برچسب ها بـ ‘لنگ’

روزگارم

دوشنبه, 19 نوامبر, 2018

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد، دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل، فالم گرفت
یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

سروده ای از آقای خوشخو

دوشنبه, 30 جولای, 2018

زخم هاي كهنه اي برتن شديم 

                 عاقبت با عشق هم دشمن شديم                    

                 
فكر مي كرديم طوفان زاده ايم   

                       دل به درياي صداقت داده ايم                          

                      
ساقه احساسمان خشكيده بود   

                      حرفهامان مبهم و پيچيده بود                          

                       
آنچه مي گفتيم خوابي بود وبس   

                    طرح بيرنگ سرابي بود وبس                       

                       
باز هم نان جاي ايمان راگرفت 

                    فاصله سيلي شد و جان راگرفت                      

                 
دست هايي خالي و اميدوار 

                       بار ديگر چشمهايي اشك بار                         

                     
بازقلبت سنگ شد ديدي رفيق

پاي مردي لنگ شدديدي رفيق

مرهم دريا شدن شوخي كه نيست

ناجي فرداشدن شوخي كه نيست

ما ميان خواب و رويا گم شديم

سوگوار قصه مردم شديم

دست ما آيينه بود و آفتاب

يك دل بي كينه بود و آفتاب

كاشكي يك لحظه منطق داشتيم

از سياهي دست بر مي داشتيم

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

روزگار من

دوشنبه, 1 جولای, 2013

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و  پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد،  دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،

 گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل، فالم گرفت

 یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

کوچه مردها(19)

یکشنبه, 16 اکتبر, 2011

جمعه ها هم امیدبخش بود و هم شکنجه.توضیح خواهم داد که چرا.

صبح زود یکی دو ساعت قبل از اذان صبح ،پدرم ما سه برادر را به زور و دعوا بیدار می کرد و بقچه به بغل به سمت حمام عمومی محله راه می افتادیم که حدود پنج دقیقه پیاده تا خانه ما فاصله داشت و در تمام راه هم ما هنوز خواب بودیم!

وارد حمام که می شدیم ،گرما و شور و حال آنجا ما را هم کاملا بیدار و هشیار می کرد.داخل رختکن حمام پر بود از آدمهایی که یا در حال لباس درآوردن بودند و یا پوشیدن و البته تعدادی هم از دلاک های حمام و یکی دو نفر هم در حال مشت و مال.

ما هم کنار یکی دو کمد رختکن می رفتیم و لباس ها را درآورده و با لنگی که از شاگرد حمامی می گرفتیم ،خود را می پوشاندیم و درب رختکن را قفل می کردیم و کلید را که همراه یک پلاک فلزی کوچک (که روی آن شماره کمد ما حک شده بود)به کشی آویزان کرده بودند،دور مچ دستمان می گذاشتیم و داخل سالن اصلب حمام می شدیم.

بخار آب و گرمای زیاد سالن اول ما را کمی میآزرد اما بسرعت عادت می کردیم و چشمانمان مردم را می دید.قبل از هرچیز داخل اتاقک های بسیار کوچک دوش می شدیم و خود را حسابی خیس می کردیم و بعد می آمدیم و در سالن می نشستیم و تا نوبت کیسه کشیدن ما بشود،با سنگ پا زدن و کمک به یکدیگر وقت را پر می کردیم.دیدن مردم لخت و لنگ به کمر بسته جالب و بدیع بود.لباس پوشاننده و جلد بسیار خوبی است که می تواند بسیاری از ناهمواری ها و ناهماهنگی های اجزای بدن را بپوشاند!

کیسه کشیدن فرایند دردآوری بود که از تماس کیسه زبر با تن لطیف ما بچه ها حاصل می شد ولی اجتناب ناپذیر بود.باید به پشت و بعد از مدتی به رو دراز می کشیدیم تا دلاک چرک های بدن ما را به آرامی و با حوصله لوله شده و به شکل فتیله از تن ما جدا کند.

مرحله بعدی آب کشی دوباره و این بار مراجعه برای لیف صابون زدن بود.سکوی بلندی برای نشستن ایجاد شده بود که همه مرتب روی آن منشستیم و دلاک این قسمت لیف بزرگ خود را که حسابی کف آلود کرده بود،پر از هوا می کرد و بعد آن را می فشرد و کف حاصله را بر روی سر و تن ما خالی می کرد و تا ما سر خود را بشوییم او هم با لیف خالی خود محکم کف ها را به همه جای تن ما می مالید تا حسابی شسته شویم.بدترین زمان حمام ما همینجا بود،چون پدرم با انگشتان قوی و ناخن دار خود چنان به سر ما می کشید که چشمان ما از حدقه بیرون می زد و تا چند دقیقه بعد از آن پوست سرمان در حال سوزش بود!او این کار را برای تمیز شدن مطمئن سر ما می کرد اما ما از این کار هراسان و متنفر بودیم.

بعد از این،ما داخل اتاقک های دوش،آبکشی کامل می کردیم و پدرمان مثل سایر بزرگتر ها با لحن خاصی فریاد می کشید:”خوووووووووشک”و لحظاتی بعد شاگرد حمامی چند لنگ خشک بالای در اتاقک دوش ما می انداخت و ما لنگ خیس را همانجا می انداختیم و یک لنگ خشک دور کمرمان می بستیم و یکی هم بر روی دوش خود می انداختیم و از سالن حمام به سالن رختکن برمی گشتیم و از این لحظه شیرینی لحظات و کیف ما شروع می شد.تمیزی بدن سبکی  و چالاکی خاصی به ما می داد و در حالی که پدرمان بعد از خواندن نماز صبح در همانجا توسط “آقا رمضون مشتمالچی”کتک می خورد!ما هم پرتقال هایی را که از خانه آورده بودیم با انگشت پوست می کندیم و می خوردیم.عجب مزه ای داشتند و چه عطر و بویی راه می انداختند اما تازه این اول کیف ما بود.بعد از پوشیدن لباس های تمیز و پس از دادن اجرت حمام،رفتن به طباخی دیوار به دیوار حمام و خوردن کله پاچه اوج صفای ما سه برادر بود.صفایی که هرگز و در هیچ حالتی مزه اش تکرار نخواهد شد.