برچسب ها بـ ‘لوح’

ناله عاشقان

دوشنبه, 18 نوامبر, 2019

عاشقان را بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست، كه اين زمزمه خاموش كنيد
خون دل بود نصيبم، به سر تربت من
لاله افشان به طرب آمده، مي نوش كنيد
بعد من سوگ مگيريد، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي، خويش سيه پوش كنيد
غير غم دار و ندارم به جهان چيست مگر؟
رشك كمتر به من ِ هستي بر دوش كنيد
خط بطلان به سر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه ی مخدوش كنيد
سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد
عاقلان، گفته ی عشاق فراموش كنيد
معینی کرمانشاهی

کوچه مردها 154

چهار شنبه, 21 ژانویه, 2015

از دوران دبیرستان می توانم بعنوان خوشترین ایام زندگی ام یاد کنم.هرچه بود خاطرات خوب و شاد از جمعی سرخوش و نوجوانانی پرجنب و جوش بود،اما به هر حال بعضی خاطرات سیاه هم در این لوح سفید ضمیرم بر جای مانده که بدترین آن را برایتان می نویسم:
هر ساله نزدیک به عید جنب و جوش زیادی در کلاس و بین بچه ها در می گرفت که یکی از آنها مربوط به تهیه وسایل آتش بازی و جشن چهارشنبه سوری بود و خلاصه انواع ترقه و فشفشه و موشک و….. بود که با رعایت همه احتیاط های لازمه، از کیفی به کیف دیگرمنتقل می شدند و پولش پرداخت می شد.
در یکی از روزهای اسفند و در ساعت زنگ تفریح صبح(حدود 10 صبح)ناگهان صدای مهیب انفجاری طبقه دوم دبیرستان را لرزاند و همه بدون اراده و سراسیمه به سمت محل صدا دویدند.در فاصله یک دقیقه آقای شاه صاحبی در حالی که دست یکی از همکلاسی های ما را گرفته بود و خود رنگ بصورت نداشت از محوطه دستشویی ها خارج شدند.صورت پسر جوان هرگز از یادم نمی رود.رنگ صورتش کاملا سفید بود و دور چشمانش دو دایره سیاه به شعاع دو سه سانتیمتر بوجود آمده بودند.انگار کسی صورتش را نقاشی کرده بود اما از همه دردآورتر دست دیگر او بود.از مچ دست به پایین چیزی جز چند رگ آویزان وجود نداشت و قطرات خون از این دست در حال ریختن روی زمین بود.به سرعتی باورنکردنی او را به بیمارستان رساندندوبه اتاق عمل منتقلش کردند و همانجا آقای شاه صاحبی هم بیهوش شد و از حال رفت و او هم بستری شد.
موضوع از این قرار بود که او و یکی دیگر از همکلاسی های ما در حال معامله و رد و بدل کردن یک شیشه پر از زرنیخ(که با آن ترقه هایی به اسم نارنجک درست می کردند) بودند که شیشه در دست خریدار منفجر می گردد و این فاجه رخ داد.
تا یکی دوروز تمام مدرسه تحت تاثیر این واقعه در وضعیتی غیرعادی قرار داشت

عشق بیاموز

شنبه, 26 ژانویه, 2013

ملک الشعرای بهار

شمعيم و دلي مشعله افروز و دگر هيچ

شب تا به سحر گريه ي جانسوز و دگر هيچ


افسانه بود معني ديدار كه دادند

در پرده يكي وعده ي مرموز و دگر هيچ


خواهي كه شوي با خبر از كشف و كرامات

مردانگي و عشق بياموز و دگر هيچ


زين قوم چه خواهي كه بهين پيشه ورانش

گهواره تراشند و كفن دوز و دگر هيچ


زين مدرسه هرگز مطلب علم كه اين جاست

لوحي سيه و چند بدآموز و دگر هيچ


روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد

فرزند مرا عشق بياموز و دگر هيچ


خواهد بدل عمر بهار از همه گيتي

ديدار رخ يار دل افروز  و دگر هيچ

عاشقانه ها 29

یکشنبه, 11 نوامبر, 2012

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هردو جهان آزادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم