برچسب ها بـ ‘لاجرم’

پله های عرفان 1

شنبه, 11 جولای, 2015

شیخ أبوسعید أبوالخیر فرمود که عارف را چهل مقام بباید تا قدمِ او در کویِ عرفان درست آید:
مقام اول «نیّت» است. عارف را باید که نیت چنان بود که اگر دنیا و نعمتش و عقبی و جنّتش و بلا و محنتش بدو نشان دهند، دنیا و نعمتش به کافران ایثار کند و عقبی و جنتش به مؤمنان ایثار کند و خود بلا و محنت اختیار کند.
مقام دوم «إنابت» است. اگر در خلوت باشد، خدا را بیند، تغیّر عالم سَر ایشان را نجنباند و بلای حق، مرغ مهر ایشان را نپراند.
مقام سیّم «توبه» است. همه خلق توبه کنند از حرام و حرام نخورند تا در عذاب گرفتار نیایند. ایشان توبه کنند از حلالی که می خورند تا در حرام و شبهت نیفتند.
مقام چهارم «ارادت» است. همه عالم راحت خواهند و با آن، مال و نعمت و ایشان محنت خواهند و با آن ملک و ولایت.
مقام پنجم «مجاهدت» است. مردم جهد کنند تا ده با بیست کنند و ایشان جهد کنند تا بیست، نیست کنند.
مقام ششم «مراقبت» است. مراقبت، نگاه داشتن بُوَد نفس خود را در خلوت تا لاجرم پادشاهِ عالم، معصوم دارد ایشان را از معصیت.
مقام هفتم «صبر» است. اگر بلای کونَین بر ایشان گمارند، اندر آن آه نکنند و اگر محبّتِ عالمیان بر ایشان فرود آید، جز در کویِ صبر راه نکنند.
مقام هشتم «ذکر» است. به دل او را دانند و به زبان او را خوانند. هرگه که درمانند، راه جز به درگاه او ندانند.
مقام نهم «رضا» است. اگرشان برهنه دارد، خشنود باشند و اگرشان گرسنه دارد، خشنود باشند و هرگز در کویِ اختیار منزل نکنند.
مقام دهم «مخالفتِ نفس» است. هفتاد سال نَفْس هایِ ایشان می نالد در آرزوی یکی نعمت و نیابد مگر رنج و محنت.
مقام یازدهم «موافقت» است. بلا و عافیت و عطا و منع به نزدیکِ ایشان یکی بود.
مقام دوازدهم «تسلیم» است. اگر تیرِ قضا از کمین گاهِ بلا بر ایشان تاختن آرد، خود را در منجنیقِ تسلیم نهند و پیش تیر بلا باز شوند و جان و دلِ خود را سپر سازند و در برابرِ تیر قضا بازایستند.

مقام سیزدهم «توکّل» است. نه از خلق چیزی خواهند و نه از حق. او را از بهرِ او پرستند و سؤال و گفتار در میان نه. لاجرم پادشاهِ عالَم ایشان را به آرزو رساند به وقتِ حاجت و شمار در میان نه.
مقام چهاردهم «زهد» است. از همه دنیا مرقعی دارند به صد پاره از کرباس و گلیم و نَمَد پاره. آن مرقّع به نزدیک ایشان فاضل تر است از سقلاطون و مقراضی، هزار باره.
مقام پانزدهم «عبادت» است. همه روز مشغول باشند به خواندنِ قرآن و تسبیح و همه شب ایستاده باشند. تن هاشان در خدمت، کوشان، دل هاشان از عشق و محبّتِ احدیّت، جوشان، سرهاشان از پی مشاهده ملک، خروشان.
مقام شانزدهم «ورع» است. از هر طعامی نخورند و از هر لباسی نپوشند و با هر کسی ننشینند. جز صحبتِ حقّ تعالی نگزینند.
مقام هفدهم «إخلاص» است. همه شب نماز کنند و همه روز روزه دارند، چون نفس ایشان در طاعت نیاید و طاعت بینند، پنجاه ساله طاعت به یکی شربت آب بفروشند و به سگی یا به کسی دهند، آنگه گویند: ای نفس! دانستی که آنچه تو کردی، خدای را نشاید؟
مقام هجدهم «صدق» است. یک قدم بی راستی ننهند و یک نَفَس به جز از راستی نزنند. زبانشان از دل خبر دهد و دلشان از سر خبر دهد و اسرارشان از حضرت خبر دهد.
مقام نوزدهم «خوف» است. چون در عدل او نگرند، از بیم بگدازند و به طاعت هیچ امید نه.
مقام بیستم «رجاء» است. چون در فضلِ او نگرند، از شوق می نازند و بیم و فَزَع در میان نه.

عارفانه ها 23

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

دنیای عرفان،پر از رمز و راز و در عین حال صمیمی و گرم است. غوطه خوردن در این دریا نشاط روحی عجیبی به دنبال دارد.می خواهم تا چند بخش از “عارفانه ها” را به منصور حلاج اختصاص دهم که آنقدر “اناالحق”گفت تا بردارش کشیدند.

به زیباترین وجهی از انسان و دغدغه های روحی اش می گوید.این مطالب را از کتاب”شعله طور” نوشته استاد عبدالحسین زرین کوب آورده ام:

من به آن پاکی و زلالی که دلنوازانم می پندارند،نیستم اما تیرگی و آلودگی هم که در من- مثل هر آفریده ظلوم جهول – هست آن اندازه که عیبجویانم گمان دارند ،نیست.اگر این طومار حیرت – دوست دارم این نوشته را به این نام بخوانم – که در زندان در لحظه های تنهایی و دور از دیده اغیار به خط غبار می نویسم،از دستبرد نااهلان مصون بماند و به بیرون از زندان راه یابد شاید نسلهای آینده در باره من با درستی و روشنگری بیشتری داوری کنند.

هرگز خود را آنگونه که دوستانم در حق من باور کرده اند یا آنگونه که دشمنانم در اندیشه دارند،نشان نداده ام.آن صورت که هردو دسته از من در خاطر ترسیم کرده اند جز صورت ضمیر آنها نیست.هرچه را در ضمیر خود آنهاست – نیک و بدش را – در آن کس که مورد محبت یا مورد نفرت آنهاست منعکس می کنند.این که می گویند چشم رضا عیب را نمی بیند و آنکه زشتیها را همه جا آشکار می کند دیده ناخرسندی است،بی شک درست است. بدخواه چون همه خود را می بیند و غیر را به چشم نمی آرد لاجرم جز عیب چیزی نمی بیند و این اگر هیچ گناه است،گناه چشم اوست.

عارفانه ها 11

چهار شنبه, 27 ژوئن, 2012

ای اخوان! زندگانی امری عظیم است،آسان به هم نیفتاده،از آن روز که آسمان آفریده شد و به گردش درآمده،می گردد و تخم حیات هر شخص را که در نهاد زمین نهاده اند آبیاری می کند تا درخت هستی یکی نهال برمی کشد.پس چنان دانید که چندین هزار سال در کار بوده اند تا یکی از شما راست شده و خلعت هستی یافته،اما تا این کار تمام نشده دیده شما بر آن نگشوده اند.چون تمام شده دیده اید،پنداشته اید که همین دم شد.آن را آسان گرفته اید،لاجرم قدر آن را نمی دانید.