برچسب ها بـ ‘لیتر’

قیمت یک روز زندگی

یکشنبه, 18 دسامبر, 2011

 

 قیمت یه روز زندگی چنده

 

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به

گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟

نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده

آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم

هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه

و به موجودات زمین می بخشه؟

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن

زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری

تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

کوچه مردها(26)

چهار شنبه, 9 نوامبر, 2011

حالا که شرح حال خریدهای تکنولوژیکی آن روز را دست گرفته ام،بگذارید داستان آبگرمکن را هم بگویم.

همانگونه که قبلا توضیح داده ام در خانه ما،عمارت دو طبقه (که در هر طبقه دو اتاق بود)در شمال حیاط و آشپزخانه و انباری و توالت هم در جنوب حیاط بودند و در وسط حیاط هم یک حوض کوچک بود که با تلمبه ای که روی حوض نصب شده بود از آب انبار زیر حیاط و حوض ،آب می کشیدیم.همه این امکانات در نود مترمربع زمین ایجاد شده بود!

با آمدن آبگرمکن به جامعه ،پدرم هم خیلی زود یک دستگاه آبگرمکن آزمایش خرید صد و ده تومان و با سلام و صلوات آورد داخل خانه.

فراموش نکنید استفاده از آبگرمکن در زمانی اتفاق افتاد که ما آب لوله کشی داشتیم و من داستان آن را در قسمت های بعدی خواهم گفت اما چون بحث کالاهای جدید آن دوره شد ،این مطلب را در اینجا می آورم.

به هر حال ،ما که از آشپزخانه هیچوقت استفاده نمی کردیم و مادرم غذا را در زیر پله ای درون راهرو می پخت.انبار را هم از کلی وسایل بی ارزش خالی کردیم و پدرم بخشی از سکوی آشپزخانه را خراب کرد و راه عبور لوله های آب را از آشپزخانه به انبار روی دیوار ایجاد کرد و یک روز هم لوله کشی آمد و تا عصر کار لوله کشی از لوله آب به آبگرمکن و از آنجا به داخل انبار را انجام داد و یک دوش هم نصب کرد و رفت و به این ترتیب بدون اینکه انبار را کاشی کاری کنیم و با رنگ روغنی کردن دیوارها و سیمان کردن کف آنجا ،انبار سابق رسما شد حمام و ما اولین خانه ای بودیم که در محله دارای حمام اختصاصی شدیم!

هر هفته جانفتی بزرگ آبگرمکن را که حدود بیست لیتر گنجایش داشت پر می کردیم و شمعک آبگرمکن را هم با یک میله نازک دراز فلزی که سرش نخ نسوز بود روشن می کردیم و بعد از جمع شدن مقداری نفت در کوره آبگرمکن،شعله ها سر می زدند و با کم و زیاد کردن جریان نفت و از روی دماسنج تعبیه شده روی آن،هنگامی که دما بین شصت درجه تا هفتاد درجه سانتیگراد می رسید ،یکی از ما حمام می رفتیم و می آمدیم و دیگری باز باید صبر می کرد تا دوباره دمای آب به همان حد برسد.

بعد از چند ماه استفاده از این وسیله ،سیستم نفت رسانی اش اشکال پیدا کرد و جریان نفت به حدی زیاد می شد که سرتاسر آبگرمکن را آتش فرا می گرفت و ما سراسیمه با آب و هرچه که به عقلمان می رسید آن را خاموش می کردیم و سیاه از دوده ها به حمام عمومی محل می رفتیم!بعد از بار دوم که این اتفاق افتاد،پدرم تصمیم گرفت که دیگر هیچوقت روشنش نکند و باز هم هر هفته همان حمام عمومی محل برویم.من هم بسیار از این امر خوشنود شدم.چون منظره آتش گرفتن آبگرمکن برای من در آن سن بسیار وحشتناک بود و هم در خانه بعد از حمام از کله پاچه خبری نبود!