برچسب ها بـ ‘محرومیت’

مقالات 6

یکشنبه, 31 می, 2015

از آدم تا انسان 6

در وجود آدمی بر اساس حکمت الهی،غرایزی همچون نیازهای فیزیولوژیک جسمی وجود دارد که باید به آنها نیز پرداخت و در صورت ارضای آنها – البته فقط در حد لازم – می توان به وظیفه اصلی آدمی که همان حرکت به سوی خداست،پرداخت.پس می توان نتیجه گرفت که با محرومیت از آنچه که خداوند بر وجود ما مقدر نموده(با عبادت و انزوا و جدا شدن از سایر همنوعان ) نمی توان به رسالت و تکلیف اصلی خود عمل نمود.
حال می توانم با ذکر مقدمات فوق به بیان مراحل رشد روحی آدم از دیدگاه خود، از بدو تولد تا مرگ،با هدف”انسان شدن” و به خدا پیوستن بپردازم و همانگونه که در ابتدا توضیح دادم در این تلاش از مثال های حکیم بزرگ روح،”مولوی” نیز برخوردار گردیم:
1 – جدایی از خدا
انسان با تولدش و آمدن به این دنیا،در حقیقت به مدت کوتاهی از خدا(یا همان اصل و ریشه خود) جدا می گردد.تا چند سال که از خود هیچگونه قدرت و اختیاری ندارد و اصلا نمی تواند به چیزی بیاندیشد.باید از نظر فیزیکی رشد کند و به یادگیری از محیط و کسان اطراف خود بپردازد و اگر اراده و حکمت الهی بر این بود که به سنی برسد که اصطلاحا از نظر فکری به قدرت تمیز و اختیار برسد ،زمانی پیش می آید که باید راه خود را در زندگی تعیین کند.به قول دکتر شریعتی:
تا ایستاده‌ای، هیچی، چون ایستاده‌ای، هیچی
یکی را انتخاب می‌کنی، براه می‌افتی،
و با انتخاب راه “رفتن”ات، “خود”ت را انتخاب می‌کنی،
معنی می‌شوی
از همین نقطه است که انسان “مسئول” می شود و “پاسخگو در برابر انتخابش”.

کوچه مردها 153

چهار شنبه, 7 ژانویه, 2015

باز سال دوم دبیرستان بودم که در غروب یکی از روزهایی که از دبیرستان به خانه آمده بودم و مشغول انجام تکالیف درسی ام بودم،ناگهان برادرم فریاد زنان به داخل خانه پرید و با هیجان داد زد که یک موتور سیکلت به خواهر پنج ساله ام خورده و فرار کرده است!
دنیا روی سرم خراب شد.به خیابان دویدم و خواهرم را که بیهوش روی زمین بود،برداشتم اما نمی دانستم که باید چه کنم؟یکی از همسایه ها پیشنهاد داد که او را به بیمارستان ببریم.درمانگاه خیابان هاشمی که فقط در ساعات اداری کار می کرد.نزدیکترین بیمارستان به ما،بیمارستان لولاگر بود.دوان دوان خود را با مادرم به خیابان هاشمی رساندیم و با گرفتن یک تاکسی به سمت بیمارستان لولاگر رفتیم.آن زمان تلفن هم نداشتیم که به پدرم اطلاع دهیم،تازه اگر هم داشتیم فایده ای نداشت،چون پدرم هر یکی دو هفته در خانه ای مشغول نقاشی بود و تلفنی در دسترس نداشت.
خواهرم در راه ناله می کرد و من بیشتر مضطرب می شدم اما راننده تاکسی می گفت این خوب است و نگذارید خوابش ببرد و من دائما با او صحبت می کردم.
در بیمارستان لولاگر به ما گفتند سریع او را به بیمارستان سینا برسانیم چون نه دستگاه عکسبرداریشان کار می کرد و نه دکتر متخصص داشتند.فقط خدا می داند که به چه حالی او را به بیمارستان سینا رساندیم.در راه هم خواهرم حالت تهوع داشت و خون بالا می آورد که اوج درماندگی من همراه با اشکهایم بیرون می ریخت.
در بیمارستان سینا ،بلافاصله عکسی از جمجمه او گرفتند و تا دکتر عکس را ببیند ،به من به اندازه قرنی گذشت!دکتر پس از دیدن عکس گفت خوشبختانه ضربه مغزی نشده.
گفتم:پس چرا خون بالا آورد؟
معاینه مفصلی از سایر نقاط بدنش کرد و گفت:الحمدلله خونریزی داخلی و شکستگی هم ندارد و این مسئله ایشان از روی ترس است؟!و توصیه کرد که خواهرم یک شبانه روز در بیمارستان تحت نظر باشد.
با چشمانی گریان ،ترتیب بستری شدن او را دادیم و من مادرم را در بیمارستان گذاشتم و خود به خانه برگشتم تا پدرم را که از سر کار آمده بود و به بیمارستان لولاگر رفته بود و برگشته بود، و برادرهایم را از نتیجه کار مطلع کنم و همانشب پدرم نیز به بیمارستان رفت و تا صبح پدر و مادرم آنجا بودند و من در خانه پیش برادرهایم.
یکی از تلخ ترین شب های زندگی ام را گذراندم و فردا در مدرسه اصلا نمی فهمیدم که معلم ها چه می گویند.فقط وقتی که از دبیرستان با عجله به خانه آمدم و خواهرم را دیدم که با سر باندپیچی شده به من می خندد،آرامش به وجودم بازگشت.
وضعیت بیمارستان های تهران با وضعیت فعلی بیمارستان ها و مراکز درمانی تهران،قابل مقایسه نیست. محرومیت و کمبود،بخصوص در بیمارستان های دولتی،بیداد می کرد.

چه روز بزرگی بود

سه شنبه, 11 فوریه, 2014

چه روز بزرگی بود
ماه ها تلاش و تحمل محرومیت و کشته دادن و …تمام شد
مردم باهم مهربان بودند
پس از صدها سال خود را صاحب سرنوشت خود می دانستند
پاک می اندیشیدند و مهربان با یکدیگر سخن می گفتند
همه برای آبادانی کشور و جبران عقب ماندگی ها نقشه ها و آرزوها داشتند
همه نگران بودند و اموال مملکت را پاسداری می کردند
خوشحال بودیم که ریشه همه ناپاکی ها و آلودگی ها از بیخ و بن درآمد
اما امانتداران خوبی نبودیم
خدایا خود می دانیم که مستوجب عقوبتیم
اما از تو می خواهیم
ما را به خود آری
تا آن آرمان های زیبا را عملی سازیم
آمین

دل نوشته های سفر(2)

شنبه, 9 آوریل, 2011

حتما همه ما تابحال طعم گرسنگی را چشیده ایم.

اما این کجا و درک عمیق گرسنگی کجا؟فرق است بین ما که چند ساعتی را تحمل می کنیم تا رفع گرسنگی نماییم،با فردی که در یک کشور قحطی زده آفریقایی زندگی می کند و شب و روز با شکمی گرسنه سر می کند.این دو قابل قیاس با یکدیگر نیستند.

اما از این قحطی زده بیچاره تر آن که در فراوانی و نعمت و برکت غرق است و به هر دلیلی(بیماری و…)اجازه بهره بردن از این نعمات را ندارد.

این گرسنگی به مراتب عذاب دهنده تر از احساس گرسنگی قحطی زدگان است.

آدم غریب هم زیاد داریم.

غریبه ای داریم در شهری دیگر،در میان مردمی هموطن اما با فرهنگهایی متفاوت.

از آن غریب تر فردی است از کشوری فقیرتر و ضعیف تر در یک کشور پیشرفته تر.غم غربت افغان ها را در ایران،تنها ایرانیانی درک می کنند که در اروپا و آمریکا و…. در حال گذران زندگی خود می باشند!

اما از همه غریب تر ،همواست که در میان خانواده و شهر و وطن قبولش ندارند و به سخره می گیرندش،در حالی که او جز دویدن برای آرامش و خوشی دیگران کاری دیگر نمی داند و نمی تواند!

همه ما در طول عمر خود طعم تلخ محرومیت را نیز چشیده ایم.از هر جنس و طایفه و طبقه ای که باشیم.این طبیعی است.

اما بیچاره آنکه در میان انواع امکانات و دلبستگی ها،دست سنگین اسارت در زندانی یا قید و بندی یا رسم و رسوماتی یا….او را از آنچه یا آنکه دوست می دارد،دور و محروم می سازد.

اما بیچاره ترین آن که قراردادهای خرافی و تنگ نظرانه اجتماعی او را از دسترسی به آنچه بعنوان یک الگوی زندگی آرمانی و مطلوب می شناسد،بازدارد.

فقیران و غریبان و محرومان را دریابیم.