برچسب ها بـ ‘لحاف’

فقط بخوانیدش……

یکشنبه, 26 می, 2013

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می
پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع میشود وآنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات، مرا میبرد به سالهای دور کودکی…….
وقتی صبح، سر را از لحاف بیرون می آوردیم، اول به پنجره نگاه میکردیم وچه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه. . . پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و
مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند تا یخ کند.
خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند وهر چه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر. . . . یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد. و حالا دختری تنها و بی پول و بی
پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300 یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است،البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر! راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشی.
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه. . ولو کوچک. . . و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتآن کمی بهم میریزد. ناگهآن انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار انداخت و یاد یک دوست افتادم،البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدایک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کارداشت و من نه.
میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کردو یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت.
برای چند ساعت کاردر هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخی یا
جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه . . . تو هم خودتُ بنداز اونجا!
خدافظی کرد و رفت.
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد.رفتم اما دلخور بودم، نه بخاطرمسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی. . . که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست. . . . و من
ناچار بودم .دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم ولی برنگشتم.وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیداکردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز در تنهایی خودم گریه کرده
باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میآن آن تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود، داشتم از خجالت می مردم، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختندو همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست.
دوباره گریه ام گرفته بود، پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود
سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم.
دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم. نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک
خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید.
گفتم نه مرسی. . این غذا مال من نبود. . . . گفت چرا. این غذای شماست،فقط مال شما. . . من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای برسونمت؟ گفتم: نه ممنون با مترو میرم. . . . و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم. گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. . . این غذا فقط مال توست و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500 پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده:
سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست،بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست
هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی!

کوچه مردها 91

چهار شنبه, 5 دسامبر, 2012

 

گفته بودم که چه زمستانهای سخت و سردی داشتیم.دمای هوا تا منفی شانزده درجه سانتیگراد معمولی بود و قابل انتظار.

پدرم بعد از مدتی موتور سیکلت داشتن ،بالاخره دل به دریا زد و بعد از یادگرفتن رانندگی و گرفتن گواهینامه یک جیپ ولیز خرید(آنها را جیپ ارتشی هم می نامیدند)به قیمت دو هزار تومان و یکی دو سال بعد از آن هم یک خودرو سواری”دوفین”خرید به مبلغ چهار هزار تومان و بعد از آن یک وانت مزدا1000 و ……..

سرمای زمستان گاه بقدری زیاد می شد که صبح ماشین روشن نمی شد.به یاد دارم که در آن زمان یک وسیله کمکی در هرخودرو بود به نام “هندل” و در اینگونه مواقع با وارد کردن سر میله هندل به داخل موتور خودرو از سوراخ روی سپر جلوی خودرو گرداندن دسته هندل با زور سعی در دور دادن به میل لنگ موتور و به راه انداختن آن می کردند.نیرویی که در اینجا اعمال می شد خیلی بیشتر از نیروی استارت زدن بود،اما همیشه این راه به نتیجه نمی رسید. با راهنمایی بعضی ماشین دارهای با تجربه یاد گرفتیم که منقلی پر از ذغال افروخته و پر حرارت را از یک ساعت قبل از روشن کردن ماشین زیر و دقیقا زیر کارتل خودرو که روغن در ته آن منجمد شده بود قرار دهیم تا پس از ذوب شدن روغن استارت زدن جواب بدهد و موتور روشن شود.

بعد از مدتی پدرم از طرف حیاط هم درب بزرگ آهنی بین دیوار مشرف به خیابان ایجاد کرد تا بتوان خودرو را به حیاط بیاوریم و شب در همانجا بماند.در عین حال راه حل آسانتری هم از روی تجربه برای جلوگیری از یخ زدن موتور پیدا کردیم.لحاف کوچک و کهنه ای را از رختخوابهای منزل کنار گذاشتیم و هر شب بعد از پارک کردن ماشین در حیاط پدرم درب موتور را بلند می کرد و لحاف را روی موتور می انداخت و درب موتور را روی آن می بست.شبهای اول تا صبح پدرم یکی دوبار به ماشین سر می زد که یکوقت لحاف آتش نگرفته باشد اما پس از اطمینان از این امر و همینطور روشن شدن راحت ماشین در صبح های روز بعد،این مطلب را بعنوان یک اختراع در اختیار همسایه ها هم قرار داد تا در مقابل این بلای حاصل از سرما دیگر نگرانی نداشته باشند!

کوچه مردها(57)

چهار شنبه, 29 فوریه, 2012

 قبلا برایتان نوشته بودم که معمولا مهمانان زیادی از شهرهای خوانسار و بابل داشتیم.مهمان های خوانسار ما معمولا خاله و پسرخاله های من بودند که برای تحصیل یا تفریح به تهران می آمدند اما از بابل همه گونه مهمان داشتیم که بخش اعظم آنها بیماران بودند. از همان زمان کودکی و به همین علت من با بیماری های سخت ولا علاج آشنا شوم،اگرچه بعضی از این بیماری ها تا مدتها اثر بسیار بدی بر ذهن و روح من می گذاشت و هنوز هم با به یاد آوردن آنها به شدت متاثر می گردم. بیشتر این افراد قبل و بعد از بستری شدن در بیمارستان چند روزی در منزل ما بودند  و کار درمان و بردن و آوردن بیشتر این افراد را هم مادرم انجام می داد چون پدرم باید سر کار خود می رفت و به همین خاطر مادرم هم در این زمینه برای خود متخصصی شده بود و به خوبی می دانست که هر کس را با توجه به بیماریش باید به کدام بیمارستان و پیش کدام دکتر برد!

به چند بیمار که در خاطرم بیشتر مانده است ،اشاره کنم:

الف – دختر بچه هشت نه ساله ای که پدرش او را به منزل ما آورد.سرش را به طرز عجیبی با پارچه و روسری بسته بود،به نحوی که یک چشمش پوشیده بود و تنها یک چشمش باز بود.شب هنگام به دستور پدر ،دخترک پارچه ها را باز کرد.چندین روسری و پارچه را یکی یکی باز کرد تا در نهایت روی صورتش به جای چشم راست زخمی بسیار زشت و با بویی بسیار بد ظاهر شد.همه ما به شدت منقلب شده بودیم.دخترک را به بیمارستان بردند و چشم راستش را کاملا از حدقه درآوردند اما متاسفانه بعد از مدتی چشم چپش نیز همینطور شد و در طی دومین دوره بستری شدن در بیمارستان از این دنیا رفت.

ب – پیرمردی توسط دو پسرش به منزل ما آورده شد.زمستان بود و همه زیر کرسی می خوابیدیم.پیر مرد به شدت سرفه می کرد.بعد از معاینات و بررسی های مفصل معلوم شد که به بیماری سل مبتلاست و در بیمارستان بوعلی تهران سه ماهی بستری بود.به خوبی به یاد دارم که پدرم با فهمیدن بیماری او رنگش پریده بود و به شدت نگران ابتلای ما بود و همان لحظه که موضوع را فهمید لحاف کرسی بزرگ خانه را جمع کرد و بیرون انداخت!

ج – پیرمردی دیگر که هیچ چیز را نمی توانست در معده خود نگهدارد و بلافاصله بالا می آورد و مبتلا به سرطان معده شده بود.بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان ،اطبا چون مرگش را نزدیک دیدند با مسکن های مرفین دردش را کم می کردند تا در آرامش بمیرد.مرخصش کردند و دو روز بعد از مراجعت به بابل فوت کرد.

د – و نهایتا پیرمردی که دستانش تا مچ به شدت زخم و خون آلود و عفونی بودند و دکتر ها چند شیشه مایع برای شستشوی زخم هایش داده بودند که ماموریت ریختن روی دستهای او در حالی که آنها را روی باغچه کوچک خانه ما گرفته بود،با من بود.بعد از یک هفته زخم ها کاملا خشک شدند و دستها رو به بهبود گذاشتند و پیر مرد با دعای خیر فراوان برای من و خانواده به بابل برگشت.

از این دست حکایات زیاد دارم،اما به همین چند تا کفایت می کنم.همینقدر بگویم که بخاطر رفت و آمد اینگونه افراد ،خانه ما همیشه پر از مرغ و خروس و ماست و پنیر و مرکبات بود!می خواستند به نوعی جبران محبت نمایند.