برچسب ها بـ ‘لجاجت’

کلید توسعه ایران 51

چهار شنبه, 14 اکتبر, 2020

ما در دویست سال گذشته با برخی پدیده های جدید چه مواجهه ای داشته ایم؟
چند نمونه برای یادآوری: ماجرای حمله به ماشین دودی تهران – ری،ماجرای حمله به برنامه اصلاحات امیرکبیر،ماجرای برخورد با تحصیل دختران،ماجرای برخورد با مدارس جدید مانند رشدیه، ماجرای برخورد با ویدئو و آنتن ماهواره.
شش پرهیز ضروری در مواجهه با پدیده های نو قابل پیشنهاد است:
پرهیز نخست: قضاوت از راه دور
پرهیز دوم: پیش داوری
پرهیز سوم: انزواگرایی
پرهیز چهارم: شیفتگی – لجاجت
پرهیز پنجم: سرکوب سوال
پرهیز ششم: تبعیت بی چون و چرا

سفر نامه ای دیگر

شنبه, 5 جولای, 2014

بازهم توفیقی دست داد برای سفری دیگر در این سرزمین پهناور.
این بار مقصد دیدن کارخانه ای در حال تاسیس در نیریز استان فارس بود.
با هواپیما به سیرجان رفتیم و از سیرجان با ماشین یکساعت و نیمی راندیم تا به محل کارخانه رسیدیم.کارخانه فولادی که یکی از طرح های هفتگانه دولت قبلی در زمینه تولید فولاد بود که علیرغم توصیه های مکرر کارشناسان این صنعت مبنی بر عدم تاسیس اینگونه صنایع در محل های کم آب،با سرسختی و لجاجت این کار را کردند و حالا با توجه به پدیده کم آبی ،کار با نگرانی ادامه دارد.
در راه بازگشت از نیریز تا شیراز را باز با ماشین برگشتیم تا از آنجا با هواپیما به تهران بیاییم و یک بار دیگر با لطف خدا در قرار دادن همه نعمتها در این سرزمین آشنا شویم.
نیریز خود شهر انار است و آن هم اناری که از انار ساوه هم مقبول تر و مشهورتر است.شهر بعدی استهبان بود،شهر معروفترین انجیر ایران.سبحان الله،تا چشم کار می کرد اطراف جاده پر بود از درخت های انجیری که تا پای کوه ادامه داشتند و انگار پارک و بوستان طبیعی به وسعت هزاران هکتار از این درخت ،درست شده بود و تا دامنه کوه ها ادامه داشت.شهر بعدی فسا بود،شهر لیموهای معروف شیراز.بعید می دانم در هیچ کجای دنیا لیمو ترشی به عطر و طعم لیموهای این شهر یافت شود و سرتاسر راه چقدر زیبا و چشم نواز بود.
اگرچه بی نظمی و سوئ مدیریت حاکم بر فرودگاه شیراز کمی از این خاطره زیبا را مکدر نمود اما همچنان بر این عقیده استوارم که:

اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

شرط پرواز

سه شنبه, 29 نوامبر, 2011

 

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی که عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان بود، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت،دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان.  آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند.پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آنها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آورد…

ماهها گذشت و روزی قوش‌پرور نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آنچنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند. اما اسفا که قوش دیگر ، میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد …!

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیر ماند که چه باید کرد ؟!

دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید.
اما کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت. پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، اما روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید…بسیاری راهها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاجت بردارد و اوج آسمان را بر شاخه درختی ترجیح دهد. اما سودی نبخشید ، پس با خود گفت : شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند.فریاد برآورد و درباری را گفت : برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد…
درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید.
بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به راز این کار پی ببرد.
زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست؟! چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان بپرد؟!زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت : پادشاها، رازی در میان نیست تا برملا سازم؛ معجزه ای نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان بپرید