برچسب ها بـ ‘لایپزیک’

برنامه ریزی برای آینده

شنبه, 1 دسامبر, 2018

عصر ایران؛ جواد محمدی –
چه بخواهیم و چه نخواهیم میمون ها شبیه ترین موجودات به ما انسان ها هستند. اما تفاوت عمده ای که ما را از میمون ها متمایز می کند چیست؟

دانشمندان دانشگاه لایپزیک آلمان، برای رسیدن به پاسخ این سؤال آزمایش های متعددی را انجام دادند. آنها ابتدا فهرستی از ویژگی های انسانی را تهیه کردند و سپس هر کدام از آنها را یک به یک درباره انسان ها و میمون ها آزمایش کردند. در این آزمایش ها، به جای انسان های بالغ، از کودکان استفاده شد زیرا کودکان غریزی تر از بزرگسالان رفتار می کنند.
فرق مهم انسان و میمون چیست؟ دانشمندان لایپزیک آلمان پاسخ می دهند
نتیجه آزمایش ها حیرت انگیز بود. در آزمایش “شناخت خود”، میمون ها همانند انسان ها توانستند “خود” را در آینه تشخیص دهند. این در حالی است که بسیاری از حیوانات، با دیدن تصویر خود در آینه گمان می کنند که حیوان دیگری را دیده اند و گاه به آن حمله می کنند!

آزمایش دیگر، “توانایی حل مسأله” بود. دانشمندان داخل لوله ای باریک، اندکی آب ریختند و ته آن، تکه ای غذا انداختند. لوله عمیق و باریک بود و دست کسی به آن تکه غذایی نمی رسید. هم بچه های انسان و هم میمون ها توانستند با اندکی تأمل راه دستیابی به آن را بیابند: کمی آب به داخل لوله افزودند و غذا به همراه آب بالا آمد و آن را برداشتند. بنابراین معلوم شد که میمون ها هم مانند انسان ها ، در اصل داشتن قدرت حل مسأله یکسان اند.

آزمایش های دیگری هم انجام شد، مانند آزمایش یادگیری، آزمایش توان استفاده از ابزار و حتی ابزار سازی، آزمایش آداب معاشرت و حتی آزمایش دانش فیزیک و تشخیص وزن اجرام.
جالب اینجاست که در همه این آزمایش ها، میمون ها همانند بچه های آدم ها رفتار کردند و مشخص شد که در هیچ کدام از این ویژگی ها، تفاوت بنیادینی بین انسان و میمون نیست. مثلاً میمون ها نیز مانند انسان ها ، برای برخی کارهای خود، ابزارهای خاص آن کار را تولید می کنند و تنها فرق شان با انسان این است که انسان ابزارهای پیچیده تری می سازد ولی در اصل توانایی ابزار سازی، یکسان هستند.

پس فرق اصلی انسان و میمون چیست؟ پاسخ در یک آزمایش نهفته بود. دانشمندان موزی را بیرون قفس یک میمون و با فاصله ای اندک از آن با یک نخ، آویزان کردند. میمون نمی توانست با دست خود موز را بردارد. دانشمندان، میله ای کج در اختیار میمون قرار دادند؛ آنها از قبل می دانستند که میمون ها هم مانند انسان ها قادر به استفاده از ابزار هستند. میمون با آن میله کج، موز را به طرف خود کشید و آن را خورد. سپس وقتی می خواست به محل خواب خود برود که با میله های قفس فاصله داشت، میله را هم با خود برد و فردا صبح که می خواست به سمت میله های قفس بیاید، میله را هم با خود آورد.
دانشمندان دریافتند که میمون قادر به برنامه ریزی است بنابر این وقتی موز را گرفت و خورد و به طرف رختخوابش رفت، میله را با خود برد و صبح بازگرداند زیرا می دانست که ممکن است بدان نیازمند باشد.

ادامه تحقیقات دانشمندان که با آزمایش های پیچیده تری همراه بود و از ذکرشان صرف نظر می کنیم، منجر به کشف این واقعیت شد که توانایی میمون برای برنامه ریزی کوتاه مدت است و او تنها می تواند برای حداکثر 14 ساعت آینده خود برنامه ریزی داشته باشد و از برنامه ریزی های میان مدت و بلند مدت برای آینده اش، کاملاً ناتوان است.
بدین ترتیب مشخص شد که فرق اصلی انسان و میمون نه در صورت ها و دمی که میمون دارد و انسان ندارد که در یک چیز است: انسان می تواند به آینده فکر و برای آن برنامه ریزی کند ولی میمون این توانایی را ندارد.

با این کشف علمی، مهم ترین کاری که هر کدام از ما ، برای پر رنگ کردن مرز خود و میمون ها، می توانیم انجام دهیم “برنامه ریزی برای آینده” است؛ به زندگی هایمان برگردیم و ببینیم تا چه اندازه برنامه ریز هستیم؟

قدرت مخرب 16

یکشنبه, 4 مارس, 2018

ناپلئون در ماه مه ۱۸۰۴ توسط سنا به عنوان امپراتور فرانسه شناخته شد و در دوم دسامبر همان سال در کلیسای نوتردام تاجگذاری کرد.
در سال ۱۸۰۵ به اروپا اعلان جنگ داد و هلند، بلژیک قسمتی از پروس، سوئیس و قسمتی از اتریش را ضمیمه خاک فرانسه کرد وبا ۵۰۰۰۰۰هزارنفر به سمت روسیه شتافت ودر جنگ بورودینو روسیه را شکست داد، اما وقتی به مسکو رسید دید که روس‌ها آذوقه‌ها و شهر را سوزانده و فرار کرده‌اند. امپراتور نتوانست زیاد در آنجا بماند زیرا آذوقه و وسایل گرمایی کمی وجود داشت او با خِفَت عقب‌نشینی کرد و سربازان قدیمی که در جنگ‌های بسیاری در رکاب او می‌جنگیدند مردند و از آن ۵۰۰۰۰۰ هزار نفر فقط ۱۳۰۰۰ نفر باقی‌ماند در این زمان روسیه و اتریش و پادشاهی ایتالیا که حکومتی مستقل در جنوب ایتالیا بود و پروس و سوئد با هم متحد شده و ارتشی بالغ بر ۱ میلیون نفر را تشکیل داده و ناپلئون را در دشت لایپزیک در نزدیکی شهر برلین پایتخت پروس (آلمان قدیم) شکست دادند .از جنگ‌های مهم ناپلئون که در دشت لایپزیک و نزدیک آن‌ها انجام شد نبرد درسدن بود که در ایالت ساکسونی اتفاق افتاده بود که نبردی بین ناپلئون و روس‌ها، آلمان‌ها، اتریشی‌ها بود و فرمانده آلمان‌ها کارل ون بلوشر بود و با پیروزی ناپلئون همراه بود ولی نهایتا شکست خورد و او را به جزیره البا واقع در جنوب فرانسه در نزدیکی جزیره کرس زادگاه ناپلئون تبعید کردند. او پس از ۱۰ ماه در آنجا ماندن، فرار کرد و به سوی پاریس حرکت کرد تا حکومت را دوباره پس بگیرد در راه آمدن به پاریس یکی ازِ ژنرال‌های سابقش که به خدمت دولت جدید درآمده بود سد راه او شد تا اورا گرفته و به پاریس تحویل دهد یا بکشد، فقط چند دقیقه مانده تا شروع جنگ فریادی به گوش رسید این فریاد بناپارت بود که گفت صبر کنید. او جلوی سربازان سابقش آمد و پیراهنش را پاره کرد و گفت من امپراتور شما هستم آیا کسی هست که بخواهد امپراتورش را بکشد درهمین زمان بود که خون سربازان به جوش آمد و اسلحه هایشان را انداخته و فریاد زنده باد امپراتور سر دادند .او سپس حکومت را پس گرفت. در این موقع کشورهای اروپایی پیامی دادند که متن آن اعلان جنگ بود شعار آنها این بود ما با فرانسه جنگ نداریم بلکه با ناپلئون جنگ داریم تا او زنده‌است ما نمی‌توانیم با آسایش بخوابیم اما مردم و مقامات فرانسه از ته دل به امپراتور عشق می‌ورزیدند، نه تنها او را تحویل ندادند بلکه از او حمایت کرده و منتظر بودند تا امپراتور به آنها دستور بدهد، در این موقع بریتانیایی‌ها ارتشی بالغ بر ۸۰۰۰۰ نفر را به فرماندهی آرتور ولزلی که فرماندهی بسیار شجاع بود عازم شمال فرانسه در منطقه واترلو کردند و پروس‌ها هم به فرماندهی امپراتورشان” گبهارد لبرشت فون بلوشر” که تعداد آنها حدوداً ۸۷۰۰۰ نفر بود به سمت بلژیک حرکت کردند تا با ارتش ولینگتون ادغام و با اتحاد ناپلئون را شکست بدهند در این زمان بناپارت ارتش فرانسه را که حدوداً ۱۲۰۰۰۰ هزار نفر بودند را به سمت بلژیک راند تا مانع از ادغام دو ارتش بریتانیا و پروس شود. او موفق شد این کار را انجام دهد و در لینیارتش پروس را در هم شکست از آن ۸۷۰۰۰ هزار نفر فقط ۳۰۰۰۰ نفر باقی‌ماند (بقیه کشته، زخمی، و فرار کردند) .ولینگتون که این خبر را شنید با ناامیدی در مناطق مرتفع موسوم به مون یا کنار زمین‌های زراعی و خانه کشاورزان آنجا سنگر گرفت ، ناپلئون که پروس را شکست داده بود و از پروس‌ها فقط ۳۰۰۰۰ نفر باقی‌مانده بودند و گریخته و به طرف شمال رفته بودند، یکی از ژنرال‌های خود را به نام گروشی را برای تعقیب آنها فرستاد و تأکید کرد تا نابود کردن آنها از تعقیب دست نکشند و با خیال راحت به سمت واترلو رفت تا ولینگتون را شکست دهد اما شب قبل از جنگ باران شروع به باریدن گرفت و حرکت و شلیک توپ‌ها را با مشگل بزرگی روبه رو کرد زیرا باروت خیس کار نمی‌کند و خراب می‌شود.
ساعت ۱۱ ظهر دو ارتش بریتانیا و فرانسه در مقابل هم قرار گرفتند. با فریاد امپراتور جنگ شروع می‌شود اما تا غروب آن روز ارتش فرانسه فلج شده و ترس و وحشت در میان سربازان فرانسوی موج می‌زند. ارتش فرانسه درهم شکسته و همه می‌گریزند می‌گویند: فقط یک نفر باقی‌ماند و به جنگیدن ادامه داد و او مارشال نی بود. انگلیسی‌ها او را گرفته و در دادگاه نظامی محاکمه کرده و او در دفاع از خودش فقط یک کلمه گفت: «هر فردی وظیفه دارد برای کشورش» بجنگد. ناپلئون نیز با وجود اصرارهای زیاد مردم مبنی برماندن در مقام امپراتوری و با قول حمایت کردن از او و دوباره جنگیدن این کار را نکرد و خودش را به یک کشتی انگلیسی تسلیم کرد او خود را به انگلیسی‌ها تسلیم کرد به امید اینکه آنها پیشنهاد او را مبنی برزندگی کردن درشهر لندن می‌پذیرند ،اما به کشتی انگلیسی حامل او به محض ورود به لندن اعلام شد که نباید این موجود جنگ طلب وارد انگلیس شود و پس از تشکیل جلسه‌ای نتیجه این شد که او را به جزیره‌ای در دریای اطلس به نام هلن مقدس تبعید نمایند. او درسن ۵۲ سالگی و در سال ۱۸۲۱ به علت شرایط بد جسمانی و بیماری درگذشت. جسد او پس از ۱۹ سال بوسیله کشتی ای به فرانسه بازگشت.