برچسب ها بـ ‘مجرد’

مقالات 33

یکشنبه, 27 دسامبر, 2015

رابطه استقلال و آزادی 1

دکتر محمد اسلامی ندوشن در کتاب “روزها – جلد چهارم” می نویسد : استقلال به نظر می رسد که مادر است و منشا رونق اقتصادی نیز می شود،تا آن نباشد، یک ملت در مسیر درست حرکت نمی کند.
استقلال معنی بسیار وسیع و پیچیده ای دارد.معنای اولش آن است که یک کشور امکان داشته باشد تا به درخواست های ناموجه دیگران”نه” بگوید.دوم آنکه از لحاظ فکری و فرهنگی روی پای خود بایستد.دشمن استقلال تنها خارجی نمی تواند باشد،داخلی هم هست.استقلال تنها سیاسی نیست،فرهنگی هم هست.در عرف بین المللی هرکشوری که نماینده ای در سازمان ملل داشت،مستقل حساب می شود،ولی وقتی به ترکیب سازمان ملل نگاه می کنیم،چه تعداد کشور می بینیم که بتوانیم با خیال راحت آنها را مستقل بخوانیم؟
البته استقلال نسبی است و یک امر مجرد و شعاری نیست.باید پایه های شخصیتی یک ملت محکم باشد تا بشود به اتکای آن با کشورهای دیگر داد و ستد کرد.رابطه بین المللی مبتنی بر داد و ستد است و هرکس متاع بهتر داشته باشد، امکان عرض وجود بهتری دارد.
با این نظرات این محقق برجسته کاملا موافقم اما جسارتا “استقلال” را برای بهروزی یک کشور،شرط لازم می دانم و معتقدم در کنار این ویژگی بسیار ارزشمند ،شرط کافی نیز لازم است و آن چیزی نیست به جز”آزادی”.
آنجا که دکتر اسلامی اشاره می فرمایند که استقلال تنها سیاسی نیست بلکه فرهنگی هم هست،شاید اشاره به همین مفهوم می فرمایند یا وقتی که به ضرورت محکم بودن پایه های شخصیتی یک ملت اشاره میفرمایند.

کوچه مردها 90

چهار شنبه, 28 نوامبر, 2012

 

قبلا در مورد مستاجرهایی که یک اتاق طبقه پایین را به آنها اجاره می دادیم،نوشته بودم و همینطور “آقا درویش” را هم که یکی از آنها بود معرفی کرده بودم.این مرد زحمتکش و بسیار معتقد از نظر مذهبی دو خواهر داشت که بالای پنجاه سال داشتند و هردو مجرد مانده بودند.تا آنجا که من می دانم خواهر بزرگتر که”حبیب” می خواندنش به خاطر خواهر کوچکترش”بلقیس” که کمی ساده لوح و ساده اندیش بود از ازدواج صرف نظر کرده بود تا مراقب او باشد.

آدم های بسیار بی آزار و زحمتکشی بودند.روزهایی که به خانه ما می آمدند(در حقیقت به خانه برادر خود می آمدند)مادر من بسیار خوشحال می شد،چون این دو دختر پیر در تمامی کارهای خانه به او کمک می کردند و به کارهای سنگینی همچون تمیز کردن در و دیوار خانه هم می پرداختند و هیچ توقعی هم از کسی نداشتند و به غذایی قانع بودند.از بس که رخت و لباس دیگران را می شستند همیشه دستهایشان سرخ و چروک دار بود!

صفای وجود این دو نفر و بی آزار بودنشان همیشه مایه اعجاب و تحسین من بود و با وجود کم سن و سالی و کودکی بازهم کاملا برایم روشن بود که این دو نفر خیلی با آدم های معمولی فرق دارند و از آنها بهترند.

دو خواهر مثل پروانه دور هم می گشتند و باهم مهربانی می کردند.بعضی اوقات هم باهم قهر می کردند و دعوا،اما اصلا تاب تحمل ناراحتی یکدیگر را نداشتند و خیلی زود همدیگر را بغل می کردندو باهم دوباره مهربان می شدند.همینطور که کار می کردند با زن برادر خود”ملوک خانم” و مادرم به زبان محلی خوانساری از همه چیز صحبت می کردند و درد دل اما به خوبی به یاد دارم که این دو خواهر از صحبت کردن و بد گویی در مورد دیگران یا به قول خودشان”غیبت کردن”چقدر گریزان بودند.

در آن سن و سال کم با خودم قرار گذاشته بودم که وقتی بزرگ شدم و پولدار ،برایشان خانه کوچکی بخرم تا دونفری به آسودگی و بدون نیاز به دیگران زندگی کنند.با همه عقل و اندیشه کم خود می دانستم که چند سال دیگر که پیر بشوند،کسی به فکرشان نخواهد بود و تنها خواهند ماند.برادرشان هم که به زور چرخ زندگی خود را می گرداند و توان کمک به آنها را نداشت.اما بازی روزگار چنین تدارک دیده بود که پس از شروع جنگ تحمیلی و شهادت دوتا از پسرهای “آقا درویش”در جنگ این دو وجود پاک و معصوم طاقت این درد را نیاورند و به فاصله کمی از دنیا بروند.خداوند یقینا در عرش خود بهترین پذیرایی را از آنها خواهد نمود.