود آمدم و رقص کنان رفتم و شد

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

خوش به حال من! 3

شنبه, 19 ژانویه, 2013

همه آنهایی که ایران را ترک کرده اند و به زندگی در غربتی هرقدر موفق پرداخته اند،برای این کار دلیلی داشته اند:

-به دلیلی از ایران گریخته اند.

-برای ادامه تحصیل و موثر تر بودن در جامعه هجرت کرده اند.

-برای زندگی بهتر و آزاد تر کوچ کرده اند.

و یا ترکیبی از دلایل فوق،اما من یقین دارم که در گوشه ذهن خود آرزوی بودن در این آب و خاک و برگشتن و رشد کردن در خاک خود را دارند.

آنها از این که در این کشور نیستند و برای آرمان ها و ایده آل های ناب ایرانی خود نمی کوشند، دلتنگند و برای همین به یاد ایران می گریند،در هر موقعیت و پست و مقامی که باشند.

فردایی که برگردند،در مقابل آنان که ایستادند و جنگیدند و کوشیدند و این کشور را آباد نمودند،چه دارند که بگویند؟

با خوب و بد این مردم ساختن و تلاش برای بهروزی نیک و بدشان کردن ارزشمند است،نه هنگامی که همه بتوانند راحت و در رفاه زندگی کنند بیایی و منت هم سرشان داشته باشی.

مردم هم دوستان خود را می شناسند و فرق دوست و مدعی را خوب می دانند.مردم عاشق کسی هستند که صادقانه و بی ریا می گوید:

اگر پاکید، اگر آلوده دامان

من ای مردم شما را دوست دارم

از حافظ

دوشنبه, 29 اکتبر, 2012

با مدعي مگوييــــد اسرار عـــشق و مســـــتي 

            تا بـي خبـــر بمـــيرد در درد خــود پرســتي
عاشق شــــو ار نه روزي كـــار جــهان سرآيد 

          ناخوانــده نقش مقصـــود از كـارگـاه هســتي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مـغانم  

         با كــافــران چه كارت گر بــت نمـي‌پرســتي
سلطـــان مـــن خدا را زلفـــت شكســــت ما را  

          تا كـي كنـد ســيــاهي چنـــــدين دراز دســتي
در گوشـه سلامت مســــتور چـون تــــوان بود  

          تا نـرگــس تـــو گـــويد با مـا رمــوز مســتي
آنروز ديـــده بودم اين فتـــــنه‌ها كه بــرخاست 

           كـــز سركــــــشي زمانــي با مـا نمي‌نشســتي
عشقت به دست طوفان خواهد ســــــپرد ما را   

         چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جسـتي

 

آرزوی بزرگ

چهار شنبه, 26 اکتبر, 2011

همه در صف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند.بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای خیلی کوچک و پست!

نوبت به او رسید.از او پرسیدند:چه آرزویی داری؟

گفت:می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم،بی آنکه مدعی دانستن(دانایی)باشم.

پذیرفته شد.گفتند :چشمانت را ببند.پشمانش را بست.

هنگامی که دوباره چشمانش را باز کرد،دید به شکل درختی در جنگلی بزرگ درآمده است.با خود اندیشید:حتما اشتباهی شده،من که این را نخواسته بودم.

سال ها گذشت.روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد.باز اندیشید:عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم.

با فریادی غمبار سقوط کرد.نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش؟با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد،بیدار شد.

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.

داستانی از بهلول

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

بـهـلـول و قـبـالــه بـهـشــت !!!! …

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.
در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست.
اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
– بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
– بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
– آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
– می فروشم.
– قیمت آن چند دینار است؟
– صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
– من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
– این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند.
زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
– این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.

بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
– یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
– به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
– اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
– اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
– چرا؟
بهلول گفت:
– زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم.

http://www.redlink1.com/mydocs/group/132/01.jpg