برچسب ها بـ ‘مدعا’

سرزمین عجایب 1

سه شنبه, 6 می, 2014

قبل از شروع توضیحات،اشاره به نکات زیر را ضروری می دانم:

-غرض تعریف یکطرفه از این کشور و مردمش نیست،اما نکته در اینجاست که قصد من بیان خوبی ها و نقاط قوت آنها به منظور آگاهی و انشالله الگو برداری است که پیامبر ما فرموده:دانایی را حتی در چین بیاموزید.قطعا آنها هم عیوبی همچون نوشیدن مشروبات الکلی و بی بند و باری و…..دارند اما من برای عیب جویی و دعوا به آنجا نرفته بودم.

-اگر می گویم سرزمین عجایب،نه به منظور این است که آنها کار عجیبی کرده اند- که بر عکس آنها عادی , درست در اکثر موارد عمل نموده اند – بلکه می خواهم بگویم که بسیاری از رفتارهای آنها بر عکس ماست و به همین دلیل در نظر اول عجیبند ،اما خیلی زود درمی یابی که ما راه را کج رفته ایم و عجیب نیستند.

– خلاصه کنم،بقول سید جمالدین اسد آبادی ، در این سرزمین مسلمان خیلی کم دیدم اما رفتار اسلامی را کاملا حس کردم.گواهم بر این مدعا ،مطالبی است که در قسمت های بعدی تقدیم خواهم کرد.با این همه به من خرده مگیرید که در انتها بگویم:هیچ کجا ایران نمی شود!

کوچه مردها(52)

چهار شنبه, 15 فوریه, 2012

 

اگر خاطرتان باشد،قبلا در مورد خانواده ساواکی که به محل ما منتقل شده بودند،نوشتم.از برادر یکی از این دو خانواده هم که همسن و سال من بود و نامش هم “عباس” بود برایتان نوشتم و قول دادم که از او بیشتر بنویسم.

به نظر من حلال بودن روزی و لقمه ای که به فرزندان خود می دهیم ،بسیار اهمیت دارد و داستان عباس هم گواه من بر این مدعاست.

بعد از مدت کوتاهی از آمدن عباس به محله ما،دوستان زیادی پیدا کرد و بچه ها همیشه با او بودند و مثل پروانه دورش می گشتند.علت آن هم این بود که در زمانه ای که برای ما بچه های دیگر یک سکه دو ریالی در جیبمان ثروت هنگفتی محسوب می شد،عباس همیشه چند تومانی پول در جیبش داشت و دائما بچه های دیگر را دعوت به بستنی می کرد یا به جگرکی محل می برد و خرجشان می کرد.

اوائل فکر می کردیم که برادرش این پول ها را به او می دهد اما بعدا متوجه شدیم که اینگونه نیست. یک بار که من هم همراهشان بودم با کمال ناباوری دیدم که در بین راه ،عباس سراغ دیوار مخروبه ای رفت و یک آجر را از بین آجرهای دیگر دیوار درآورد و از سوراخ آنجا یک اسکناس دو تومانی درآورد و به بقیه گفت:حالا بریم خرجش کنیم!

از او پرسیدم:از کجا می دونستی اینجا پول هست؟

با خنده به من گفت:چون خودم اینجا گذاشتمش!

معلوم شد،یعنی خودش تعریف کرد که موقعی که برادرش یا شوهر خواهرش در خوابند،از جیب آنها پول برمی دارد و در اینگونه جاها پنهان می کند تا اگر آنها متوجه کم شدن موجودی جیبشان شدند و او را گشتند،چیزی پیدا نکنند!فکرش را بکنید که یک بچه شش هفت ساله چه دزد ماهر و خلاقی شده بود!؟

آن روز بستنی را خوردم اما وقتی همان شب موضوع را برای مادرم گفتم،خیلی نصیحتم کرد که این پول ها حرامه و در روز قیامت تبدیل به آتش در شکم انسان می شود و انقدر برایم گفت که قسم خوردم دیگر هیچ وقت با پول او چیزی نخورم.واقعا به قول خود عمل کردم.

عباس هم که می دید من علاقه ای به هم پیاله شدن با او ندارم از همه بیشتر به من اصرار می کرد ،اما من خیلی دوستانه از زیر بار این کار فرار می کردم ،اما در هیچ زمانی دوستی ما به هم نخورد.

چند سالی بعد،هنگامی که ما نوجوانانی پانزده شانزده ساله بودیم و خوب و بد را می فهمیدیم،در یک روز سرد پاییزی با صدای شیون و گریه این دو خانواده به کوچه ریختیم.عباس خود را حلق آویز کرده بود و مرده بود.

آن روز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود.همه محل برادر و شوهر خواهرش را مسبب مرگ او می دانستند.