برچسب ها بـ ‘محمود’

کوچه مردها(2)

دوشنبه, 1 آگوست, 2011

خانه روبرویی ما متعلق به یک سروان شهربانی بود به نام “فروزنده”که بعدها نام کوچه نیز به همین نام شد.ایشان با توجه به درجه رو به رشد خود در کمتر از یک سال ،این محله را ترک کرد و به جایی که بیشتر به شانش می خورد،نقل مکان کرد اما در همان یکسال هم ما نتوانستیم رابطه ای با آن ها داشته باشیم.خانواده بسیار خوب و مهربانی بودند اما از جنس ما دو خانواده دیگر نبودند.در اتاق پذیرایی شیک و مبله آن ها یک عکس قاب شده بزرگ بود که جناب سروان را در حال سلام نظامی به شاه نشان می داد و حتما به آن خیلی افتخار می کردند.سه پسر هم داشتند که نام دوتای آنها مهرداد و مهرزاد بود و نام سومی را به یاد ندارم،در هر حال هیچکدام از آنها اجازه خروج از خانه و همبازی شدن با ما را نداشتند.انگار که ما میکروب بودیم!از روی پشت بام ها باهم صحبت می کردیم ،آنهم به دور از چشم پدر و مادرشان.

اما همسایه کناری ما یک پاسبان شهربانی بود که آن موقع شش بچه داشتند(تا چند سال بعد تعدادشان به نه بچه رسید!)وبخاطر نزدیکی طبقاتی و فرهنگی کاملا باهم یکی شده بودیم.دو فرزند اول آنها از من خیلی بزرگتر بودند اما سه فرزند بعدی با من تقریبا هم سن و سال بودند و آخری هم خیلی کوچکتر از ما بود.با این سه نفر(فاطمه و زهرا و محمود)عالمی داشتیم که هرگز خوشی های آن زمان در زندگی برایم تکرار نشد.

طی یک سال بعدی و بتدریج چند خانه دیگر هم ساخته و شد و محله برای خودش شکلی گرفت.”آقای کریمی” که کارگر یک پمپ بنزین بود و “ممدآقا”که یک بنز 170 مسافر کش داشت و “آقای شهیدی”که کارمند دادگستری بود و “آقای شیرخانلو” که برای یک شرکت مقاطعه کار ساختمانی کار می کرد ونهایتا”علی آقای همدانی”که چرخ طوافی داشت و میوه فروش سیار بود،طی این یک سال در کوچه فروزنده مستقر شدند و محله آب و رنگی پیدا کرد.

تعداد بچه های محله به بیش از سی نفر رسید که اغلب هم در یک سن و سال بودیم و این آغاز پادشاهی ما در بیابان خدا بود که سعی خواهم نمود به طور خلاصه سرگرمی های خود را در آن ایام در قسمت های بعدی شرح دهم.