برچسب ها بـ ‘مختار’

چیزی عوض نشده!

دوشنبه, 23 می, 2016

مرد فریاد برآورد :مرا یاری نیست؟

کوفیان هلهله کردند:هلا، آری نیست

شمر تکبیر برآورد که در لشگر تو

پرچمی نیست به پا،دست علمداری نیست

شمر و تکبیر!؟بلی بین حقیقت و دروغ

ای بسا،گرچه به ظاهر،ره بسیاری نیست

مرد غرید که:تکبیر شما تزویر است

ورنه حاشا که شما را به خدا کاری نیست

گرم سودای خدایید به بازار سیاه

آه،مکاره تر از این سر بازاری نیست

غالبا شمر و یزیدند به جولان اینجا

حر که سهل است،در این معرکه مختاری نیست

نجوایی با خود

دوشنبه, 6 ژانویه, 2014

زندگی حوضچه رنگینی است
که میان دو ضرورت،جاری است
زندگی باغچه بیرنگی است
که تو خود رنگ نمایی آن را

گرچه سهراب گوید
زندگی باید کرد
تا شقایق باقی است
لیک جانا،تو چه می پنداری
بهر چه آمده ایم؟
زچه رو باید رفت؟
قصد ارباب چه بود
اندرین آمدن و رفتن ما؟

من به خود می گویم
آمدن اجباری است
رفتنم اجباری است
و من آزاد و رها
در میان طوفان
بین دیوان و ددان
جاری و مختارم!

چون که در آمدن و رفتن من
هیچکس رای مرا کار نداشت
زچه رو روزی بپرسند از من
نقش خود در گذر این ایام؟!

هفت جا نفس خود را حقیر یافتم

شنبه, 14 آوریل, 2012

نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد

دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد

پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  جبران خلیل جبران

عقاب ها و غازها

شنبه, 18 فوریه, 2012

دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید، میگه :

آدم ها دو دسته هستند: غازها و عقاب ها. هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه. کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده، نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .

 

بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم :

غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلاً خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .

عقاب ها میدونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .

 

غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره . هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثراً یا دیر به بلوغ ( فکری – جنسیاحساسی ) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .

عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی, ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسوولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره .

 

 غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن ولی به نتایج دلخواه نمی رسن  .

عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .

 

غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .

عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .

 

غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند .

عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .

 

 غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .

عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .

 

غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .

عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .

 

غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .

عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .

 

غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .

عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست .

 

غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه .

عقاب با دلش زندگی می کنه .

 

غاز یا احساسیه و یا منطقی .

عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .

 

غاز اشتباه نمی کنه .

عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .

 

غاز جای دیگران زندگی می کنه .

عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .

 

غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .

عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .

 

غاز همیشه مجبوره .

عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .

 

زمان تفریح غاز مشخص نیست .

عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .

 

غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی است .

عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .

 

غاز عبادت عادتش شده .

عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .

 

غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .

عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .

 

غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .

عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .

 

 

غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی آسون تر از پرواز و اوج گرفتنه.

عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .

 

 عقاب باشید و سربلند

 

کوچه مردها(15)

یکشنبه, 2 اکتبر, 2011

آقای کریمی،پدر مجتبی و مختار و فریده و کبری(دوستان بچگی ما) و کارگر پمپ بنزین و از ساکنان محله مرد.

بچه تر از آن بودیم که با مفهوم مرگ آشنا باشیم.

آن زمان مجالس ختم و عزا در خانه ها برگزار می شد.سفره ای در اتاق پذیرایی انداخته می شد و در آن حلوا و خرما و نان سوخاری قرارداده می شد و تعداد زیادی جزوه های قران.مردم دسته دسته می آمدندو قران می خواندند و فاتحه میفرستادند و می رفتند.هرکس هر کمکی از دستش برمی آمد،انجام می داد.همسایه ها برای صاحبان عزا غذا می پختند و به خانه آنها می بردند.تا یک هفته این وضع ادامه داشت.بوی حلوا محله را پر می کرد.

سعی داشتیم به هروسیله ای شده راهی به حیاط خانه آنها راه پیدا کنیم و از حلوا و خرما بخوریم.اما مجتبی و کبری که هم سن و سال ما بودند ،جلوی در می ایستادند و مانع می شدند.می گفتند:بابای ما مرده،شما را راه نمی دهیم! ما هم با حسرت تهدیدشان می کردیم که:بگذار بابای ما بمیرد،اگر شما را به خانه راه دادیم!؟

چند سال بعد که مسجد”علی اکبر”در محله ساخته شد،مجالس سوم و هفتم را در آنجا برگزار می کردند.حاج آقا رضوی ،روحانی محل و پیشنماز مسجد سعی می کرد به هر بهانه ای پای اهالی را به مسجد باز کند.برای ما بچه ها هم وظایفی تعیین کرده بود.یکی مکبر بود و اذان گو و دیگری مهر جمع کن و……..

هشت تا از بچه ها (منجمله من)هم در مجالس ختم،وظیفه داشتیم کار چای دادن و خرما دادن و قران پخش کردن و جمع کردن و گلاب و…..را انجام دهیم.بسیار از نقش های خود راضی بودیم و احساس بزرگی می کردیم.

هنگامی که پس از قران خواندن و مداحی،نوبت سخنرانی و وعظ روحانی می رسید ،کار ما بچه ها تمام بود و پذیرایی به اتمام می رسید.در این هنگام همه دم در آبدارخانه جمع می شدیم و به تماشای مردم حاضر در شبستان مسجد می پرداختیم و با دقت و توجه به چهره و حال و روز حاضران شرط بندی می کردیم که نفر بعدی که باید در مجلس ختمش پذیرایی کنیم،کیست!؟

دوران کودکی بود و شیطنت های خاص آن.خدا همه آنان را بیامرزد.

کوچه مردها(10)

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

کمی بالاتر از خانه ما و کنار خیابان هاشمی و پایین تر از میدان سپاه دانش که بعدها نام میدان هاشمی به خود گرفت،محوطه صاف و بزرگی بود که حدود بیست دکه فلزی برای فروش میوه ساخته شده بود و طرفین این دکه ها هم دو نانوایی و لبنیاتی و خشکشویی و شیرینی و بستنی فروشی و داروخانه قرار داشت و در سمت دیگر خیابان و روبروی دکه ها،محل بساط ملامین فروشان و پارچه فروشان و لباس فروشان و ….بود.

پشت این قسمت هم محوطه باز و بزرگی بود که نمایشگران و دعافروشان و…. در اینجا بساط می کردند و به نوعی نمایشخانه محل بود و جای سینما و تئاتر را برای ما گرفته بود.

متداول ترین نمایش روزانه،تعزیه بود که تقریبا هرروز غروب(به جز مواقعی که هوا خراب بود) می توانستیم یکی از وقایع کربلا را ببینیم،مثل داستان مسلم ،داستان حر ابن ریاحی،داستان طفلان مسلم ،داستان شهادت حضرت عباس(ع)،و از همه مهمتر و پرسوزتر داستان شهادت امام حسین(ع).

دیدن چهره تعزیه خوانها در آن لباس های رنگین و زره های فلزی و کلاهخود های مزین به پرهای بزرگ رنگی که در نهایت استادی نقش خود را بازی می کردند،نعمتی بود که در این روزگار هرگز نمی توان با آن راحتی و صفا و سادگی موفق به تماشا شد.آن ها برای پولی که در آخر تعزیه جمع می کردند،کار می کردند اما مردم از همین جاها ارادت به امام حسین و یارانش پیدا می کردندو چه صادقانه و بی ریا می گریستند و زار می زدند.

از دیگر نمایش های متداول پرده خوانی بود که پرده خوان با یک پرده بزرگ سه متر در یک و نیم متر ،که روی آن و در هر منطقه ای یک تصویر از جهنم و بهشت و انتقام مختار از قاتلین حسین(ع) و یارانش و ده ها مجلس دیگر کشیده شده بود و در وسط پرده و بزرگتر از همه تصویرهای دیگر هم نقاشی جنگ حضرت عباس با کوفیان بود که شمشیر حضرت سر دشمن را شکافته بود و تا نزدیک لبهای او پایین آمده بود.پرده خوان هر بار یکی از نقاشی ها را با آب و تاب حدود دوساعت توضیح می داد و می خواند و یکی دوبار هم در بین این کار پول جمع می کرد.

مارگیر ها معمولا با دو سه جعبه پر از مارکبری و انواع دیگر،بساط دیگری داشتند و با نشان دادن مارها و ترساندن مردم و تحت تاثیر قرار دادنشان،در بین کار صفحات کاغذی بزرگی پر از خط و خطوط و جملات و دعاهای عربی در می آوردندو ضمن توضیح خواص این دعاها و اینکه خودشان این دعاها را در حرم امیرالمومنین و امام حسین و حضرت عباس گرادنده اند و متبرک کرده اند و هرکس یکی از این ها را در خانه اش داشته باشد،زندگی اش بیمه می گردد،آن ها را دانه ای پنج ریال می فروختند.

برای ما بچه ها هم جالب ترین معرکه،پهلوان ها بودند که کارهای خارق العاده ای می کردند.از هنر نمایی با وزنه های سنگین فلزی تا زور آزمایی همزمان با چند نفر از جوانان تماشاچی و یا خوابیدن زیر ماشینی که از روی آنها عبور می کرد تا پاره کردن زنجیر فلزی کلفتی که برای همین یک کار حدود نیم ساعت زور می زدند و همه را در آخر کار به تحسین وا می داشتند و کلی پول جمع می کردند.معمولا پهلوان ها آدم های قوی هیکل و درشتی بودند،اما در میان آن ها جوان ریزقامت و لاغر اندامی بود که مردم”پهلوان شیرازی”خطابش می کردند و به خاطر همین کوچکی جثه اش ،او را بیش از بقیه دوست داشتند و دورش جمع می شدند.

این ها نعمت ها و فرصتهایی بود که در حال حاضر دیگر نمی توان از آن ها بهره مند بود.

کوچه مردها(4)

یکشنبه, 14 آگوست, 2011

سرگرمی های دیگری نیز داشتیم که منبع درآمد کمی هم برای ما بچه ها بود که تا آنجا که بخاطر دارم به آنها اشاره خواهم نمود:

تابستان ها و بعد از تعطیلی مدارس یکی از متداول ترین کارها این بود که به اکبر آقای بستنی فروش(معروف به اکبر بستنی)مراجعه می کردیم و با دادن شناسنامه خود یک چهارچرخه که روی آن یک مکعب فلزی در دار ساخته شده بود و درون این مکعب پر از پوشال کاغذی بود و میان این کاغذها یک فلاسک بزرگ که در آن حدود سی بستنی یخی کوچک جا می گرفت که به این نوع بستنی می گفتیم”اسکیمو”،تحویل می گرفتیم.

بستنی ها را دانه ای یک ریال می فروختیم و پس از تمام کردن آن ها برمی گشتیم پیش اکبر آقا و چرخ را تحویل می دادیم و بابت هر سه بستنی هم که فروخته بودیم یک ریال دستمزد می گرفتیم،یعنی اگر هر سی بستنی را فروخته بودیم ده ریال دستمزدمان بود که در آن زمان برای خود ثروتی بود و اگر مایل بودیم و اکبر آقا هم از ما راضی بود،می توانستیم صبح روز بعد همین کار را تکرار نماییم.چون تعداد متقاضی خیلی زیاد بود باید از خودمان لیاقت زیادی در فروش بستنی ها نشان می دادیم و همینطور در نگهداری چهارچرخه ها و …..تا اکبر آقا ما را قابل ادامه همکاری بداند!

بهترین محل برای فروش کنار زمین های فوتبال خاکی و بیرون استخر های سرباز و کنار بازارچه های محله ها بود.البته خطراتی هم در این کار بود.جوانهای محل که جز منطق زور و قلدری چیزی نمی فهمیدند،عادت داشتند بستنی را بخورند و پولی هم ندهند و اگر زیاد هم سماجت می کردیم کتک مفصلی می خوردیم و چهارچرخه را هم داغان می کردند.باید کاملا حواسمان جمع بود که به چه کسانی بستنی بفروشیم و قبل از دادن بستنی حتما پولش را بگیریم و خیلی چیزهای دیگر…..

از دیگر فعالیت های عملی ما خریدن کاغذ رنگی و یک بسته سوزن ته گرد و برداشتن چند ترکه حصیر از پرده های حصیری آویزان روی پنجره همسایه ها(که به منظور جلوگیری از ورود آفتاب بعد از ظهر ها به داخل اتاقهایشان به بیرون پنجره های خود آویزان می کردند)اقدام به ساختن فرفره های کاغذی رنگی می کردیم و با چیدن آنها در کنار هم در یک ردیف چند متری و در معرض باد(که منظره بسیار زیبایی را ایجاد می کرد)آنها را دانه ای ده شاهی(نیم ریال)می فروختیم.

از دیگر روش های پول درآوردنمان این بود که حدود دو ریال آرد نخودچی از لبنیاتی محل می خریدیم و آن ها را با پودر قند هایی که حاصل قند شکستن پدرم در خانه بود مخلوط می کردیم و به این ترتیب چیزی به اسم “فوتینا”درست می کردیم و آن ها درون کیسه های خیلی کوچک نایلونی با یک نی خیلی کوچک می گذاشتیم که خریدار با این نی پودر فوتینا را به درون دهان خود می مکید و می خورد.ضمنا یک ماشین کوچک اسباب بازی را هم به قیمت دو ریال می خریدیم و در بیست کیسه درست شده نوزده کاغذ کوچک می گذاشتیم که روی آن نوشته بود “پوچ” و یکی هم نوشته بود “جایزه”و کسی که این کاغذ درون فوتینایش بود،اسباب بازی به او تعلق داشت!به این ترتیب با فروش هر فوتینا به قیمت ده شاهی با حدود پنج ریال هزینه حدود ده ریال درآمد و در نتیجه پنج ریال سود عایدمان می شد.

از کاسبی های دیگر خرید بلال و کباب کردن آن روی آتش و فروش به مردم بود.اگرچه سود خیلی خوبی داشت اما تهیه منقل و ذغال و بادبزن و سطل آب شور و در تابستان کنار آتش نشستن ،معمولا ما را از این کار منصرف می کرد.

یکی دیگر از این کارها فروش بامیه بود.خریدن بامیه از مغازه حسین آقا(که چند برابر بامیه های ماه رمضان بود)همراه با شیره فراوان روی آن در سینی به بهای هر عدد دهشاهی و فروش هر یک به قیمت بیست ریال کار تمیز و بی دردسری بود و به همین خاطر رقابت زیادی در این کار بود.

یک بار من که این کار را کرده بودم ،زیان سنگینی را متحمل شدم.آن روز چهل بامیه درون ظرف من قرار داشت که همه پس انداز دو تومانی مرا به خود اختصاص داده بود و امید به دو برابر شدنش را در پایان روز داشتم.کنار دیواری در کوچه ایستاده بودم و مشغول داد زدن و تبلیغ برای متاع خود بودم که “مختار”پسر بزرگ آقای کریمی آمد و کنار من به دیوار تکیه داد.از اینکه کسی حسرت بامیه های من را می خورد و پر اشتها آنها را می نگریست خوشحال بودم.بعد از چند دقیقه : “مجتبی”پسر دوم آقای کریمی سرش را از در خانه بیرون آورد و مرا صدا کرد.از خوشحالی به خاطر اولین مشتری آن روز پر درآوردم و به سمت او دویدم اما در اولین قدم با پشت پای مختار زمین خوردم و همه بامیه ها روی خاکهای کف کوچه ریختند و از بین رفتند.مختار هم به سمتی داخل بیابان فرار کرد و گم شد و ساعتی بعد مجتبی با ظرفی از بامیه جای من ایستاده بود و دادمیزد که:قند عسله،بامیه!دونه ای یکقرونه،بامیه!

این یک حقه بود برای خارج کردن رقیب!