برچسب ها بـ ‘مجنون’

عیدانه 3

دوشنبه, 15 مارس, 2021

تقدیم به خانواده های محترم شهدا و جانبازان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس که مرد و مردانه از وجب به وجب این خاک حراست نمودند:

ما کهنه سربازان جنگ، شاید اکنون *پریشان* باشیم اما *پشیمان* نیستیم.
همان *رزمندگان پیاده‌ایم* که *سواری* نیاموخته و به *وسوسه‌ی کسب مال و قدرت* نرفته بودیم.
سن ما کم بود ولی هدفی بزرگ داشتیم.
*تعداد ما* در همه هشت سال جنگ، تنها *۳/۵ درصد* جمعیت کشور بود ولی بار دفاع را تا آخر بر دوش داشتیم و *مردانگی را تنها نگذاشتیم*
ما *غارت* را آموزش ندیدیم. رفتیم تا *غیرت* را تجربه کنیم.
اکنون نیز *فریاد* می‌زنیم که:
این *حرامیان ریش دار قافله‌ی اختلاس* از ما نیستند…
این *گرگهای مال مردم خور* و
این *خوارج خرافه ‌‌‌پسند* از ما و وصله ی شهیدان ما نیستند.
*ما* نه اسب امام زمان دیدیم و نه به عشق حورالعین رفتیم ولی با ذکر سالار شهیدان، جنگیدیم.

اما امروز *استخوان در ‌گلو* و *خار در چشم*، از حال و روز امروز مردم خوبمان *شرمنده‌ایم*
شرمنده ایم، با صورتی سرخ.
شرمنده ایم، با دستانی که در فکه و شلمچه و مجنون و دهلران و ارتفاعات غرب جا مانده است
ای همه ی آنانی که *احساس پاک* را می شناسید!
*ما*، اگر به جبهه نمی‌رفتیم، با دشمنی که به تلافی قادسیه، برای هلاک مردم و میهن مان، آمده بود، چه می کردیم؟
پس بچه‌های ما را *به درستی قضاوت* کنید و
حساب اندکی از ما که *آلوده* شدند و *شرافت* خود را فروختند، به پای همه ما ننویسید.
⚘⚘⚘
*سربازم و هرگز نکنم پشت به میدان*
*گر سر برود من نروم از سر پیمان*
*فاسد بود آن خون که به پای تو نریزد*
*ای خاک مقدس که بود نام تو ایران*
⚘⚘⚘

مرا پذیرا هستی؟

دوشنبه, 27 آوریل, 2020

من دردسرم، مرا پذیرا هستی؟
از خود به درم،مرا پذیرا هستی؟
با من منشین وگرنه بدنام شوی
درد و شررم،مرا پذیرا هستی؟
هرجا که رویم،ترس رفیق راه است
عین خطرم ، مرا پذیرا هستی؟
خیری ز وجودم تو را می نرسد
من عین شرم، مرا پذیرا هستی؟
خوی بد و مغروری و پیری و مرض
من پر ضررم،مرا پذیرا هستی؟
با این همه عیب،یک نکویی دارم
مجنون توام، مرا پذیرا هستی؟

چه دانم من کیم؟

دوشنبه, 6 ژانویه, 2020

چه دانم که کیم من در هیاهوی زمانه
مرادی یا مریدی،سالکی گمگشته راهی
اسیری،عاشقی، مستی ز غوغای حریفان
یکی مجنون خسته از سفرهای فراوان
اگر روزی وصال یار دیرین حاصلم شد
ز او پرسم چرا این رنج هستی قسمتم شد؟
ز چه آوردیم دراین سرای پر ز نیرنگ و ریایی
نمی خواهم، نمی دانم که از من تو چه خواهی؟
من انسانم،وجودی بس هوسباز و گنهکار
پناهم ده ،مران از درگهت در این شب تار
چنان سرگشته و گیجم در این دنیای واهی
ندارم اختیار و انتخاب، خواهی نخواهی

با اجازه آقای اخوان ثالث!

دوشنبه, 9 دسامبر, 2019

عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم
محرمتر از آنیم که بیگانه نباشیم
حیرانتر از آنیم که پروانه نباشیم
فانی تر از آنیم که چون شمع نباشیم
ما و رخ معشوق و شب تار و می ناب
تشنه تر از آنیم که مستانه نباشیم
خاک در کوی تو گر سرمه ما نیست
خاکی تر از آنیم که مرداب نباشیم
ای مرحمت لطف الهی تو خوش باش
مجنون تر از آنیم که شاکر نباشیم
عشق تو اگر شهره آفاق نمودم
راضی تر از آنیم که سرگشته نباشیم

چه مقصود؟

دوشنبه, 21 اکتبر, 2019

منم مجنون و سرگردان، به همراه سری انباشته از اوهام
به گرد خود همی گردم،بسی خسته تن و نالان از این ایام
در این وادی پر رنج و فسون و این خراباتی که یکباره مرا آورد
به سختی ها و ذلتها رهایم کرد، غریب و بی کس و تنها و بی فرجام
چه تنها و غریبم من،چه رسوا و پر از اندوه و ناکامی و نادانی
در این دنیای پوشالی و توخالی، میان مردمی بیرحم و خون آشام
همه بدرنگ و بد کردار، به دنبال متاعی تلخ و بیمقدار
همه مشغول با اصنام،همه مسخ و روان در راه پر ابهام
دمی ممکن نشد شادی، مگر با غفلت و مزدوری وخواری
چو گشتم خسته از دنیا،به عقبایم نمود آنگه مرا اعزام
که تازه وقت سنجش بهر اعمال و سخنهایت در آن دنیاست
اگر راضی شود قاضی ، شوی در جنت و سامان ما اطعام
وگرنه،وای بر هربی نوا فردی که ناراضی است از اوقاضی
به دوزخ می سپارندش، سرایی ناخوشایند و پر از آلام
نه پرسیدی که می آیی در این دنیا،نه بردی با اجازه کس
خدا را راست گو با من،چه مقصود است از این اقدام؟

مناجات

دوشنبه, 2 سپتامبر, 2019

منم مجنون و سرگردان، به همراه سری انباشته از اوهام
به گرد خود همی گردم،بسی خسته تن و نالان از این ایام
در این وادی پر رنج و فسون و این خراباتی که یکباره مرا آورد
به سختی ها و ذلتها رهایم کرد، غریب و بی کس و تنها و بی فرجام
چه تنها و غریبم من،چه رسوا و پر از اندوه و ناکامی و نادانی
در این دنیای پوشالی و توخالی، میان مردمی بیرحم و خون آشام
همه بدرنگ و بد کردار، به دنبال متاعی تلخ و بیمقدار
همه مشغول با اصنام،همه مسخ و روان در راه پر ابهام
دمی ممکن نشد شادی، مگر با غفلت و مزدوری وخواری
چو گشتم خسته از دنیا،به عقبایم نمود آنگه مرا اعزام
که تازه وقت سنجش بهر اعمال و سخنهایت در آن دنیاست
اگر راضی شود قاضی ، شوی در جنت و سامان ما اطعام
وگرنه،وای بر هربی نوا فردی که ناراضی است از اوقاضی
به دوزخ می سپارندش، سرایی ناخوشایند و پر از آلام
نه پرسیدی که می آیی در این دنیا،نه بردی با اجازه کس
خدا را راست گو با من،چه مقصود است از این اقدام؟

شکایت مولانا

دوشنبه, 17 ژوئن, 2019

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

گر نباشم

دوشنبه, 5 نوامبر, 2018

نباشم گر در این محفل، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر
تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستویی نهان در تیر کوب خانه ای کمتر
در کنـار آشنایان
در میان بـی وفایان
گر من بیدل نباشــم
شمع هـر محفل نباشـم
عاشقی دیوانه کمتر ناله ای مسـتانه کمتر
آتشی گر برفـروزد گوشه ی کاشانه ی من
نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من
مست و مدهـوشی سحـرگه
بر در میخانــه کـمتر
از من بگذر که این مجنون پی لیلا گرفته
دل از کف داده ای اکنون ره صحرا گرفته
شعله ور ای عشق رسوا آمدی تا من بسوزم
آمدی با این همه غم تا چنین آید به روزم
گر سرآید سو ز و سازم این همه شوق و نیازم
شکوه ای کم ناله ای کم
قصه ی بی انتـهایی، با دو صد افسانه کمتر