برچسب ها بـ ‘لن ترانی’

از مولانا

دوشنبه, 4 فوریه, 2019

عشق اکنون مهربانی می‌کند
جانِ جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیا ساز است عشق
خاک را گنج معانی می‌کند

گاه درها می‌گشاید بر فلک
گه خِرَد را نردبانی می‌کند

گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد
گه چو دریا دُر فشانی می‌کند

گه چو روح الله طبیبی می‌شود
گه خلیلش میزبانی می‌کند

اعتمادی دارد او بر عشق دوست
گر سماع لن ترانی می‌کند

اندر این طوفان که خون است آب او
لطف خود را نوح ثانی می‌کند

بانگ انا نستعین ما شنید
لطف و داد و مستعانی می‌کند

چون قرین شد عشق او با جان‌ها
مو به مو صاحب قرانی می‌کند

ارمغان‌های غریب آورده است
قسمت آن ارمغانی می‌کند

هر که می‌بندد ره عشاق را
جاهلی و قلتبانی می‌کند

سرنگون اندر رود در آب شور
هر که چون لنگر گرانی می‌کند

تا چه خورده ست این دهان کز ذوق آن
اقتضای بی‌زبانی می‌کند

رفتی اما…..

دوشنبه, 5 دسامبر, 2016

رفتی و سوزاندی ام در آتش بی مهری ات
ای شکر پاره چرا تو کام من تلخ کرده ای
من به عشقت از همه کون و مکان دل کندم و
حالیا در وادی تنهایی و غم ها رهایم کرده ای
از همه بگذشتم و سوی تو آوردم نیاز
در تحیر مانده ام،آخر چرا چون کرده ای؟
نازنینا من کنون با خود چنین نجوا کنم
که رسی به ترشرویی گر دلت واکرده ای
چو رسی به نازنینت،ز نیاز خود مگو هیچ
که به تو نموده حافظ ،چه نکو نصیحتی او
چو رسی به تور سینا ارنی نگفته بگذر
که نیرزد این دو روزه به جواب لن ترانی