برچسب ها بـ ‘قمر’

دلم از غصه لبریز است

دوشنبه, 27 جولای, 2020

دلم از غصه لبریز است،کاسه صبری دگر خواهم

بسوخته تار و پودم را،کنون جانی دگر خواهم

نمودی خلق قمر را و زمین و هم زمان را تو

مسخر چون نمودند این قمر،ماهی دگر خواهم

چو شمست را خریدارم به جان و دل ،بسوزانم

بسوزان پای خاکی را،که من پای دگر خواهم

فرستادی عرب مردی که یاری ها کند با ما

پیامش را رها کردند،چو او را من دگر خواهم

نه او می گفت که دانش را ز گهواره بجوییم تا گور؟

من این امی رسولت،آن محمد را دگر خواهم

همه چیز عشق است!

دوشنبه, 17 اکتبر, 2016

نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
به ظاهربین همی‌گوید چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی‌لرزم
زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم
گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی‌خواهد
وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
مرا گردون همی‌گوید که چون مه بر سرت دارم
بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد
حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد من بی‌دل دگر باشم
بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم
مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم

در کوچه باغ خاطره ها

دوشنبه, 25 آگوست, 2014

یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم
قل قل قوری و قلیان و بساطی داشتیم
عطر آویشن،ردیف استکان های بلور
زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم
مادری فیروزه تر از آسمان مخملی
سایه مهر پدر،ظهر صلاتی داشتیم
خانه ای گرچه کلنگی،خالی از اندوه و غم
باخبر از حال هم،شور و نشاطی داشتیم
نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر
هر شب جمعه که می شد سور و ساتی داشتیم
نرده های غرق پیچک،پله پله اطلسی
گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم
شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض
شور و شوق و خاطر پرانبساطی داشتیم
ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه
بی خجالت لهجه اهل دهاتی داشتیم
حافظ از شاخه نباتش،سعدی از سیمین تنش
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم
عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار
تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم

خسته ام

دوشنبه, 6 آگوست, 2012

 

خسته ام دیگر ازین فریاد ها

خسته از بی مهری و بی دادها

خسته از دلبستگی و یاد ها

خسته از شیرین و از فرهاد ها

خسته ام از این همه دیوانگی

خسته از نادانی فرزانگی

خسته از این دشمنان خانگی

خسته ام ازین همه بیگانگی

خسته ام از گردش چرخِ فلک

خسته از تنهایی و شب های تک

خسته از ایمانم و تردید و شک

خسته از دیو و دَد و دوزو کلک

خسته ام دیگر ازین آوارها

خسته از سنگینی دیوارها

خسته از ظلم و بد و آزارها

خسته از بی یاری بیمارها

خسته ام از تابش مهر و قمر

خسته از نامردمی های بشر

خسته از بی فطرتان بی هنر

خسته ام از خستگی ها، بیشتر…

خسته ام، خسته ام