برچسب ها بـ ‘مدرسه’

ادیسون و مادرش

شنبه, 11 ژوئن, 2016

ادیسون از مدرسه به خانه بازگشت، یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد، گفت فقط مادرت بخواند.
مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است، آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سال ها گذشت، مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه ی خانه، خاطراتش را مرور می کرد. برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. آن را درآورده و خواند. نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: توماس آلوا ادیسون، کودکِ کودنی بود که توسط یک مادر به نابغه ی قرن تبدیل شد.

از سلمان هراتی

دوشنبه, 15 ژوئن, 2015

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

کوچه مردها 138

چهار شنبه, 25 ژوئن, 2014

قبلا برایتان توضیح داده بودم که اکثریت قریب به اتفاق بچه های دبیرستان کیهان نو از قشر مرفه و پولدار بودند.
من “بچه کارگر” در میان این بچه ها گل کرده بودم و از همان اول هم نشان داده بودم که به دو چیز بسیار حساسیت دارم:
یکی اشاره به نقاش بودن و کارگر بودن پدرم که اگر در این مورد حرفی یا گفته ای را تحقیر آمیز حس می کردم ،دهان طرف مقابلم را پرخون می کردم و دوم اینکه بچه ها بدانند آدرس خانه ما کجاست؟!
خانه های اغلب آنها در مناطق خوب شهر بود و با راننده یا پدر و مادرشان به مدرسه می آمدند و موقع نهار هم غذای گرم از خانه برایشان می آوردند و به همین دلایل من با تفکر بچه گانه خود ،دیدن محل زندگی ام در خیابان هاشمی با مناظر فقیرانه و تاسف برانگیزش را یک نوع سرشکستگی برای خود می دانستم و به همین دلیل به شدت در مورد دادن آدرس به بچه ها مقاومت می کردم.
یک روز موقع برگشتن به خانه و در اتوبوس متوجه شدم که سه نفر از دوستانم که عضو گروه “زنپشیل” هم بودند – در مورد این گروه قبلا برایتان توضیح دادم – در حالی که سعی دارند بین مسافران خود را پنهان کنند ،مرا تعقیب می کنند.شستم خبردار شد که هدفشان چیست؟
در ایستگاه دانشگاه صنعتی آریا مهر(دانشگاه شریف فعلی) طبق معمول پیاده شدم و پیاده به سمت خیابان هاشمی(سمت جنوب دانشگاه) راه افتادم.نزدیکی های دبیرستان دکتر هوشیار با توجه به آشنایی با کوچه های اطرافم،ناگهان بصورت دو سریع به داخل کوچه ای پیچیدم و با عوض کردن پی در پی کوچه ها و دویدن مداوم تا نزدیکی های خیابان طوس و اطمینان از اینکه مرا گم کرده اند،بالاخره ایستادم و نفس تازه کردم و در عین حال با رصد کردن اطرافم اطمینان دوباره حاصل کردم که مرا گم کرده اند!
هیچکدام از بچه ها جرئت نکردند که بگویند روز قبل مرا تعقیب کرده اند و من هم اصلا به روی خود نیاوردم و در عین حال اشتیاق و اصرار آنها هم به دانستن آدرس من از بین رفت و تا پایان دبیرستان به این خواسته من احترام گذاشتند.
اکنون از این اصرار بی مورد خود در مخفی نگه داشتن آدرسم پشیمانم اما چه سود؟!
یاد باد آن روزگاران یاد باد

سلسله مباحث مدیریتی 1

سه شنبه, 24 ژوئن, 2014

مدیریت، حلقه گم شده توسعه
اگر مدیریت کلان آگاه و دوراندیش باشد، به مصداق آن ضرب المثل ژاپنی که می گوید «قبل از اینکه به فکر چگونه بردن باشید به فکر این باشید که چگونه نبازید» عمل می کند.
عصرایران ؛‌ سعید افشار – پیتر دراکر، استاد نامدار مدیریت و اقتصاددان برنده جایزه نوبل، جمله در خور تاملی دارد با این مضمون که «کشور توسعه نیافته وجود ندارد، این کشورها ضعف مدیریت دارند.
مدیریت در ایران دانش تقریباً جدیدی است. شاید بتوان از میرزاتقی خان امیرکبیر و میرزا حسین خان سپهسالار بعنوان اولین کسانی نام برد که اصول علمی مدیریت را تدوین و به کار برده اند.
مدیریت مانند سایر علوم است اما با زیرساختی از انواع دانش ها که به سرعت تغییر می یابند. بدیهی است که برای راهبری و موفقیت هر سازمانی حضور مدیر راهبر الزامی است.
اگر سازمان، نظامی باشد هدفش دفاع از تمامیت ارضی کشور و تربیت سربازانی حرفه ای است .اگر سازمان، مدرسه و دانشگاه باشد هدف آن تربیت انسان مجهز به علوم روز و دارای مهارت های بالا و متخصص در بخش های مختلف اقتصاد و صنعت است.اگر سازمان بیمارستان باشد، هدفش رسیدگی به درمان بیماران تا حصول نتیجه مثبت و تامین روش های مختلف برای برطرف کردن مشکلات مراجعه کنندگان می باشد و اگر سازمان بازرگانی یا صنعتی باشد اهداف آنها رسیدن به برنامه های تعریف شده است.
رسیدن به بخش عمده ای از این اهداف نیازمند حضور و وجود مدیر ارشد است . مدیریت تنها به معنای اداره کردن یک سازمان نیست، مدیریت بهره گیری از فرصت ها برای موفقیت سازمان است. در دنیای به سرعت تغییر یابنده کنونی، مدیریت تبدیل به یکی از سخت ترین و پیچیده ترین تخصص ها شده و دنیای دیجیتال و فناوری اطلاعات، جهان جدیدی را برای توسعه کسب و کار معرفی کرده است، که اقتصاد شبکه نامیده می شود. مدیرانی که برای این اقتصاد آموزش داده می شوند، بایستی به مبانی این تحول و چشم انداز آینده انقلاب فن آوری دیجیتال و شبکه آشنا باشند.
به علاوه هر کسی که می خواهد مدیر شود بایستی به مبانی علم تاریخ، فلسفه، سیاست، حقوق بین الملل و جامعه شناسی آشنا باشد.
عقلانیت و تربیت قوه تفکر پی آمد چنین آموزش هایی برای مدیران خواهد بود. به قول فردریش هگل “آنکه جهان را با چشم عقل می نگرد، جهان نیز جنبه های عقلانی خود را به او می نمایاند.”
پیامبر گرامی ما نیز می فرماید:من بیمی از فقر امتم ندارم.آنچه مرا نگران می کند”بی تدبیری” است.

برگرفته از:سایت عصر ایران

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

کوچه مردها 107

چهار شنبه, 24 آوریل, 2013

 

برادرم فرید هم به زودی به من در مدرسه ملحق شد و در کلاس اول دبستان شروع به تحصیل نمود.او دندان های سیاه شده ای داشت و همیشه از دندان درد می نالید.به همین خاطر هم مادرم هرروز قمقمه ای از آب نمک را همراه او می کرد تا در مدرسه هم دائما غرغره کند تا دردش کمتر شود.

روزی در کلاس نشسته بودم که در کلاس زده شد و مبصر کلاس برادرم وارد شد و از خانم معلم ما اجازه خواست که به خواسته معلمش من به کلاس آنها بروم.

خانم معلم از من پرسید:چکارت دارند؟

با تعجب و ترس گفتم:نمی دونم خانم.

اجازه داد.همراه مبصر کلاس راه افتادم و تا به کلاس آنها برسم هزار جور فکر به مغزم آمد و رفت.آخر چه شده بود؟

وارد کلاس که شدم،معلم فرید با اوقات تلخی سر من داد زد که:بیا ببین برادرت برای چی گریه می کنه؟به من که چیزی نمی گه.

به سمت فرید که در نیمکت خود نشسته بود و مظلومانه قطره های اشک پی در پی از صورتش به زمین می ریخت رفتم و پرسیدم:فرید چی شده؟

چیزی نمی گفت.فقط من را نگاه می کرد و گریه می کرد.

دوباره پرسیدم :چی شده فرید جان؟

باز جوابی نداد.با صدایی لرزان سوالم را تکرار کردم و هر بار که می پرسیدم خودم هم نگران تر و گریه آلود تر می شدم.بعد از مدت خیلی کمی من هم شروع به گریه کردم و دائما می خواستم فرید مشکلش را به من بگوید.فرید بی صدا گریه می کرد اما زیاد نگذشت که صدای زار و شیون من تا چند کلاس آنورتر هم می رفت.

خانم معلم که به شدت کلافه شده بود،گفت:من تو را صدا کردم که تو او را آرام کنی،خودت که از او بدتری.هردوتا گم شید برید بیرون.

بیرون آمدیم و در حیاط بالاخره فرید برایم گفت که دندانش خیلی درد می کند و گریه او به همین خاطر است!

کوچه مردها 97

چهار شنبه, 16 ژانویه, 2013

روز سی و یکم شهریور سال 1342 صبح زود مادرم مرا بیدار کرد و گفت برای کلاس بندی باید مدرسه بروم.

لباس تنم کرد و قمقمه ای آب به من داد که به گردنم آویختم و مرا به مدرسه بهرام که بالاتر از میدان هاشمی بود برد .آنجا را خوب بلد بودم و بارها از کنارش گذشته بودم و با حسرت بچه ها را در حیاط مدرسه در حال ورزش و بازی دیده بودم.یک روپوش سرمه ای تنم بود.

مادرم به من گفت همین جا در حیاط در کنار بچه ها باشم و هروقت اسمم را از بلندگو خواندند ،بروم و در صف پشت سر بچه های صف کشیده بایستم.

مردی که او را آقای ناظم صدا می کردند پشت میکروفون آمد و هر اسمی را که می خواند یک نفر می رفت و در صف می ایستاد و چون تعدادشان به سی چهل نفر می رسید آنها را به داخل ساختمان مدرسه می بردند و دوباره اسم می خواندند و صف بعدی تشکیل می شد و این قضیه بارها تکرار شد و به آنجا رسید که جز سه چهار نفر از ما بچه ها نمانده بودند.حیران بودم که چرا اسم مرا نمی خوانند.

نزدیک ظهر مادرم به مدرسه آمد و تا او را دیدم شروع به گریه کردن کردم که:نمی دانم چرا مرا صدا نمی کنند.مادرم دست مرا گرفت و پهلوی آقای ناظم برد و پرسید:چرا پسر مرا به کلاس نبرده اید؟

ناظم از من پرسید: اسمت چیه؟

با گریه گفتم:ناصر علی(نام خودم و نام کوچک پدرم را گفتم!)

مادرم خندید و گفت:آقا اسمش ناصر بیک زاده است.

ناظم با عصبانیت فریاد کشید که:خانم ما از صبح تا بحال بیش از ده بار این اسم را خوانده ایم و هیچ کس جوابی به ما نداده!

من تازه فهمیدم که اسم فامیلم چیست و تا آن موقع این را نمی دانستم.

با عصبانیت مرا داخل کلاسی بردند و گفتند:کلاس تو اینجاست.از فردا در صفی که این بچه ها در حیاط می ایستند تو هم می ایستی و با آنها به کلاس می روی.

مظلومانه اشکهایم را پاک کردم و گفتم :چشم!

داخل کلاس در ردیف سوم نیمکت های سمت راست کلاس بین دو نفر دیگر روی نیمکت نشستم و تا بخودم جنبیدم زنگ را زدند و گفتند بروید و از فردا ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه باشید.

به این ترتیب من روز اول مدرسه را سپری کردم!

ده قانون زندگی

شنبه, 4 آگوست, 2012

 

 

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست

******************

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه “زندگی” نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید

*******************

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

*********************

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايتان را بياموزيد

**********************

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

************************

قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد،سرزنش نكنيد،تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار مي‌دهد تا ببيند شما چكار مي‌كنيد

************************.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید

****************************

.قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.

***************************

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید

************************

.قانون دهم : خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد