برچسب ها بـ ‘لطیف’

باز هم از عشق بگوییم

دوشنبه, 14 دسامبر, 2015

زندگی عشق است و دیگر هیچ،هیچ
دلبرا گرد دگر چیزی تو هرگز برمپیچ
زندگی درپیش رو بس کوره راه حادث کند
گربه عشق باشی مسلح،بگذرانی خیل پیچ
عاشقی برصدهزاران درد بی درمان دواست
این حکیم جز این دوا دیگر نداند چاره هیچ
آن عارف نامی چه لطیف و چه خوش آهنگ
از خاصیت عشق سخن گفت و چه نغز گفت
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

پایان بی آغاز

شنبه, 17 ژانویه, 2015

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند

اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم
و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن
وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوج غرور به قعر دلتنگی سقوط کردم
وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را
نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست
باور کردم که
همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند … گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر
گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست
گاهی باید پشت حصار حسرت در خاطرات
زمانی که دستهای دلمان را گره کور عشق زدیم
و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم
باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست
و باور کرد
پایان را، بی آغازی

کوچه مردها 147

چهار شنبه, 22 اکتبر, 2014

بعد از سیزده روز تعطیلی ایام نوروز و بازگشت به مدرسه تا یکی دوهفته درگیر تبریک گفتن به آموزگاران خود بودیم که اگرچه با هر معلمی رفتار متفاوتی داشتیم ولی محور همه این رفتارهای متفاوت”شیطنت و اذیت کردن” آنها بود و صد البته که معلم ها هم عکس العمل های متفاوتی داشتند.
به چند مورد اشاره می کنم:
– معلم جبر ما ؛آقایی بود به اسن”خوش آهنگ” که آنقدر متین و با جاذبه بود که بچه ها فقط به بیست سی ثانیه دست زدن ،آنهم یک جلسه،اکتفا کردند.
– برعکس او معلم تاریخ و جغرافیای ما-آقای فضائلی- که خیلی ظریف و لطیف بود! تا یک ماه بچه ها هر جلسه دست می زدند و تبریک می گفتند و او با ناز و ادا تشکر می کرد!
– معلم نقاشی ما که هرجلسه بچه ها برایش آهنگ تولدت مبارک را می خواندندو او با عصبانیت یکی از دفترچه های نقاشی فیلی بزرگ را به شکل بلند گو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و به ما بدوبیراه می گفت!
– معلم رسم ما که خیلی قلدر بود و بار سوم که چنین کاری کردیم،تخته رسم نفرات نیمکت های جلویی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد!
– معلم زبان که روی تخته به ترکی عید را به او تبریک می گفتیم و او بالاخره ،یک بار گفت :هرکی این جمله را روی تخته می نویسه،خیلی خره و وقتی که برگشت تا تخته را پاک کند،یکی از بچه ها گفت:خر خودتی!
مدیر را صدا کرد و شکایت کرد و چون هیچکدام حاضر نبودیم گوینده جمله را لو بدهیم،هر کدام دو ضربه خط کش چوبی روی دست هامان خوردیم و مدیر رفت.وقتی معلم برگشت تا باز هم تخته نیمه پاک کرده را پاک کند،دو سه نفر باهم گفتند:خیلی خری!
خودش را به نشنیدن زد!

فراموش نشود!

چهار شنبه, 4 می, 2011

 

 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

 خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

 يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

 يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

 يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

 يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن

 يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…

 يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

 يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

 يادم باشد زندگي را دوست دارم

 يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

 يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردی كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

 يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

 يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

 يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

 يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلی چيزها آموخت

 يادم باشد پاکی کودکيم را از دست ندهم

 يادم باشد زمان بهترين استاد است

 يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم  تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم

 يادم باشد با کسی انقدر صميمی نشوم شايد روزی دشمنم شود

 يادم باشد با کسی دشمنی نکنم  شايد روزی دوستم شود

 يادم باشد قلب کسی را نشکنم

 يادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد

 يادم باشد پلهای پشت سرم را ويران نکنم

 يادم باشد اميد کسی را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

 يادم باشد که عشق کيميای زندگيست

 يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي تونند مهربان و دلسوز باشند

 يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

در جهان تنها  يك  فضيلت وجود  دارد و آن  آگاهي  است 

و  تنها  يك  گناه و  آن  جهل  است