برچسب ها بـ ‘قوت’

درمانده ام!

دوشنبه, 27 نوامبر, 2017

ای سرو سبز جان من،با من بمان،با من بمان
ای قوت روح ویار من،با من بمان،با من بمان
من یکه و بی خانمان،حیران و از خود بیگمان
بر حال من رحمی نما،ای جان جان با من بمان
گویند که با درماندگان،بخشنده ای و مهربان
پس ترک من چون کرده ای؟ای مهربان با من بمان
من در غم هجران تو،گریان به پیدا و نهان
ای تو طبیب درد من،با من بمان،با من بمان
ای حاکم روح و تنم،مولای هر کون و مکان
من روسیاهی بنده ام،یاری نما،با من بمان
ترکم مکن،پیشم بمان،دستم بگیر،نزدم بمان
آخر تو خلقم کرده ای،راهم نما،با من بمان
ما را توآوردی به خاک،بی اذن وبی وقت وامان
حالی رهایم کرده ای؟ انصاف نیست،با من بمان

از سر خستگی

دوشنبه, 18 نوامبر, 2013

تا به كي با فهم عشق مشغول شدن

                                         عشق را در خود ولي رنجور شدن

عشق قوت روح هر انسان بود

                                          پس چرا با ديگران ناجور شدن؟

ما فقير عشق با يار خوديم

                                           ما اسير  درد غربت  با توايم

اي خدا اين جان خاكي شد بلا

                                           عاشقان را كي كني از غم رها؟

من ندانم جاي بعدي چون بود

                                           خوان آن رنگين بود يا خون بود

ليك دانم زين جهان رنجورشدم

                                           خسته و مهجور و بس ناسور شدم

مردمان با يكدگر در بيم وجنگ

                                            عاشقي در كنج دل هايي چو سنگ

وارهان اين عاصي پر نام و ننگ

زين جهان پرشتاب و رنگ رنگ

رحمت خدا

چهار شنبه, 7 دسامبر, 2011

 پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و درهمان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

 ( مولانا)

 

از اقبال لاهوری

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
   
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند
خود گلیم خویش را بافیده‌اند
   
ای امین دولت تهذیب و دین
آن ید بیضا برآر از آستین
   
خیز و از کار اُمم بگشا گره
نقشه اَفرنگ را از سر بنه
   
نقشی از جمعیت خاور فکن
واستان خود را ز دست اهرمن
   
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو
مؤمن خود، کافر افرنگ شو
   
رشته سود و زیان در دست توست
آبروی خاوران در دست توست
   
اهل حق را زندگی از قوّت است
قوّت هر ملّت از جمعیت است
   
دانی از افرنگ و از کار فرنگ
قوّت هر ملّت از جمعیت است
   
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او
ما و جوی خون و امید رفو؟
   
گر تو می‌دانی حسابش را درست
   
بوریای خود به قالینش مده
بیدق خود را به فرزینش مده
   
هوشمندی از خُم او مِی نخورد
هر که خورد،اندر همین میخانه مرد