برچسب ها بـ ‘مجنون’

چه دانم من کیم؟

دوشنبه, 6 ژانویه, 2020

چه دانم که کیم من در هیاهوی زمانه
مرادی یا مریدی،سالکی گمگشته راهی
اسیری،عاشقی، مستی ز غوغای حریفان
یکی مجنون خسته از سفرهای فراوان
اگر روزی وصال یار دیرین حاصلم شد
ز او پرسم چرا این رنج هستی قسمتم شد؟
ز چه آوردیم دراین سرای پر ز نیرنگ و ریایی
نمی خواهم، نمی دانم که از من تو چه خواهی؟
من انسانم،وجودی بس هوسباز و گنهکار
پناهم ده ،مران از درگهت در این شب تار
چنان سرگشته و گیجم در این دنیای واهی
ندارم اختیار و انتخاب، خواهی نخواهی

با اجازه آقای اخوان ثالث!

دوشنبه, 9 دسامبر, 2019

عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم
محرمتر از آنیم که بیگانه نباشیم
حیرانتر از آنیم که پروانه نباشیم
فانی تر از آنیم که چون شمع نباشیم
ما و رخ معشوق و شب تار و می ناب
تشنه تر از آنیم که مستانه نباشیم
خاک در کوی تو گر سرمه ما نیست
خاکی تر از آنیم که مرداب نباشیم
ای مرحمت لطف الهی تو خوش باش
مجنون تر از آنیم که شاکر نباشیم
عشق تو اگر شهره آفاق نمودم
راضی تر از آنیم که سرگشته نباشیم

چه مقصود؟

دوشنبه, 21 اکتبر, 2019

منم مجنون و سرگردان، به همراه سری انباشته از اوهام
به گرد خود همی گردم،بسی خسته تن و نالان از این ایام
در این وادی پر رنج و فسون و این خراباتی که یکباره مرا آورد
به سختی ها و ذلتها رهایم کرد، غریب و بی کس و تنها و بی فرجام
چه تنها و غریبم من،چه رسوا و پر از اندوه و ناکامی و نادانی
در این دنیای پوشالی و توخالی، میان مردمی بیرحم و خون آشام
همه بدرنگ و بد کردار، به دنبال متاعی تلخ و بیمقدار
همه مشغول با اصنام،همه مسخ و روان در راه پر ابهام
دمی ممکن نشد شادی، مگر با غفلت و مزدوری وخواری
چو گشتم خسته از دنیا،به عقبایم نمود آنگه مرا اعزام
که تازه وقت سنجش بهر اعمال و سخنهایت در آن دنیاست
اگر راضی شود قاضی ، شوی در جنت و سامان ما اطعام
وگرنه،وای بر هربی نوا فردی که ناراضی است از اوقاضی
به دوزخ می سپارندش، سرایی ناخوشایند و پر از آلام
نه پرسیدی که می آیی در این دنیا،نه بردی با اجازه کس
خدا را راست گو با من،چه مقصود است از این اقدام؟

مناجات

دوشنبه, 2 سپتامبر, 2019

منم مجنون و سرگردان، به همراه سری انباشته از اوهام
به گرد خود همی گردم،بسی خسته تن و نالان از این ایام
در این وادی پر رنج و فسون و این خراباتی که یکباره مرا آورد
به سختی ها و ذلتها رهایم کرد، غریب و بی کس و تنها و بی فرجام
چه تنها و غریبم من،چه رسوا و پر از اندوه و ناکامی و نادانی
در این دنیای پوشالی و توخالی، میان مردمی بیرحم و خون آشام
همه بدرنگ و بد کردار، به دنبال متاعی تلخ و بیمقدار
همه مشغول با اصنام،همه مسخ و روان در راه پر ابهام
دمی ممکن نشد شادی، مگر با غفلت و مزدوری وخواری
چو گشتم خسته از دنیا،به عقبایم نمود آنگه مرا اعزام
که تازه وقت سنجش بهر اعمال و سخنهایت در آن دنیاست
اگر راضی شود قاضی ، شوی در جنت و سامان ما اطعام
وگرنه،وای بر هربی نوا فردی که ناراضی است از اوقاضی
به دوزخ می سپارندش، سرایی ناخوشایند و پر از آلام
نه پرسیدی که می آیی در این دنیا،نه بردی با اجازه کس
خدا را راست گو با من،چه مقصود است از این اقدام؟

شکایت مولانا

دوشنبه, 17 ژوئن, 2019

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

گر نباشم

دوشنبه, 5 نوامبر, 2018

نباشم گر در این محفل، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر
تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستویی نهان در تیر کوب خانه ای کمتر
در کنـار آشنایان
در میان بـی وفایان
گر من بیدل نباشــم
شمع هـر محفل نباشـم
عاشقی دیوانه کمتر ناله ای مسـتانه کمتر
آتشی گر برفـروزد گوشه ی کاشانه ی من
نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من
مست و مدهـوشی سحـرگه
بر در میخانــه کـمتر
از من بگذر که این مجنون پی لیلا گرفته
دل از کف داده ای اکنون ره صحرا گرفته
شعله ور ای عشق رسوا آمدی تا من بسوزم
آمدی با این همه غم تا چنین آید به روزم
گر سرآید سو ز و سازم این همه شوق و نیازم
شکوه ای کم ناله ای کم
قصه ی بی انتـهایی، با دو صد افسانه کمتر

منظومه عشق

دوشنبه, 16 جولای, 2018

خدا،عشق است و انسان کامل،عاشقی صادق. عاشق به تمنای عشق،جز خدا نمی بیند.انسان از جنس عشق است و خداگونه:
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
نظامی

عشق مستی آورد و سرمستی حاصل،تو را افتان و خیزان به کوی معشوق رساند. پس از باده عشق بنوش و سرمست بشو.
یارب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خود تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پا بستم کن
خواجه عبدالله انصاری

آن نفس که خدا در کالبد آدم دمید و به او جان داد،همان عشق بود. عشق روح و نفس آدمی است.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
حافظ
چه تلخی شیرینی دارد این عشق،و چه شیرینی تلخی دارد،غم عشق.
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز،که گفتی ، که شنودی
شهاب الدین سهروردی

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
عشق می سوزاند تو را. سوزشی دلنشین و مطلوب. حسرت بیماری عشق را دارند،عاقلان!
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
عماد خراسانی
برای عاشق بودن باید از خود و هرآنچه داری،بگذری. این خون بهای عشق است.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
مولوی
و سرانجام عشق رسیدن به معشوق یعنی خداست. جان جهان و ذات عشق ، همان خداست.
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم
مولوی
این همه گفتیم و هیچ نگفتیم که عشق،در وصف نگنجد و به شرح در نیاید.عشق خود،تعریف خود است!
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی برمتاب
مولوی

از نیما

دوشنبه, 13 فوریه, 2017

شدم رسوا كه می‌‌بینم توام دیوانه می‌خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می‌خواهی
نیم عاقل نیم عاشق كیم؟ هیچم تو آگاهی
كه گاهی آشنا خواهی گهی بیگانه می‌خواهی
كجا پویم كه را جویم همی‌دانم همی گویم
كه خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می‌خواهی
تو هستی درد و درمانم تویی سرمایة جانم
مرا ای گنج پنهانم چرا ویرانه می‌خواهی
بساط آفرینش گشت دام راه مشتاقان
نمی‌بینم دگر صیدی كه گویم دانه می‌خواهی
تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پیدا شد
كه گه سر در بیابانی گهی كاشانه می‌خواهی