برچسب ها بـ ‘محنت’

عشق یعنی چه؟

دوشنبه, 18 فوریه, 2019

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى

پله های عرفان 1

شنبه, 11 جولای, 2015

شیخ أبوسعید أبوالخیر فرمود که عارف را چهل مقام بباید تا قدمِ او در کویِ عرفان درست آید:
مقام اول «نیّت» است. عارف را باید که نیت چنان بود که اگر دنیا و نعمتش و عقبی و جنّتش و بلا و محنتش بدو نشان دهند، دنیا و نعمتش به کافران ایثار کند و عقبی و جنتش به مؤمنان ایثار کند و خود بلا و محنت اختیار کند.
مقام دوم «إنابت» است. اگر در خلوت باشد، خدا را بیند، تغیّر عالم سَر ایشان را نجنباند و بلای حق، مرغ مهر ایشان را نپراند.
مقام سیّم «توبه» است. همه خلق توبه کنند از حرام و حرام نخورند تا در عذاب گرفتار نیایند. ایشان توبه کنند از حلالی که می خورند تا در حرام و شبهت نیفتند.
مقام چهارم «ارادت» است. همه عالم راحت خواهند و با آن، مال و نعمت و ایشان محنت خواهند و با آن ملک و ولایت.
مقام پنجم «مجاهدت» است. مردم جهد کنند تا ده با بیست کنند و ایشان جهد کنند تا بیست، نیست کنند.
مقام ششم «مراقبت» است. مراقبت، نگاه داشتن بُوَد نفس خود را در خلوت تا لاجرم پادشاهِ عالم، معصوم دارد ایشان را از معصیت.
مقام هفتم «صبر» است. اگر بلای کونَین بر ایشان گمارند، اندر آن آه نکنند و اگر محبّتِ عالمیان بر ایشان فرود آید، جز در کویِ صبر راه نکنند.
مقام هشتم «ذکر» است. به دل او را دانند و به زبان او را خوانند. هرگه که درمانند، راه جز به درگاه او ندانند.
مقام نهم «رضا» است. اگرشان برهنه دارد، خشنود باشند و اگرشان گرسنه دارد، خشنود باشند و هرگز در کویِ اختیار منزل نکنند.
مقام دهم «مخالفتِ نفس» است. هفتاد سال نَفْس هایِ ایشان می نالد در آرزوی یکی نعمت و نیابد مگر رنج و محنت.
مقام یازدهم «موافقت» است. بلا و عافیت و عطا و منع به نزدیکِ ایشان یکی بود.
مقام دوازدهم «تسلیم» است. اگر تیرِ قضا از کمین گاهِ بلا بر ایشان تاختن آرد، خود را در منجنیقِ تسلیم نهند و پیش تیر بلا باز شوند و جان و دلِ خود را سپر سازند و در برابرِ تیر قضا بازایستند.

مقام سیزدهم «توکّل» است. نه از خلق چیزی خواهند و نه از حق. او را از بهرِ او پرستند و سؤال و گفتار در میان نه. لاجرم پادشاهِ عالَم ایشان را به آرزو رساند به وقتِ حاجت و شمار در میان نه.
مقام چهاردهم «زهد» است. از همه دنیا مرقعی دارند به صد پاره از کرباس و گلیم و نَمَد پاره. آن مرقّع به نزدیک ایشان فاضل تر است از سقلاطون و مقراضی، هزار باره.
مقام پانزدهم «عبادت» است. همه روز مشغول باشند به خواندنِ قرآن و تسبیح و همه شب ایستاده باشند. تن هاشان در خدمت، کوشان، دل هاشان از عشق و محبّتِ احدیّت، جوشان، سرهاشان از پی مشاهده ملک، خروشان.
مقام شانزدهم «ورع» است. از هر طعامی نخورند و از هر لباسی نپوشند و با هر کسی ننشینند. جز صحبتِ حقّ تعالی نگزینند.
مقام هفدهم «إخلاص» است. همه شب نماز کنند و همه روز روزه دارند، چون نفس ایشان در طاعت نیاید و طاعت بینند، پنجاه ساله طاعت به یکی شربت آب بفروشند و به سگی یا به کسی دهند، آنگه گویند: ای نفس! دانستی که آنچه تو کردی، خدای را نشاید؟
مقام هجدهم «صدق» است. یک قدم بی راستی ننهند و یک نَفَس به جز از راستی نزنند. زبانشان از دل خبر دهد و دلشان از سر خبر دهد و اسرارشان از حضرت خبر دهد.
مقام نوزدهم «خوف» است. چون در عدل او نگرند، از بیم بگدازند و به طاعت هیچ امید نه.
مقام بیستم «رجاء» است. چون در فضلِ او نگرند، از شوق می نازند و بیم و فَزَع در میان نه.

تعریف تو چیست؟

یکشنبه, 28 دسامبر, 2014

عشق چیست؟
یکی گفت: آب روان است؛
دیگری گفت: آتش سوزان است؛
یکی گفت: ضیف است؛
دیگری گفت: سیف است؛
یکی گفت: شراب است؛
دیگری گفت: سراب است؛
یکی گفت: ریاض دولت است؛
دیگری گفت: ریاضت و محنت است؛
یکی گفت: نوری است ربانی؛
دیگری گفت: ناری است شیطانی؛
یکی گفت: بادیه بی پایان است؛
دیگری گفت: کعبه دل و جان است؛
یکی گفت: نامِه امان است؛
دیگری گفت: فرمان حرمان است؛
یکی گفت: جامی است که مستی او بی سرانجام است؛
دیگری گفت: مرغی است که مرغِ دلِ مرغْ دلان را دانه و دام است.

عشق چیست؟

دوشنبه, 23 دسامبر, 2013

یکی گفت: آب روان است؛
دیگری گفت: آتش سوزان است؛
یکی گفت: ضیف است؛
دیگری گفت: سیف است؛
یکی گفت: شراب است؛
دیگری گفت: سراب است؛
یکی گفت: ریاض دولت است؛
دیگری گفت: ریاضت و محنت است؛
یکی گفت: نوری است ربانی؛
دیگری گفت: ناری است شیطانی؛
یکی گفت: بادیه بی پایان است؛
دیگری گفت: کعبه دل و جان است؛
یکی گفت: نامِه امان است؛
دیگری گفت: فرمان حرمان است؛
یکی گفت: جامی است که مستی او بی سرانجام است؛
دیگری گفت: مرغی است که مرغِ دلِ مرغْ دلان را دانه و دام است.
عشق را جان بلعجب دانَد

زانک تفسیر شهد لب داند

آزاده

دوشنبه, 1 اکتبر, 2012

آزاده را جفاي فلك بيش مي رسد

اول بلا به عاقبت انديش مي رسد

از هيچ آفريده اي ندارم شكايتي

بر من هر آنچه مي رسد از خويش مي رسد

چون لاله يك پياله ز خون است روزي ام

كآن هم مرا ز داغ دل خويش مي رسد

رنج غناست آنچه نصيب ستمگر است

طبع غني به مردم درويش مي رسد

امروز نيز محنت فرداست روزي ام

آن بنده ام كه رزق من از پيش ميرسد

شعر  از  اميري فيروز كوهي

 

مادر

دوشنبه, 23 جولای, 2012

 

مادر ای والاترین رویای عشق

 

مادر ای دلواپس فردای عشق

مادر ای غمخوار بی همتای من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

مادر ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گاه خستگی هایم توئی

مادر ای تنهانرین ما وای عشق

یاد تو آرام می سازد مرا

از تو آهنگی گرفته نای عشق

صوت لالائی تو اعجاز کرد

مادر ای ” پیغمبر زیبای عشق “

ماه من پشت و پناه من توئی

جان من ای گوهر یکتای عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیای عشق

ای انیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم

من که مجنونم توئی لیلای عشق

عاشقانه ها(3)

یکشنبه, 22 آوریل, 2012

در این دنیا خبر و خیری نیست، جز محنت نیست این را باور کن. اینجا کاری نداریم. تلخ و شیرینش یکی است. غذا که می خوری همه رنگ و بویش چند لحظه است؟ تا در آن تصرف نکرده ای و به دهان نبرده ای. همه طعمش با همه دلپذیری چند لحظه است؟ تا از زبانت نگذشته است. بهترین خوشی این دنیا چیست؟ شاید فرزند. جز محنت و خون دل چه دارد. یک روز هم از تو جدا می شود و جز حسرت بر دلت نمی ماند. تازه همه اینها وقتی است که فرزند خوبی باشد. اگر ناهنجار باشد که واویلتاست. شاید ریاست. جز حمالی دیگران چیست؟ شاید مال و ثروت. جز خزانه داری و انبارداری دیگران چیست؟

در این دنیا خیر و خبری نیست. در این دنیا کاری نداریم. چشم اندازی برای تماشا ندارد. درنگ نکن. بار سفر بربند. در این دنیا اگر کاری هست همانا سفر الهی تست. دوستی با آن حقیقت مطلق و نزدیک شدن به اوست. دیر یا زود از همه هیجان ها از همه غصه ها از همه شادی ها می گذری. اگر دیده باشی اکثر آنها که سنی دارند دیگر اینجا را نمی بینند. نگاهشان جای دیگری است. انگار دیگر چیزی چشمشان را نمی گیرد. چه خوب است که تو امروز اینگونه نگاه کنی. منتظر نمان تا تو را بگذرانند که بگذری، خودت بگذر.

درین دنیا خبر و خیری نیست. وسیله ای است برای آزمون. آن را برای گرگان و روبهان بگذار. همان ها که برای هیچ دست به هر کاری می زنند، حتی اگر خون هم وطن و همسایه آنها باشد. لذت آن هم محنت و رنج است. یادش بخیر آن مرد ایمانی که رخت بربست و پیوسته می گفت لذت نیست رفع درد است. غذا خوردن رفع درد گرسنگی است، لذت حقیقی خوردن را زمانی درمی یابی که از آن خوردنی ها بخوری. لذت جنسی رفع درد است. لذت حقیقی لذتی پایدار است. این چه لذت خوردنی است که دل درد دارد. این چه لذت خوردنی است که پس از آن زحمت دفع دارد و وای اگر راه دفعش مسدود شود. خوردن آنست که همه لذت باشد، لذتی محض بی هیچ درد و دفعی و ذره ذره اش را با همه وجودت درک می کنی. این چه لذتی است که پس از آن پشت به هم می کنند. لذت آنست که همه روی کردن و در آغوش کشیدن است.

بگذار و بگذر. سفرت را آغاز کن. بگذر پیش از آنکه تو را بگذرانند.

 

تقدیم به حسین و سالکان راه او در بستر زمان

چهار شنبه, 8 دسامبر, 2010

این مطلب را می بایست دیروز و به مناسبت آغاز محرم می آوردم،اما دیروز وبسایت من قطع بود پس اینک تقدیمتان می کنم:

الهی به مستان میخانه ات

به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم

به رندان پیمانه پیمای خم

الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیده مردمند

به خمخانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

مئی ده که چون ریزیش در سبو

برآرد سبو از دل آواز هو

مئی کو مرا وارهاند ز من

ز آیین کیفیت ما و من

دماغم ز میخانه بویی شنید

حذر کن که دیوانه هویی کشید

تو در حلقه می پرستان درآی

که چیزی نبینی به غیر خدای

بزن هرچه خواهیم،از پا به سر

سر مست ،از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان

کزین محنت هستیم،وارهان