برچسب ها بـ ‘مادر بزرگ’

داستاني از نادر ابراهيمي

چهار شنبه, 10 آگوست, 2011

من قلب كوچولويي دارم،خيلي كوچولو،خيلي خيلي كوچولو.

مادر بزرگم مي گويد:قلب انسان نبايد خالي بمانذ.اگر خالي بماند،مثل گلدان خالي زشت است و آدم را اذيت مي كند.

براي همين هم مدتي است كه دارم فكر مي كنم اين قلب كوچولو را بايد به چه كسي بدهم.يعني راستش چگونه بگويم،دلم مي خواهد تمام اين قلب كوچولو را مثل يك خانه قشنگ كوچولو،به كسي بدهم كه خيلي خيلي دوستش دارم…..يا نمي دانم…..كسي كه خيلي خوب است،كسي كه حق دارد توي قلب خيلي كوچولو و تميز من خانه داشته باشد.

خوب راست مي گويم ديگر.مگرنه؟!

پدرم مي گويد:قلب مهمانخانه نيست كه آدم ها بيايند دو سه ساعت يا دوسه روز در آن بمانند و بعد بروند.قلب،لانه گنجشك نيست كه در بهار ساخته شود و در پاييز باد آن را ببرد.

قلب راستش نمي دانم چيست،اما فقط اين را مي دانم كه جاي آدم هاي خيلي خيلي خوب است.براي هميشه……

خب…..بعد از مدتها كه فكر كردم،تصميم گرفتم كه قلبم را بدهم به مادرم،تمام قلبم را،تمام تمامش را بدهم به مادرم،واين كار را هم كردم…..

اما…..

اما وقتي به قلبم نگاه كردم،ديدم،با اين كه مادر خوبم در قلبم جاگرفته،خيلي هم راحت است،بازهم نصف قلبم خالي مانده……

خب معلوم است،از اول هم بايد عقلم مي رسيد و قلبم را به هردوشان مي دادم،به پدر و مادرم….

پس همين كار را كردم.

بعدش مي دانيد چطور شد؟بله،درست است.نگاه كردم و ديدم باز هم توي قلبم مقداري جاي خالي مانده……

فورا تصميم گرفتم آن گوشه خالي قلبم را بدهم به چند نفر،چند نفر كه خيلي دوستشان دارم،و اين كار را هم كردم…

برادر بزرگم،خواهر كوچكم،پدر بزرگم،مادر بزرگم،يك دايي مهربان و يك عموي خوش اخلاقم را هم توي قلبم جا دادم…..

فكر كردم توي قلبم حالا ديگر حسابي شلوغ شده…..اين همه آدم…..توي قلب به اين كوچكي،مگر مي شود؟

اما وقتي نگاه كردم…..خدا جان!مي دانيد چي ديدم؟

ديدم كه همه اين آدم ها،درست توي نصف قلبم جاگرفته اند،درست نصف،با اين كه خيلي راحت هم ولو شده بودند ومي گفتند و مي خنديدند و هيچ گله اي هم از تنگي جا نداشتند.

من وقتي ديدم همه آدم هاي خوب را دارم توي قلبم جا مي دهم،سعي كردم اين عموي پدرم را هم ببرم توي قلبم و يك گوشه بهش جا بدهم….اما….. جا نگرفت….هرچي كردم جا نگرفت….دلم هم سوخت….اما چكار كنم؟جا نگرفت ديگر!تقصير من كه نيست،حتما تقصير خودش است.يعني،راستش،هر وقت كه خودش هم،با زحمت و فشارجا مي گرفت،صندوق بزرگ پولهايش بيرون مي ماند،و او دوان دوان از قلبم مي آمد بيرون تا صندوق را بردارد….

كوچه مردها(1)

سه شنبه, 26 جولای, 2011

ما در خيابان فروردين و در يك اتاق اجاره اي زندگي مي كرديم.مادر بزرگم(مادر مادرم)زنده بود.بزرگترها او را “بي بي” صدا مي كردند و ما بچه ها”ننه”!

چهار سالم بود كه يك روز ننه دستم را گرفت و باهم ده دقيقه اي پياده راه رفتيم تا سوار يك اتوبوس دماغ دار(موتور جلو)شديم و نيم ساعتي هم طول كشيد تا اتوبوس پر شودو كمك راننده پس از گرفتن سي شاهي(يك و نيم ريال)كرايه از هر نفر،به راننده اعلام كرد كه مي تواند حركت كند.بگذريم از اينكه اينجا هم ننه حدود پنج دقيقه بحث كرد تا شاگرد راننده را قانع كند كه من خيلي بچه ام و بابت من نبايد كرايه اي بدهد!

اتوبوس با صلوات هاي پي در پي مسافران حركت كرد و در هرجا كه كسي داد مي زد:نگهدار،مي ايستاد و مسافر پياده مي كرد و هر جا هم كه در خيابان كسي دست تكان مي داد،مي ايستاد و سوارشان مي كرد.بيش از يكساعت رفتيم و از آبادي و شهر كاملا دور شده بوديم.اطرافمان همه بيابان بود اما خيابان هنوز آسفالته بود.

در نقطه اي ما هم پياده شديم و باز با ننه پياده راه افتاديم.بيست دقيقه اي بود كه راه مي رفتيم،خسته شده بودم اما ديدن مزارع گندم و رفت و آمدچند الاغ و دوچرخه سوارها و رودخانه بين راه آنقدر برايم جالب بود كه خستگي را فراموش كرده بودم.پس از طي كردن طول يك ديوار گلي مرتفع،به يك سوراخ بزرگ در اين ديوار رسيديم كه آدم بزرگها مي توانستند با خم كردن سرشان از آن بگذرند.همين كار را كرديم و بلافاصله سه خانه جلوي چشمانم ظاهر شدند.يك خانه سمت راست و دوخانه سمت چپ ويك كوچه خاكي با جوي بسيار كم عرضي در وسط كوچه.

وارد اولين خانه سمت چپ شديم و من با تعجب مادرم را در حياط آن خانه،مشغول ظرف شستن ديدم كه با ديدن من چهره اش شكفت و چند دقيقه بعد پدرم را هم در يكي از اتاقها ديدم كه در حالي كه روي نردبان نقاشي مشغول رنگ زدن سقف اتاق بود،قربان صدقه ام مي رفت!

اينجا بعدها كوچه فروزنده در خيابان هاشمي نام گرفت و اولين خانه ملكي ما بود كه به خودمان تعلق داشت.خانه اي كوچك در زميني هفتاد و پنج متري كه يكطرف حياطش بنايي دو طبقه ساخته شده بود كه هر طبقه شامل دو اتاق ده دوازده متري بود و در جنوب حياط هم يك مطبخ و يك انبار كوچك و توالت قرار داشت.در وسط حياط هم يك حوض كوچك بود كه يك تلمبه دستي روي آن نصب شده بود و به اين ترتيب مي توانستيم از آب انبار ساخته شده در زير حوض آب را بالا آورده و در حوض بريزيم.

كلا پول زمين و ساخت و ساز خانه نهصد تومان شده بود كه به پدرم فشار زيادي براي تامين اين پول آمده بود!

براي پدر كارگر نقاش ساختمان و مادر روستايي بي سواد من،اين خانه قصر باشكوهي بود!