برچسب ها بـ ‘محمد’

دلم از غصه لبریز است

دوشنبه, 27 جولای, 2020

دلم از غصه لبریز است،کاسه صبری دگر خواهم

بسوخته تار و پودم را،کنون جانی دگر خواهم

نمودی خلق قمر را و زمین و هم زمان را تو

مسخر چون نمودند این قمر،ماهی دگر خواهم

چو شمست را خریدارم به جان و دل ،بسوزانم

بسوزان پای خاکی را،که من پای دگر خواهم

فرستادی عرب مردی که یاری ها کند با ما

پیامش را رها کردند،چو او را من دگر خواهم

نه او می گفت که دانش را ز گهواره بجوییم تا گور؟

من این امی رسولت،آن محمد را دگر خواهم

کوچه مردها(47)

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

در این بخش بد نیست کمی از مستاجران خانه مان یاد کنم:

اولین مستاجری که در یاد دارم اشرف خانم و همسرش(که نامش یادم نیست) همراه با پدر و مادر و خواهر همسرش (که اکرم نام داشت) بودند که هردو اتاق طبقه پایین را اجاره کرده بودند. مرد خانواده در میدان هاشمی بستنی فروشی داشت و تابستان ها مغازه اش پر از مشتری بود که دور میزها نشسته و در حال بستنی خوردن بودند و یا ایستاده بستنی نانی می خریدند و به راه خود ادامه می دادند.

هنوز هم در تهران فروشگاه هایی هست که می توان در آنها بستنی و فالوده سنتی خورد و بسیار هم لذتبخش و خوشمزه هستند.به هر حال با توجه به رونق کارشان خیلی زود موفق به خرید خانه و نقل مکان شدند.این ها از اهالی خوانسار (روستای مادرم)بودند.

مستاجر بعدی ما هم اهل خوانسار و فامیل مادرم بودند.آقا درویش و ملوک خانم،زن و شوهری بسیار مذهبی و زحمتکش،آقادرویش با چرخ طوافی خود روزها در اطراف میدان هاشمی ،میوه و اجناس مورد نیاز روز را می فروخت و ملوک خانم طی روز روی دار قالی خانه ما(که در قسمت بعدی داستانش را خواهم نوشت) کار می کرد و روزی ده تا پانزده ریال-بستگی به تعداد رج های بافته شده- دستمزد دریافت می کرد.سه پسر داشتند که فرزند بزرگشان (حسن) اکنون خیاط است و دو فرزند دیگرش (حسین و محمد)در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.یادشان گرامی.

چند سالی این خانواده با ما بودند و تقریبا یکی شده بودیم که بالاخره آنها هم در نزدیکی خانه ما،خانه کوچک و محقری خریدند و رفتند.

مستاجر بعدی ما پیرزن و پیرمردی بودند که ما به آنها”ننه” و “بابا پیری” می گفتیم.اهل تاکستان قزوین بودند و پیرزن در خانه های مردم کارگری می کرد و غروبها هم “روشور یا سفیداب” درست می کرد که در حمام برای کیسه کشیدن استفاده می کردند و باباپیری هم بساط اجناس ریز فلزی دست دوم(مثل زنجیر و قفل و سیخ و میخ و…..)در میدان هاشمی پهن می کرد.ما با این دو نفر خیلی راحت بودیم و برای ما بچه ها این دو نفر حکم مادربزرگ و پدر بزرگ را داشتند.خیلی از غروبها ننه مرا صدا می کرد و یکی دو بادمجان سرخ کرده را داخل نان می گذاشت و به من می داد که همانجا پهلوی خودش می خوردم و تشکر می کردم.ننه هم مرا خیلی دوست داشت.

با مرگ بابا پیری ،پسر ارشدش از تاکستان آمد و با اصرار مادرش را با خود برد.

 مستاجر بعد،آقای مسنی بود به نام آقای اکبریان و خانمش که ما او را دختردایی صدا می کردیم.آقای اکبریان در شهرداری و در پارک شهر تهران کار می کرد و بنا بود.مرد بسیار آرام و خوش صحبتی بود.شوهر دوم دختردایی بود و این خانم از شوهر اولش پسری داشت به نام “احمد” که هم سن و سال من بود و آنقدر دوستی ما قوی شد که تا بزرگسالی ادامه داشت و هرکدام از ما در عروسی دیگری کارگردان جشن و مراسم بودیم.

 

 

مستاجر بعدی ما آقا خلیل و همسرش کلثوم خانم بودند که اهل بابل بودند و آقا خلیل پیش بابا شاگرد نقاشی می کرد و خانمش نیز پای دار قالی مادرم ،قالی بافی یاد گرفت و کار می کرد.

آن ها هم با اختلافاتی که بین ما پیش آمد،از خانه ما رفتند و بعد از آنها هم یک روستایی دیگر بابلی به نام ابراهیم و همسرش صفیه چند سالی مستاجر بودند و ابراهیم هم پیش پدرم نقاشی آموخت و برای خود استادی شد و همسرش هم پای دارقالی مادرم کار می کرد.

علاوه بر این افراد هم ،دو پسر جوان بودند که هر یک شش هفت سالی در خانه خود ما و در بین افراد خانواده زندگی می کردند و با ما بزرگ شدند و پس از سر و سامان گرفتن ،به دنبال زندگی خود رفتند.نام یکی “صمد” بود و نام دیگری”عزت”.هردو بابلی بودند و اکنون صمدآقا در تهران تعمیرگاه خودرو دارد و آقا عزت،معلم مدرسه است.

کوچه مردها(14)

چهار شنبه, 28 سپتامبر, 2011

یکی دو سالی که در محل ماندیم،یک مغازه در محله تاسیس شد.صاحبش را که”محمد “نام داشت و با لهجه غلیظ یزدی صحبت می کرد”ممدآقا یزدی”صدا می کردند.در آن مغازه کوچک ده پانزده متری همه چیز داشت.از لبنیات گرفته (ماست تغاری و کاسه ای و شیر غیر پاستوریزه محلی و پنیر تبریزی و کره محلی و…)تا روغن نباتی و چای و برنج و حتی نفت و قرص های مسکن و ضد تهوع که “قرص مسافرت”می نامیدندش!

ممدآقا اصطلاحی داشت که بعد از فروش هرچیز خطاب به مشتری می گفت و آن این بود که:”بدو بخور چاق شی”!حتی اگر نفت هم از او می خریدی همین جمله را به تو می گفت!

بشکه دویست و بیست لیتری نفت با پیمانه های نیم لیتری و یک و دو و سه لیتری در گوشه مغازه بود و لیتری هم دو و نیم ریال فروخته می شد.

ممد آقا مثل همه یزدی ها از هنر بازاریابی بسیار خوبی برخوردار بود و در مدت کوتاهی توانست اکثر خرید های ساکنین را به خود اختصاص دهد و حتی با داشتن دفتری و دادن نسیه از رفتن ساکنین محل به میدان هاشمی و خرید از آنجا جلوگیری کند.بسیار خوش سر و زبان بود و سعی در جلب همه اهالی محل داشت و مردم هم بخاطر جوانی و لهجه شیرین یزدی بسیار دوستش می داشتند.

کار ممدآقا در محله گرفت و بزودی صاحب مال و منالی شد و پدر مادرش تصمیم گرفتند برای او همسری دست و پا کنند.پدر و مادر دو هفته ای رفتند یزد و بعد از آن هم ممدآقا با اعلام قبلی و کسب اجازه از بزرگترها و مردهای محل(هنر بازاریابی را توجه میفرمایید؟)برای یک هفته مغازه را بست و او هم به یزد رفت و یک شب یک صف چهار نفره در تنها کوچه محل به سمت مغازه حرکت کرد.پدر ممدآقا جلو و پشت سرش مادر او و بعد از ایشان ممدآقا و در آخر صف هم یک خانم جوان خجالتی و کمرو در یک چادر سفید با گل های ریز که هر حرکتش با دقت توسط خانم های محله که آنها را می دیدند ثبت و ضبط می شد!

بله،ایشان عروس تازه خانواده و همسر “ممد آقا یزدی”بودند و البته با وجود ایشان مغازه سریعا توسع پیدا کرد و بزرگتر شد،چون حالا ممد آقا علاوه بر همسر در خانه،یک شاگرد هم در مغازه داشت که هردو یک نفر بودند!

رسالت بشر چيست؟(22)

دوشنبه, 7 فوریه, 2011

دكتر شريعتي

روشنفكر از ديدگاه‌ شريعتي‌ به‌ انسان‌ خودآگاه‌ و متعصبي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ جامعه، زمان‌ و زبان‌ مردم‌ خويش‌ را خوب‌ بشناسد و بينشي‌ انتقادي‌ داشته‌ باشد، به‌ همين‌ دليل‌ لزوما فيلسوف‌ و دانشمند بودن‌ و نويسندگي‌ و هنرمندي‌ از اوصاف‌ لازم‌ و ضرور او به‌ شمار نمي‌رود، بنابراين‌ شريعتي‌ در تبيين‌ و توصيف‌ اين‌ پديده، به‌ دو نوع‌ حيثيت‌سلبي‌ و ايجابي‌ اشاره‌ دارد، در حيثيت‌ ايجابي، ويژگي‌هاي‌ ايجابي‌ و در حيثيت‌ سلبي، ويژگي‌هاي‌ سلبي‌ را بيان‌ مي‌كند و اما ويژگي‌هاي‌ سلبي‌ روشنفكر از ديدگاه‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شرح‌ ذيل‌ است: (بیشتر…)

جملاتی از کارل مارکس

دوشنبه, 24 ژانویه, 2011

محمد مردي بود كه از ميان مردمي بت پرست با اراده آهنين برخاست و آنان را به يگانه پرستي دعوت كرد و در دلهاي ايشان جاوداني روح و روان را بكاشت. بنابراين او را نه تنها بايد در رديف مردان بزرگ و برجسته تاريخ شمرد بلكه سزاوار است كه به پيامبري او اعتراف كنيم و از دل وجان بگوييم كه او پيامبر خدا بوده است.

**********

این آگاهی انسانها نیست که هستی آن ها را تعیین می کند بلکه این هستی اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین می کند

**********

انسان تنها از طریق آگاهی می تواند به شان سزاوارش دست یابد

**********

آیا می دانید:

کارل مارکس که در سال ۱۸۸۳ در شمال لندن از دنیا رفت، هنگام مرگ تنها ۲۵۰ پوند داشت که معادل ۲۳هزار پوند امروز است. اما سوال اینجاست که چرا او با همسر و هفت فرزند، وصیت کرد که ارثیه اش تنها به کوچک ترین دخترش، الینور، برسد؟