برچسب ها بـ ‘محمد اسلامی ندوشن’

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 30

سه شنبه, 28 ژوئن, 2016

آیا حافظ بی دین است آنگونه که بعضی با خودنمایی سبکسرانه ای ادعا می کنند؟نه.
آیا عالم و عارف ربانی است؟آن هم نه.
آیا خواهش پرست همه فن حریفی است؟هرگز.
آیا پارسایی است که جز با زمزمه فزشتگان آرام نمی گیرد؟باور نکنیم؟
پس چگونه کسی است؟
اگر بخواهیم دندان روی واقعیت نگذاریم،باید بگوییم که هیچیک از اینهارا در خود دارد.یک انسان است ،انسانی شریف و ظریف که هرگز نمی خواهد نیازهای انسانی خود را انکار کند – که در سرشت اوست – یا به بهای تخفیف جوهر وجود خویش،زیر پا بگذارد،و از سوی دیگر نیز نمی خواهد که در”پرده پندار “بماند.
دلبستگی مردم به او،ناشی از همین همدلی و همدردی است،که آنان نیز پایبند نیازهای زمینی خوداند،ولی حسرت برشدن را از خود دور نمی کنند.انسان نه خوب است و نه بد،بد کوشنده به خوبی است،اعم از آنکه موفق بشود یا نشود،و شرافتی که دارد در همین است.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 12

سه شنبه, 25 آگوست, 2015

نخستین کاری که حافظ در سرودن اشعارش می کرد،”گزینش”بود.گزینش لفظ و معنی،و این شناخت لازم دارد.کلمات حافظ همه دستچین شده اند،باید هم خوش آهنگ باشند و هم ظرفیت کشیدن بیشترین بار مقصود را داشته باشند.گذشته از آن،خاصیت هماغوشی در آنها قوی باشد.منظور از هماغوشی، استعداد ترکیب است.
کلمات نیز مانند انسانها گاهی همدیگر را رد می کنند،گاهی می ربایند.کلمه شبیه انسان است،نسب و اصلیت دارد،دوران کودکی و بلوغ را گذرانده،از سر آبهای روزگار گذشته و سرد و گرم چشیده،بعضی بدقلق اند و بعضی خوش گوشت،بعضی سرد مزاج و بعضی خواهشناک،بعضی پرخون و جوان و بعضی فرسوده و پیر.از همه مهمتر آن که بعضی سبکبارند و بر عکس،بعضی بار گران تاریخ بر پشت خود دارند،بار فکر،غوغای زندگی،صدای درای کاروان بشریت.
معانی نیز باید از خلال انبوه رویدادها بیرون کشیده شوند:سبک سنگین کردن در میان اندیشه های فاتح و شکست خورده،کاویدن وجدان آگاه و ناآگاه جامعه بشری،باریک شدن در سرگذشت سرزمین شگفت انگیزی که ایران نام گرفته است.
اندیشه های اصلی در حافظ بیش از هفت هشت نیستند،ولی آنها قافله سالارند،مانند لوکهای پیر که هریک کاروانی را به دنبال خود می کشند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 8

سه شنبه, 30 ژوئن, 2015

“رندی” حافظ که درست نمی گذارد ضمیرش خوانده شود،همان رندی ملت ایران است،که در طی تاریخ خود بخصوص در دوران بعد از اسلام،آن را با خود همراه داشته است. این خصیصه،برانگیخته شده از هوش تیز،سرزمین نا امن و لرزندگی رشته ای عقیدتی و شخصیتی است.
بر سر این کلمه باید اندکی درنگ کرد.یکی از مفاهیمی است که در پیرامون آن بحث و حرف زیاد می تواند پیش آید.با این حال،حالت و ماهیتش طوری است که بخشی از آن غیر قابل تحلیل می ماند،کمی شبیه “آن” در زیبایی.
همه ایرانیان اصیل،حتی کودنها،از جزئی از آن نصیب دارند،ولی نخبگانی بوده اند که نمونه تام و پالوده شده آن را در خود متجلی کرده اند.یکی از خصوصیات رند آن است که ظاهرش با باطنش فرق دارد.یعنی در باطن به عمق چیزهایی می رود که در ظاهر از بیرون ریختنش ابا می ورزد.لابد همه توجه کرده اند که حافظ چقدر از “راز” و “محرم” حرف می زند،این سری به مسئله رندی می یابد،ولی عالمش از عالم ریا یا تقلید جداست.ریا کار برای به دام انداختن دیگران و کسب منفعت ریا می ورزد.رند،ظاهر و باطنش را متفاوت نگاه می دارد،برای آنکه دنیا امن نیست،برای آنکه نامحرمان در گوشه و کنار هستند،و برای انکه”راز”جنبه خطیر دارد و نزد هرکس نمی توان برملایش کرد.

مقالات 9

یکشنبه, 28 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 9

3 – تقلید از علما یا عارفان یا…….
تعدادی از مرحله فوق هم می گذرند اما در معامله با خدا،ریا می کنند،یا در خوشبینانه ترین حالت سعی می کنند با تقلید از الگوهای موفق ذهنی خود به همان درجات و مقامات برسند!و خلاصه با آفریننده خود یکرو و صادق نیستند.
این دسته از آدمیان اشکال مختلفی(بر اساس مد و مطلوبیت عامه )به خود می گیرند.از عابد و زاهد و صوفی و عارف گرفته تا دانشمند و محقق و……،اما همه در یک ویژگی مشترکند:بدلی بودن، حال از روی غفلت یا آگاهانه !
مولانا در حکایتی حال و روز و سرانجام اینگونه افراد را در رابطه با خدا،به زیبایی تمام بیان می کند:
“مسافری به خانقاهی وارد می شود و خر خود را به خادم می سپرد.صوفیان که فقیر بودند خر او را می فروشند و غذا می خرند و بساط شام و مهمانی برپا می کنند و در ضمن سماع،این تصنیف را می خوانند که:خر برفت و خر برفت.

خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای کوبان تا سحر
کف زنان خررفت و خررفت ای پسر
مسافر هم همراه با صوفیان در این بزم سماع شرکت داشت و همین تصنیف را همراه آنان و با حرارت می خواند.

از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سپس مهمانی تمام شد و هرکس به جایی رفت.صوفی مسافر به سراغ خادم آمد تا خر خود را واستاند و برود.خادم گفت:چه؟ خر؟ مگر خر را نفروخته و لوت نخریده ایم و شما نخورده اید؟
مسافر که از قضیه بی خبر بود با خادم به نزاع برخاست و گفت:نه،من خر را به تو سپرده بودم.چرا مرا مطلع نکردی؟
خادم گفت: هربار که آمدم تو را مطلع کنم،دیدم تو بلندتر از هرکس دیگر می خوانی که خر برفت و خر برفت!

تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
بازمی گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است،مرد عارف است”
به یقین این حال همه کسانی است که سرمایه خود را(خر) که می توانند صرف رسیدن به هدف نمایند،در اختیار اهل دنیا(صوفیان گرسنه) قرار می دهند و خود نیز همراه آنان به غارت این سرمایه می پردازند و چون هنگام ادامه راه و طریق می رسد،خود را بی سرمایه لازم برای این کار می یابند.کسی که مدام آموزه های مذهبی یا عرفانی و بطور کلی روحی و معنوی را بی اطلاع و کورکورانه یا از روی ریا(برای میانبر زدن در رسیدن به هدف)تکرار می کند،در معرض شدیدترین خطرهاست.به این شخص در دادگاه وجدان یا قیامت گفته خواهد شد که تو که خود مدام این اصول اخلاقی را تکرار می کردی.از تو انتظار می رفت که حقیقت را بدانی و بدان عمل کنی.

 

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 7

سه شنبه, 16 ژوئن, 2015

دو رکن اصلی فکر حافظ “عشق” است و “می”. از طریق این دو انسان تصفیه می شود،از پای بندی ها رهایی می یابد،به تعالی می رسد،شاهباز سدره نشین می گردد.در مقابل، از نظر او “نفس” و “ریا” دو پتیاره اند،برای فرد و اجتماع.
منظور از عشق و می چیست؟
اگر مقصود تنها برخورداری جسمانی و آب انگور باشد،کتاب حافظ به میدان بی عرصه ای بدل می گردد،وعده گاه یک حرکت دورانی مداوم و مکرر،پیوسته بازگشت به سر همان نقطه،که البته ملال آور و بی معنی خواهد بود.ولی چنین نیست.
هردو کلمه علاوه بر معنی اصلی خود بار سنگینی در پشت دارند.البته پیش از حافظ نیز،مفهوم پیچیده کنایه ای از این دو عنصر گرفته شده بود،ولی آنها در نزد حافظ دامنه دیگری می یابند. تاک او از خاک جمشید و زرتشت پیر ریشه می گیرد،و شاخه اش که پیچ و تاب بسیار دارد و از بریدگیش اشک می ریزد،مسیر درازی را می پیماید.
در باره عشق ،موضوع قابل فهم تر است که به آن پرداخته ایم و باز هم خواهیم پرداخت.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 5

سه شنبه, 19 می, 2015

زندگی حافظ و مولانا با یکدیگر متفاوت بود که خواه ناخواه در نحوه بیان و فکر اثر می نهد. مولوی در حلقه فوج مریدان،مرفه و موجه می زیسته ، و با مرجعیت روحانی و اعتباری که نزد صاحب مقامان داشته،مجال می یافته که دنیا را در موضع علوی و آمرانه ای ببیند،مدعیان و معاندان او هم از او کم توان تر بودند.ولی حافظ درگیر زندگی روزمره و کشاکش های دوران خود بوده.مردی است تنها،مانند “آهوی وحشی” در “دشتی مشوش”،در میان جمعی از دشمنان کوردل.ناگزیر است که برای حفظ جان و ادامه معاشش،بر خط بسیار باریکی حرکت کند،و حتی گاه”بر در ارباب بی مروت دنیا”نشیند. گرایشش به “اندیشه خیامی” و عیش و طرب نیز فاقد روحانیتی است که مولوی به علت مقام پیری و زعامتی که داشته است،کوشا به نگاهداشتش بوده است.

حافظ “رند” است و مولوی “شاه دل ها”.این ها تفاوت هاست. لیکن در چند موضوع عمده ،این دو،راهی یک راهند:عشق،آزادگی،عالم پهناور”بی رنگی”که کل بشریت را بی هیچ مرز و حائل کفر و دین ،از یک دیدگاه می بیند.

برنامه آینده

یکشنبه, 15 مارس, 2015

خیال دارم با یاری حق ،در سال آینده نظم بیشتری در ارائه مطالب روزانه وبلاگ این سایت حاکم کنم و از شما عزیزان همیشه همراه خود نیز درخواست می کنم از هرگونه نظر اصلاحی و یا تکمیلی،مرا محروم نفرمایید.

شنبه ها را اختصاص به مطالب روز خواهیم داد.ترجیحا به قلم خودم اما اگر مطلب مفید و پرباری در باره مسائل روز یافتم،قطعا بر مطالب خودم ترجیح داده خواهد شد.

یکشنبه ها را از این پس اختصاص خواهم داد به مقالاتی که در طی سال های گذشته و بر اساس دغدغه های ذهنی خود از وضعیت اجتماعی خود نگاشته ام.آنقدر هست که در صورت زنده بودن دو سالی ،این روز هفته را در وبلاگ به خود اختصاص دهد،تازه اگر در این مدت بیشتر نشوند!

دوشنبه ها وسط هفته است و سعی می کنیم با شعری ناب از شعرای نامدار ایرانی و یا شعری متوسط و بی مایه از خودم،نفسی تازه کنیم!

سه شنبه ها را یک در میان به سلسله مقالات اقتصادی برادر و دوست فرهیخته ام – آقای آجرلو – و خلاصه کتاب ماجرای پایان ناپذیر دکتر محمد اسلامی ندوشن ،اختصاص خواهم داد.

و بالاخره چهارشنبه ها را هم مطابق روال دو سال گذشته،یک در میان به مطالب “کوچه مردها “و “ایران و ایرانی”خواهم پرداخت.

موافقید؟