برچسب ها بـ ‘لعنت’

تحمل

دوشنبه, 5 اکتبر, 2015

تحمل باید این رسم”تحمل”
تامل در “تحمل” نیست مقدور!
“تحمل”آیه ای است از روی اجبار
گریزی نیست جانا از “تحمل”
زمانه می کند تحمیل،بر تو
“تحمل “های بسیار از وجودش
و تو در حسرت اوقات خوبی
که نزدش،دور بودی از “تحمل”
دو صد لعنت بر این داروی تلخی
که نامش را نهادند خلق”تحمل”

کمی بیاندیشیم 42

سه شنبه, 8 ژانویه, 2013

عظمت خدای هرکس ، به اندازه بزرگی ذهن اوست.

موریس مترلینگ

********************

به دنبال کسانی نباش که با آنها زندگی کنی،

به دنبال کسانی باش که بدن آنها نتوانی زندگی کنی.

شکسپیر

*************************

به جای آنکه تاریکی را لعنت کنی،شمعی روشن کن

تولد یک شاعر

سه شنبه, 27 دسامبر, 2011

فرزند کوچک من،سیاوش چند روز پیش از من خواست در مورد شعری که سروده بود نظر دهم.

با دیدن شعر ،بسیار تحسینش کردم.غزلی سروده بود شیوا و دلنشین.

اگرچه شعرش بر حسب سن و سالش عاشقانه و جوانانه است،اما با توجه به مطالعاتش در فلسفه و عرفان،می توان امید داشت که در آینده غم آدم ها را بخورد و برایشان نیک بسراید.

شعرش را بخوانید:

سوختنِ با تو به پروانگيَش مى ارزد

عشق اين بار به ديوانگيَش مى ارزد

گرچه خاكسترم و همسفر باد ولى

جستجوى تو به آوارگيَش مى ارزد

همه عمرم به نظر بازى تو مى گذرد

نظری گر فکنی سوى دگر مى ارزد

عشق هرچند که در وصف تو كوتَه نگر است

عشق دنيايى من با عشق حق مى ارزد

گرچه مِى خوارى تو طبع تو را تلخ كند

بوسه بر لعل لبت به تلخيَش مى ارزد

چوكه در كوى تو تلخك بُدَنَم شيرين است

اعتبار همه عمر به لودِگى مى ارزد

من كه انسان شدم و به خلقتم بالنده

گر شبانم تو شوى به حِيْوَنَت مى ارزد

گر به هر سو مى روى پاى پياده مى نرو

اشرف خلق به اُشتُر شدنت مى ارزد

جمله عشقى و ز عشقت مى زنم فريادها

شيون از درد است و درمان نشود مى ارزد

تو كه عاشق نشدى به حال ما چون خندى؟

حال ما گرچه بد است،به صد خوشى مى ارزد

هر گلى به رنگ و بویش این جهان آراسته

رنگ و بوی تو ولی به هر جهان می ارزد

دلق من اَرچه فقير است و گدايم شايد

تو كه باشى بُدَنَت به سلطنت مى ارزد

گرچه آتش بِزَدى به جان من با نازت

سردى رفتار تو به گرميش مى ارزد

همه گويند كه سياوش ره عقل را بگزين

به خدا كه عشق تو به هر جنون مى ارزد

گرچه در کیش من اینها گنهی است و حرام

دیدن روی مهت بر گنهش می ارزد

گرچه هر نكته زمانى و مكانى دارد

تو بگو كه عقل من بى تو به چند مى ارزد؟

دهن خلقِ عوام را نتوانم بستن

حالیا رای تو بر آن همگان مى ارزد

شعر من اَرچه نيامد به مذاقت سازگار

لعن کن که لعنتت بر آفرین مى ارزد

گرچه در نزد تو پُرگويى من آزار است

هرچه نفرين كنى،بر شدنش مى ارزد

تو جفا كارى و این کار به افراط کنی

هرچه جور است بکن بر عَدَمَت مى ارزد

گرچه چون نار بسوزی مرا در جورت

سوختن با تو به پروانگیش می ارزد

 

می ترسم!

سه شنبه, 16 آگوست, 2011

ترسم که در این بادیه فرسوده شوم

بی حاصل و پر زحمت و خم گشته بدن

در کار جهان خسته و درمانده شدم

من خسته زخلق و جملگی خسته زمن

این خودطلبی و شهوت مال و مقام

شد دغدغه ای تا که کنیم جور به هم

آخر نه مگر لخت و تهی باید رفت؟

پس این همه لعنت خلایق چه خرم؟

پیش دگران زاهد و پاک جلوه کنیم

اما به درون،روبه مکار و زغن

این چند صباحی که ز عمرم مانده

باید که رها کنم وجودم از غم

باشد که خداوند به رحم آید و من

سرخوش ز عطای ازلیش بر آدم

آخر نه مگر خلق نموده ما را؟

پس چه نکند خوش،نهایت را هم؟

لعنت بر شیطان

دوشنبه, 2 می, 2011

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!

 لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»

   پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

  پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

 گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

  با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

  پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز