برچسب ها بـ ‘مجنون’

گر نباشم

دوشنبه, 5 نوامبر, 2018

نباشم گر در این محفل، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر
تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستویی نهان در تیر کوب خانه ای کمتر
در کنـار آشنایان
در میان بـی وفایان
گر من بیدل نباشــم
شمع هـر محفل نباشـم
عاشقی دیوانه کمتر ناله ای مسـتانه کمتر
آتشی گر برفـروزد گوشه ی کاشانه ی من
نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من
مست و مدهـوشی سحـرگه
بر در میخانــه کـمتر
از من بگذر که این مجنون پی لیلا گرفته
دل از کف داده ای اکنون ره صحرا گرفته
شعله ور ای عشق رسوا آمدی تا من بسوزم
آمدی با این همه غم تا چنین آید به روزم
گر سرآید سو ز و سازم این همه شوق و نیازم
شکوه ای کم ناله ای کم
قصه ی بی انتـهایی، با دو صد افسانه کمتر

منظومه عشق

دوشنبه, 16 جولای, 2018

خدا،عشق است و انسان کامل،عاشقی صادق. عاشق به تمنای عشق،جز خدا نمی بیند.انسان از جنس عشق است و خداگونه:
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
نظامی

عشق مستی آورد و سرمستی حاصل،تو را افتان و خیزان به کوی معشوق رساند. پس از باده عشق بنوش و سرمست بشو.
یارب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خود تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پا بستم کن
خواجه عبدالله انصاری

آن نفس که خدا در کالبد آدم دمید و به او جان داد،همان عشق بود. عشق روح و نفس آدمی است.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
حافظ
چه تلخی شیرینی دارد این عشق،و چه شیرینی تلخی دارد،غم عشق.
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز،که گفتی ، که شنودی
شهاب الدین سهروردی

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
عشق می سوزاند تو را. سوزشی دلنشین و مطلوب. حسرت بیماری عشق را دارند،عاقلان!
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
عماد خراسانی
برای عاشق بودن باید از خود و هرآنچه داری،بگذری. این خون بهای عشق است.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
مولوی
و سرانجام عشق رسیدن به معشوق یعنی خداست. جان جهان و ذات عشق ، همان خداست.
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم
مولوی
این همه گفتیم و هیچ نگفتیم که عشق،در وصف نگنجد و به شرح در نیاید.عشق خود،تعریف خود است!
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی برمتاب
مولوی

از نیما

دوشنبه, 13 فوریه, 2017

شدم رسوا كه می‌‌بینم توام دیوانه می‌خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می‌خواهی
نیم عاقل نیم عاشق كیم؟ هیچم تو آگاهی
كه گاهی آشنا خواهی گهی بیگانه می‌خواهی
كجا پویم كه را جویم همی‌دانم همی گویم
كه خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می‌خواهی
تو هستی درد و درمانم تویی سرمایة جانم
مرا ای گنج پنهانم چرا ویرانه می‌خواهی
بساط آفرینش گشت دام راه مشتاقان
نمی‌بینم دگر صیدی كه گویم دانه می‌خواهی
تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پیدا شد
كه گه سر در بیابانی گهی كاشانه می‌خواهی

عمر چیست؟

دوشنبه, 25 ژانویه, 2016

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوه مستانه او
تا زدم چشم به هم،مهلت دیدار گذشت
برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر
نقش بر آب مزن،کار من از کار گذشت
بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا
تا بدانی که چه ها بر دل بیمار گذشت
هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست
که برای دل ما از کم و بسیار گذشت
شدم آن روز ز درمان دل خود نومید
که مداوای وی از معجز خمار گذشت
اعتقادم زتو هم سلب شد ای باده فروش
وان کرامات که دیدیم زتو دیروز،گذشت

عماد خراسانی

از حزین لاهیجی

دوشنبه, 14 سپتامبر, 2015

ای وای بر اسیــری کز یاد رفته باشــد
در دام مـانده باشـد صیـاد رفتـه باشـد

آه از دمــی که تــنها با داغ او چو لاله
درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد

دیشب صدای تیشه از بیستـون نــیامـد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیـغ حســرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـی سـازم خـبـر دلـت را
وقتی که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسیری کـز گرد دام زلفـت
با صد امـیدواری نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که از رقـیبـان دامن کشـان گذشتـی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

با اجازه آقای آذرشاهی

دوشنبه, 27 آوریل, 2015

یک نفس در خانه بودی،خانه بوی گل گرفت
گیسوانت شانه کردی،شانه بوی گل گرفت
یاد تو از دل گذشت و این دل شوریده ام
شد زیارتگاه واین دیوانه بوی گل گرفت
سر نمودم من درون چاه و از تو گفتمش
آب آن شیرین شد و شیرابه بوی گل گرفت
از تو با مجنون نمودم شمه ای،خندید و گفت
ای دریغا زین حکایات ،عشق بوی گل گرفت
آمدی،رامم نمودی،رفتی و یادم نکردی و کنون
هیچ می دانی که جانم عطر وبوی گل گرفت؟

عارفانه ها 44

چهار شنبه, 20 فوریه, 2013

هرجا که باشی و در هر حال که باشی،جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی و چون محبت ملک تو شد همیشه محب باشی،در گور و در حشر و در بهشت الی ما لا نهایه.

چون تو گندم کاشتی قطعا گندم روید و در انبار،همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد.

مجنون خواست که پیش لیلی نامه ای نویسد.قلم در دست گرفت و نوشت: خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.پس نامه پیش کی نویسم چون تو در این محل ها می گردی!قلم بشکست و کاغذ بدرید.

مولوی

دو رباعی

دوشنبه, 19 نوامبر, 2012

وا فریادا ، ز عشق  وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا،دادا

ورنه من و عشق ، هر چه بادابادا

 منسوب به سلطان ابوسعید ابوالخیر

**************************

ببرید ز من ، نگار همخانگی ام

بدرید به تن ، جامه فرزانگی ام

مجنون به نصیحت دلم آمده است

بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام

منسوب به سلطان ابوسعید ابوالخیر