برچسب ها بـ ‘محله هاشمی’

کوچه مردها 156

چهار شنبه, 25 فوریه, 2015

نزدیک امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان برای اخذ دیپلم و شرکت در کنکور بود و بطور طبیعی همه ما از دلواپسی و اضطراب زیادی برخوردار بودیم.
یکی از بچه ها پیشنهاد داد که اگر باهم درس بخوانیم و به رفع اشکالات همدیگر کمک کنیم خیلی موفقتر خواهیم بود.به همین منظور طبق قرار ساعت نه صبح یک روز بهاری همه در پارک لاله(که آن زمان نامش پارک فرح بود)جمع شدیم تا با همکاری و همخوانی راندمان درسی خود را بالا ببریم ولی چشمتان روز بد نبیند:
– از همان ساعت اول بحث درگرفت که نهار چه بخوریم؟
– عبور دختر خانم ها هم با ناز و غمزه که آنها هم مثلا برای باهم درسخواندن آمده بودن،حواسی برای ما نمی گذاشت.
– یکی دوبار با پیشنهاد خرید مواد مخدر و ……روبرو شدیم که برق از ما پرید.
خلاصه تا عصر آن روز چیزی که یاد نگرفتیم هیچ،بلکه با چند پدیده جدید(برای بعضی از دوستان،نه برای همچون منی که در محله هاشمی بزرگ شده بودم!) هم آشنا شدیم که خیلی از ما(منجمله من)قید اینگونه درس خواندن را زدیم و به همان روش به تنهایی درس خواندن ادامه دادیم که مسلما حاصل بهتری برای همه ما به همراه داشت.

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!