برچسب ها بـ ‘مترسک’

واگویه ها 31

سه شنبه, 6 نوامبر, 2012

هرکس درون خود مترسکی دارد که بی حرکت دنیا را می نگرد

و عقابی که محافظ غرور و منیتش است

و ابلیسی که نفس او را رهبری می کند

و دلقکی که لحظاتی غم از یادش ببرد

و ابر مردی که اگر آن چهار دیگر فرصتی دادند

خدمتی کند و مرهمی بر زخم غیر گذارد.

کمی بیاندیشیم 31

سه شنبه, 23 اکتبر, 2012

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 

 پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتي به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و 

هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

جبران خلیل جبران

 

 

کوچه مردها(20)

چهار شنبه, 19 اکتبر, 2011

هر سال در یکی از غروب های محله،مراسمی به نام “عمرکشون” را شاهد بودم.

امروز دیگر مردم چنین کاری را نمی کنند و نمی توان شاهد چنین مراسمی بود.

در روزی که بر اساس سال و ماه هجری قمری مصادف با کشته شدن عمر توسط فیروز ابولولو می شد ،زنهای محله این مراسم را برپا می کردند.اصولا تصویر خوبی از عمر در ذهن شیعیان نبود و در همه مجالسی که ذکر حضرت فاطمه(س) برقرار بود ،به شکلی عمر را قاتل او معرفی می نمودند.ریشه مراسم عمرکشون هم در همین مطلب و بغض نسبت به او بود.

از یکی دو روز قبل ،مترسکی پارچه ای و به شکل آدم می ساختند که برای حاضرین در مراسم تمثیلی از عمر بودو از غروب آفتاب خانم ها دور هم در کوچه جمع می شدند و یکی از آنها با دف(که آن زمان به آن “داریه”می گفتند)شروع به زدن و خواندن اشعاری مناسب این شب می کرد و بقیه خانم ها و بچه ها با دست زدن و همنوایی او را همراهی می کردند.بساط نقل و نبات و خوراکی های مختلف هم به راه بود و خلاصه بزمی برای ما بچه های همیشه گرسنه و خوش اشتها هم بود.

هنگامی که هوا تاریک می شد،سر و صداها و خواندن ها بالا می گرفت و در لحظه ای عروسک و مترسکی را که آماده کرده بودند و با نفت هم آغشته اش نموده بودند به یکباره به آتش می کشیدند و غریو و هیاهوی مردم به اوج خود می رسید.

بعد از این مراسم پایان می یافت و بساط را جمع می کردند و هرکس به خانه اش می رفت.

امیدوارم روزی چنان وحدتی در تک تک مسلمانان دنیا حادث گردد که همه برادروار و یک دل در مقابل دنیای باطل و ظالم حاکم بر جهان امروز بایستند و برادری و عدالت نسبی حاکم گردد.

اگر من…….بودم

شنبه, 1 اکتبر, 2011

اگر من یک کشاورز بودم

به زمین خود،به بذر خود،به خوشه های از زمین سربرآورده سجده می کردم.

نمازهایم را همیشه در مزرعه می خواندم و ثوابش را نثار محصولاتم می کردم.

برای آنچه کاشته ام ،در طول رشدشان میهمانی شعر و ترنم برپا می کردم،با امید به اینکه محصولاتم نیرو بخش و شفادهنده باشند.

آنچه را که بیشترین فایده را برای همنوعانم دارد می کاشتم و نه آنچه که بیشترین فایده را برای خودم داشته باشد.

در کنار مزرعه گل سرخ می کاشتم و مترسک مزرعه را با چهره ای خندان و شکلی مهربان می ساختم و در زمین نصب می کردم.

آنچه می دانستم به دیگر زارعان می آموختم و از آنان می خواستم که آنچه را نمی دانم به من آموزش دهم.

سهم فقیران و ندارها از حاصل کارم معلوم و معین بود.

 

عباراتی پر ارزش

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم،احتیاج به پیری داشتم

اکنون برای به پا کردن آنچه می دانم،احتیاج به جوانی دارم

**********

دوست تو کسی است که هرگاه کلمه حق از تو شنید،خشمگین نشود.

**********

تمام محبتت را به پای دوستت بریز،نه تمام اعتمادت را

**********

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد،رونده باش

امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست،تو زنده باش

**********

مترسک،عروسک زشتی است که از مزرعه محافظت می کند

و انسان مترسک زیبایی است که جهان را می ترساند

مترسک

دوشنبه, 27 ژوئن, 2011

مترسک

 آنقدر دستهایت را باز نکن

 کسی تو را در آغوش نمیگیرد

ایستادگی همیشه تنهایی دارد

مترسک، اما

دستهایش همیشه باز است

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم

  این مزرعه تمام زندگی من است

  خشک و بی نشان

 اما روزی سبز خواهد شد

من امیدوارم