برچسب ها بـ ‘لیوان’

لقمه حلال

شنبه, 18 فوریه, 2017

در صندوق عقب را باز کرده بود و با عجله از درون یک کیسه نایلونی تکه ای نان بربری برمی داشت و کمی پنیر از داخل یک لیوان یک بار مصرف پلاستیکی بر روی نانش می مالید و در دهان می گذاشت و بعد از جویدن لقمه فریاد میزد: سر ولی عصر یک نفر! و بعد هم جرعهای از یک لیوان دسته دار شیشه ای چای می نوشید.
با تکمیل شدن مسافرانش با سرعت باقینانده چای را روی زمین ریخت و درب صندوق عقب را بست و سوار شد.به همه سلام و صبح بخیر گفت و راه افتاد.
وقتی که ده دقیقه بعد به مقصد رسیدیم ،پرید پشت ماشین و دوباره لقمه گرفت و فریاد زد: سر شریعتی یک نفر!
در دلم می گفتم:چه لذتی دارد درآوردن لقمه حلال پر زحمت!
لذتی که خیلی ها از درکش محرومند!

کمی بیاندیشیم 25

سه شنبه, 11 سپتامبر, 2012

 

 

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود

 

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد

 

گاهی با یک کلمه ، يك انسان نابود می شود

 

گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند

 

!! مراقب بعضی یک ها باشیم 

 

در حالی که ناچیزند ، همه چیزند

کوچه مردها(27)

یکشنبه, 13 نوامبر, 2011

در دنیا کسی را بیشتر از پدرم دوست ندارم.بعد از خدا،هرچه دارم از اوست و ذره ای اغراق در این مطلب نیست.این ها را نوشتم تا بعد از خواندن مطلب امروز این تصور پیش نیاید که از او کدورتی در دل دارم.

پدرم مردی خشن و تند خو است،حتی همین حالا که حدود هشتاد سال دارد!علت این امر هم در این است که از چهار سالگی کاملا یتیم بود و هم پدر و هم مادرش ،طبیعت و روزگار بودند و در نتیجه او با همه وجود آموخته بود که باید با قاطعیت و بی رحمی و با استفاده از کوچکترین فرصتها زنده ماند و رشد کرد.

در خانه هم هم مادرم و هم ما چهار فرزند همیشه از او می ترسیدیم و حساب می بردیم!

یک روز صبح پدرم از من یک لیوان آب خواست.باید به سرعت لیوان بلوری را از کوزه پر از آب می کردم و به دستش می رساندم والا عصبانی می شد.دویدم.لیوان را از زیر پله برداشتم و از کوزه پر از آب کردم و با عجله به سمت اتاق راه افتادم.بیرون درب اتاق و در راهرو از شدت عجله پایم به یکی از سرپایی هایی که آنجا بودند،گیر کرد و من زمین خوردم و لیوان در دستم شکست و تیزی یکی از شکستگیها بین دو انگشت سوم و چهارم از طرف شست دست راستم را برید و تا سه چهار سانتیمتر پاره کرد.خون همه زیر دستم را فراگرفته بود اما من جرات نداشتم،چیزی بگویم.

دستم را با پارچه ای به سرعت پوشاندم و موزاییک ها را پاک کردم و شیشه ها را برداشتم و سریعا لیوانی دیگر را پر از آب کردم و به او رساندم.خوشبختانه متوجه نشد و بعد از نوشیدن آب منزل را ترک کرد.

با گریه به سمت مادرم دویدم و هم جریان را تعریف کردم و هم محل بریدگی را نشانش دادم.مادرم با دودست به صورتش زد و با عجله مرا به مطب دکتر بهرامی(از او هم خواهم نوشت)برد و به تزریقاتی مطب نشانم داد.او به مادرم توصیه کرد که سریعا مرا به بیمارستان لولاگر که نزدیکترین بیمارستان به محله ما بود ،برساند.

ساعتی بعد در بیمارستان بودیم و بعد از زدن یک آمپول کزاز و یک آمپول به کناره های زخم دستم برای بی حس شدن،سه بخیه به دستم زدند ،آن هم در شرایطی که خودم وحشت زده این کار را تماشا می کردم.بیشتر از وحشت و کمتر از درد در تمام این مدت گریه می کردم و با دست دیگرم اشکها را از روی گونه هایم پاک می کردم.بعد از تمام شدن کار هم ،دستم را باند پیچی کردند و ما به خانه برگشتیم.

حالا مشکل باقیمانده،چگونگی برخورد پدرم با این موضوع بود.مادرم عقل کرد و با همسایه دیوار به دیوارمان،حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود و آن روز چون کشیک نبود ،در خانه بود)صحبت کرد و با آمدن پدرم به خانه،ایشان هم موضوع را به پدرم گفت و هم با او دوستانه دعوا کرد که چرا انقدر عصبانی هستی که بچه نتواند دردش را به تو بگوید.

پدرم قسم خورد که من اگر می دانستم ،سر کار نمی رفتم و از تند خویی اخلاقی خود غیر مستقیم اظهار تاسف کرد و موضوع ختم به خیر شد!

دکتر گفته بود بعد از ده روز برای درآوردن نخ های بخیه به بیمارستان برویم،اما من آنقدر شیطان و جسور بودم که خودم در روزهای هشتم و نهم و دهم،هرروز یکی از نخ های بخیه را با چاقوی تیز آشپزخانه بریدم و آنقدر با آنها ور می رفتم تا از زخم جدا شوند و روز دهم که مادرم گفت :بریم بیمارستان تا بخیه ها را باز کنند،فاتحانه باند مستعمل را باز کردم و دست بدون بخیه را نشانش دادم.

یک چک هم آن روز خوردم!

کوچه مردها(11)

شنبه, 17 سپتامبر, 2011

در کنار معرکه ها و نمایش هایی که در محوطه باز میدان هاشمی برگزار می شد،بساط های دیگری هم بودند که بعضی از آنها حالت قمار را داشتند و زمینه ساز انحرافات بزرگتر بعدی می توانستند باشند و فقط لطف خدا و مواظبت خود انسان می توانست نجات دهنده باشد.

یکی از این سرگرمی ها تخم مرغ بازی بود.یک چرخ طوافی بزرگ پر از تخم مرغ که بصورت تپه ای روی هم چیده شده بودند در میان جمعیت زیادی بود و هر یک از افرادی که مایل بودند با خریدن تخم مرغ دانه ای یک ریال،به جنگ دیگری می رفت،به این صورت که یکی سر یا ته تخم مرغ را در مشتش نگه می داشت و دیگری با سر یا ته تخم مرغ خود روی آن می زد.هر کدام که تخم مرغش می شکست باید آن تخم مرغ شکسته را به دیگری می داد.به این ترتیب در پایان کار هر یک با تعداد زیادی تخم مرغ شکسته به خانه می رفتند و از همه راضی تر هم تخم مرغ فروش.

یکی دیگر از این سرگرمی ها ،مسابقه پیش بینی بود.فرد معرکه گیر فرفره ای چهار پهلو و از جنس چوب داشت که هر پهلو به یک رنگ بود و جلوی او هم مقوای بزرگی بود که چهار قسمت شده بود و هر قسمت به یکی از رنگهای موجود فرفره رنگ شده بود.صاحب معرکه فرفره را می گرداند و هرکس که مایل بود یک ریال روی یکی از رنگهای روی مقوا می گذاشت.بعد از اتمام گردش فرفره و افتادن روی پهلو و عیان شدن رنگ سمت بالای فرفره،کسانی که روی همان رنگ پول گذاشته بودند سه ریال می گرفتند و پول های روی رنگ های دیگر مال صاحب معرکه می شد.

نوع دیگر این مسابقه ،سه لیوان سروته شده بوذ که زیر یکی از آنها مهره ای بود.صاحب معرکه اول مهره زیر لیوان را نشان می داد و بعد با سرعت اقدام به جابجایی لیوان ها می کرد و بیننده ای که مایل بود ریالی می داد و لیوانی را نشان می داد.اگر مهره زیر آن لیوان بود ،سه ریال می گرفت و اگر نبود ریالی که داده بود مال صاحب معرکه می شد.

تیراندازی هم یکی دیگر از مسابقات بود که روی تخته بزرگی به عرض نیم متر و طول یک متر عکس بزرگی از یک خانم عشوه گر بود که روی نقاط مختلف بدنش ترقه هایی گذاشته بودند و شما می توانستید با تفنگ بادی صاحب معرکه سه تیر دارتی در مقابل یک ریال پرتاب کنید و اگر با هر شلیک یکی از ترقه ها را منفجر می کردید،سه تیر مجانی چایزه داشتید.

بساط جالب دیگر این محوطه هم دو بساط “شانسی”بود.چرخ های بزرگی که پر از اجناس مختلف بودند که از دهشاهی تا بیست ریال می ارزیدند.از تخمه آفتابگردان و راحت الحلقوم های رنگی نشاسته ای کوچک گرفته تا خودنویس و چراغ قوه و ده ها چیز دیگر.یک ریال می دادی و از درون نایلونی پر از کاغذ کوچک یکی را برمی داشتی.هرچه روی کاغذ نوشته بود مال تو بود.نود و نه درصد اوقات یا یک استکان تخمه آفتابگردان بود یا یک راحت الحلقوم که دهشاهی می ارزید!

حالا در ذهن خود ترکیب دکه های میوه فروشی و پارچه فروشی و وسایل پلاستیکی و سایر مایحتاج زندگی را در کنار بساط نمایشی مختلف و بساط های مسابقات و قمارهای مختلف در کنار بساط های غذاهای آماده که در بخش بعدی توضیح خواهم داد،تجسم بفرمایید.در زمان حاضر هرگز نمی توان چنین کارناوال های ارزان و زیبا را پیدا نمود.