برچسب ها بـ ‘ماشین’

داستان های کوتاه 6

یکشنبه, 7 سپتامبر, 2014

روی صندلی عقب ماشین ،مثل تکه گوشتی افتاده بودم.
از وقتی سکته کرده بودم،حتی آب دهانم را که مدام از بین لبانم بیرون می ریخت به سختی با دستمال می توانستم پاک کنم .تنها سرگرمی ام دیدن مناظر بیرون بود.
سر چهارراه و پشت چراغ قرمز به ناچار ایستاده بودیم.دخترک دستمال فروش التماس می کرد که از او چیزی بخریم.بیش از هفت سال نباید باشد.به سختی از جیب پیراهنم یک ده هزار تومانی درآوردم و به سویش دراز کردم.
با تعجب گفت:همه دستمالهایم را می خواهی؟
اشاره کردم که چیزی نمی خواهم.
چه برقی در چشمانش پیدا شد.با خوشحالی دوید و از ما دور شد.پسرم از پشت فرمان غر زد که:
بابا چرا این ها را پررو و متوقع می کنی.
نمی توانستم جواب بدهم و الا می گفتم:
حال خوشی که از برق زدن چشمان و خوشحالی او به من دست داد،خیلی خیلی بیشتر از آن پول می ارزید

ناسپاسی

شنبه, 26 جولای, 2014

از خانه که راه افتادیم ،سیستم داخل ماشین زمان را پانزده و یک دقیقه نشان می داد و دمای هوا را سی ونه درجه سانتی گراد.
وقتی مقابل در کلبه در ارتفاعات ورسک توقف کردم ،ساعت هفده و پانزده دقیقه بود و دما هفده درجه سانتی گراد!
از ساعت هجده هم مه به ما هجوم آورد و تماشای جنگ نابرابر مه و درختان جنگل روبروی ایوان کلبه،لذت غریبی داشت همراه با شکر یزدان.
آخر شب هم که هوا انقدر سرد شده بود که مجبور به روشن کردن بخاری هیزمی داخل کلبه شدیم.
کنار آتش مطبوع ،در این فکر بودم که :خدایا،تو چقدر به ما لطف داشتی و نعمت داده ای و ما چقدر ناسپاسیم! با تمام وجود و به سرعت در حال آلوده کردن هوا و فضا و آب و نابود کردن زمین و جنگل و…. هستیم و نه به خود می اندیشیم و نه به آینده فرزندانمان و جالب اینکه همیشه هم گله من و طلبکاریم از خدا و بنده هایش!؟

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

واگویه ها 45

سه شنبه, 19 فوریه, 2013

درون اتومبیل در حال راندن هستم

و اطرافم را رودی از ماشین های دیگر احاطه کرده

بعضی جاها یکی دو رود دیگر به رود آهنی ما ملحق می شود یا جدا می گردند و به سمتی دیگر می روند

گاهی به رودهایی دیگر که در تقاطع با ما قرار می گیرند برمی خوریم

تنها چیزی که هر لحظه خود را به رخ تو می کشد

بینظمی است و تجاوز به حقوق دیگری

گویی مسابقه آزاردادن یکدیگر است

آرام و سرحال شروع به رانندگی می کنیم

و خسته و عصبی در مقصد پیاده می شویم

چرا؟

اگه دلت گرفته

شنبه, 29 دسامبر, 2012

اگه دلت گرفته؛ اگر فکر می کنی هیچی آرومت نمی کنه؛ اگه از همه کس و همه چی خسته شدی؛ اگه بی حوصله شدی؛ اگه از ته دل ناراحتی؛ اگه مدام اتفاقای بد می افته؛ اگه هیچ کس درکت نمی کنه؛ اگه… اگه… اگه

بدون فقط یه کار باید بکنی… نگاهتو عوض کنی!

خدا خیلی دوستت داره که وقتی درس نمی خونی نمره ت بد می شه. اگه نمره ت خوب می شد تو دیگه درس نمی خوندی و اتفاقای بدتری برات می افتاد.

خدا خیلی دوستت داره که وقتی اشتباهی می کنی مامان دعوات می کنه… اگه دعوات نمی کرد تو مدام اشتباه می کردی و زندگیت نابود می شد.

خدا خیلی دوستت داره که همه بهت گیر می دن. این نشون می ده که برای خیلی ها مهمی و دوست ندارن از دست بری

خدا خیلی دوستت داره که امروز ماشین خراب بود و تو دیرتر به کلاست رسیدی. چون شاید تصادف می کردی و اصلا نمی رسیدی.

خدا خیلی دوستت داره که قرارت با دوستت به هم خورد. چون شاید می خواست حرفای اشتباهی بهت بزنه و ناراحتت کنه و الان پشیمون شده

می بینی؟… می تونی با عوض کردن نگاهت همه چی رو مثبت کنی… به آرزوهات برسی و نگران نباشی. آروم بشی. وقتی دلمون گرفته، یا از چیزی ناراحتیم یا می ترسیم. یا غصه گذشته یا ترس از آینده… وقتی همه چی رو از خدا بدونیم، وقتی مطمئن باشیم خدا دوستمون داره و مواظبمون هست… کارهامون رو به سمت اون جهت می دیم و اون وقته که همه چی سر و سامون می گیره

توکلت الی الله

کوچه مردها 70

چهار شنبه, 4 جولای, 2012

کمی که بزرگتر شده بودم و مایه زحمت برای کسی نبودم خودم به تنهایی می توانستم روی اسب بنشینم و یا پیاده راه بروم- از حدود هفت سالگی به بعد – یکی دوبار بزرگترها در طی اقامتم در بابل مرا به ییلاقات خود بردند.از شهر زیراب به بعد دیگر امکان رفتن با ماشین نبود.پس همه پیاده می شدند و با پای پیاده یا سوار بر اسب به سمت ارتفاعات جنوب این شهر به راه می افتادند.

راه تماما سربالایی بود و هرچه جلوتر می رفتی درختان انبوه تر و بزرگتر و تناور تر می شدند.به علت خستگی در این کوهنوردی همه به نوبت جای خود را بر روی اسب عوض می کردندو به نوبت پیاده و سواره می رفتند.کم کمک آنقدر بالا می رفتیم که ابرها را زیر پای خود می دیدیم و انقدر درختها زیاد و درهم تنیده می شدند که نور خورشید نمی توانست از بین آنها بگذرد و به زمین برسد و در نتیجه در تمام ایام سال زمین نمناک و خیس بود.نور آفتاب به شکل نوارهایی از لای برگها می گذشت و بسیار صحنه های زیبایی بوجود می آورد.

بالاخره می رسیدیم.در گوشه ای دنج از کوه و در کنار عبور باریکه ای از آب چند کلبه چوبی ساخته شده بود و یک سالن چوبی بزرگ که به آن “تلار” می گفتند که همان تالار فارسی است،اما در این تالار از گاوها شب هنگام نگهداری می کردند!آخر فعالیت اصلی زندگی خیلی ها دامداری بود و همه ساله در حال ییلاق و قشلاق بودند.

غذای اصلی مردم فرآورده های لبنیاتی همچون شیر و ماست و پنیر و سرشیرو….بود که به همراه نانی که از کیسه های آرد خود می پختند و عسلی که از کندوهای خود تامین می کردند می خوردندو به همین خاطر مردمی بسیار خوش بنیه و قوی بودند.

تمامی وسایل زندگی مثل کلبه ها از چوب بود.ظروف مختلف همچون کاسه و بشقاب و قاشق چوبی می تراشیدندو حتی سوزن را هم چوبی می ساختند.شب ها پای آتش و در حال گپ و گفتگو ،چاقمیی در دست در حال ساختن یکی از این وسایل از چوب درختان بودند.

طبیعت زیبای جنگل های ییلاقی شمال ایران را بعید می دانم در جایی از دنیا بتوان پیدا نمود.اما زیباترین صحنه برای من هنگامی پیش می آمد که مه سرتاسر محیط را پر می کرد و ما حتی در کلبه هم در حالی که کنار هم نشسته بودیم،یکدیگر را نمی دیدیم و فقط صدای یکدیگر را می شنیدیم!

یادباد آن روزگاران یاد باد

کوچه مردها(60)

چهار شنبه, 18 آوریل, 2012

هنگامی که بسیار خردسال بودم،هنوز پای ماشین و حتی تراکتور به روستاهای بابل باز نشده بود و اصولا جاده ای برای تردد خودرو وجود نداشت و همه رفت و آمدها یا با پای پیاده بود و یا با اسب و چهارپا.

به خاطر دارم در سفرهایم به بابل در آن سال ها و هنگام حضور در بازارهای محلی مثل شنبه بازار و پنج شنبه بازار و….(هر روز هفته در یک محله و منطقه)،در کنار صدهای کالای عرضه شونده مثل انواع سبزیجات و مرکبات و برنج و مرغ و غاز و بوقلمون زنده و سرخ کرده و پارچه و…..در یک گوشه پر رونق ترین بخش مربوط به نمایشگاه اسبها و معاملات آن بود که تحت نظر دلالان و خریدارها و فروشندگان بسیار پررونق و پر سرو صدا بود.

به هر حال و به همین دلیل در آن سالها هنگامی که در شهر بابل از اتوبوس ایران پیما پیاده می شدیم،با کرایه کردن یکی دو اسب از شهر به سمت روستای مورد نظرمان حرکت می کردیم که در این حال مادرم و برادر کوچکترم روی یک اسب می نشستند و من و پدرم هم روی اسبی دیگر در حالی که چمدان لباسهایمان هم در دست پدرم بود.

پس از رسیدن به مقصد و در رفت و آمدهای بعدی به خانه های دیگر اقوام ،معمولا مثل بقیه مردم پیاده حرکت می کردیم،با این تفاوت که بقیه مردم معمولا پای برهنه و چابک حرکت می کردند اما ما با لباس مهمانی! و چون در ایام عید معمولا هوا در این مناطق بارانی و در نتیجه زمین حسلبی گل و شل بود،کمتر پیش می آمد که تمیز به خانه دعوت کننده برسیم و غالبا یکی از ما دو برادر یا هردو بر اثر لیز خوردن و زمین خوردن هم گل آلوده و گریان وارد خانه میزبان می شدیم و هم موقع شستن دست و رو و لباسهایمان توسط مادر یا پدرمان هم گوشمالی مختصری می شدیم.

کمی بعد با کشیدن جاده شوسه و سنگریزه ای با همیاری خود اهالی هر محله و به تدریج پای اتوبوس های دماغ دار قدیمی به روستاها باز شد که تحولی بزرگ در زندگی آنان بود و با ورود تراکتور و تیلر هم امر کشاورزی این مردم زحمتکش آسانتر شد.

انتظار در اتوبوس ها برای تکمیل مسافر و جمع کردن کرایه ها و حرکت اتوبوس در میان صلوات های مکرر مسافران که با صدای مرغ و خروس ها و اردک ها و غازهای همراهشان آمیخته می شد و وقایعی همچون اصرار شاگرد راننده برای گرفتن کرایه از مرغ و خروس ها و انکار صاحب آنها و بحث هایی که بینشان می شد،خاطرات بسیار شیزینی را در ذهن من به وجود آورده که فراموش شدنی نمی باشند.

یادباد آن روزگاران یادباد.

چشمها را باید شست

سه شنبه, 14 فوریه, 2012

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!