برچسب ها بـ ‘قلم’

عاشقی با تعریف مولانا

دوشنبه, 3 ژوئن, 2019

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

سال نو مبارک

دوشنبه, 18 مارس, 2019

قلمی خواهم ساخت،
از نی باغ بهشت
جوهر از شیشه ذات
کاغذ از صفحه دل
نور از شمع حیات
تا نویسم همه جا
غصه هایت بر باد
روزگارت آزاد
شب و روزت خوش باد

مقالات 65

یکشنبه, 18 سپتامبر, 2016

4 – رشد تعقل و پیدایش عشق
ای عزیز بدان و آگاه باش که اکثریت آدمیان عالم،به این مرحله نمی رسند و اگر تو در طریق معنویت بدین درجه رسیده ای خوشا به سعادت و حال مطبوع تو!
چون به مرحله ای از رشد عقلی رسیدی که بدانی باید خالصانه و بی ریا به تربیت و اصلاح خود بپردازی،مانند این است که تازه جاده و طریق درست بندگی و رشد و تعالی و کمال را پیدا کرده ای.پیدا کردن آدرس درست دوست ،خود موفقیت بسیار بزرگی برای آدمی است. در این مرحله به نتایج و دستاوردهای زیر یقین پیدا می نمایی که:
– مال و ثروت و زن و فرزند و زندگی،منافی با انسانیت نیست.همه چیز بسته به دید و اندیشه توست.
چیست دنیا از خدا غافل بدن
نی قماش و نقره و میزان و زن
مال را کز بهر دین باشی حمول
نعم مال صالح ،خواندش رسول
آب در کشتی هلاک کشتی است
آب اندر زیر کشتی،پشتی است
چونک مال و ملک را از دل براند
زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند
یاد درویشی چو در باطن بود
بر سر آب جهان ساکن بود
اگر تعلق از میان برخیزد،جاه و مقام و ثروت و زن و فرزند و امثال اینها نه تنها زیانی ندارد بلکه متضمن فواید بسیار هم هست.
– و چون بدین مقام رسیدی،وجودت مستعد پذیرای عشق به خداوند می شود.عشقی که تو را آماده مجاهده با نفس در راه وصال و دیدن او می نماید.
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد،قلم بر خود شکافت
مولانا در مقدمه دفتر پنجم می گوید:اگر کسی با نردبان به بام رسید،دیگر نگاهداشت نردبان بر او لازم نیست یا اگر کسی با قرع و انبیق طلا ساخت دیگر نیازی به قرع و انبیق ندارد.رهرو طریقت و راه نجات نیز چون به مدد عقل و خرد بدینجا رسید،دیگر به این وسیله نیاز ندارد و اکنون او را ابزاری دیگر باید که همان امانت الهی یا “عشق” است.محرکی که به او نیرویی لازم برای پیمودن راه پر سنگلاخ و فراز و نشیب دیدار دوست را می دهد.
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
باز تاکید می کنم که در وجود سالک راه خدا،عقل و عشق در مقابل و مخالف یکدیگر نیستند،بلکه عشق در امتداد عقل می آید و چون بنده با مدد عقل به وجود خالق و بی همتایی و خیرخواهی او نسبت به خود واقف شد،از این پس عاشق او می گردد و به مدد این عشق راه زندگی را ادمه می دهد و دیگر به اصطلاح از خود بیخود می شود.از این پس خودی نمی شناسد هرچه هست معشوق است و شوق دیدار و وصل او.
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هرچه گفت و گوی خلق،آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد
این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عشق را معزول کردیم و هوا را حد زدیم
کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است
چون شدی معشوق از آن پس هستی مشتاق نیست
اکنون آماده طی طریقی و باید اقدامات عملی خود را برای رسیدن به کوی دوست آغاز نمایی.مدد حق به همراهت!

خود را بیشتر بشناسیم 7

سه شنبه, 26 نوامبر, 2013

     با توجه به آنچه گذشت يك ملت رشيد و پيشرفته نسبت به اموال عمومي و
بيت­المال بيش از اموال شخصي اهتمام قائلند و از هدردادن و اتلاف آن پرهيز مي‌كنند.

حضرت علي (ع) به بعضي از كارگزارانشان نوشتند:

«ادقو اقلامكم و قاربوا بين سطوركم واحذفوا عني فضولكم و اقصد و اقصدالمعاني و اياكم والاكثار فان اموال المسلمين لا تحتمل الا ضرار» (نهج­السعاده ج 4 نامه 12 ص 30)

«نوك قلم­هايتان را ريز كنيد، سطور را به هم نزديك كنيد، كلمات زيادي را نسبت به من
(در نوشتن گزارش) حذف كنيد. محتوي و مفهوم اصلي را بيان كنيد. از زياد نوشتن بپرهيزيد. به درستي كه اموال مسلمين قبول ضرر نمي­كند».

قرآن مجيد در خصوص اهميت آب و اسراف آن مي‌فرمايد:

1-    «و انزلنا من السماء ماءاً فانبتنا فيها من كل زوجً كريم» (لقمان آیه 10) از آسمان آب فرو فرستاديم پس در زمين از هر موجودي زوج رويانديم. اين آيه مي‌رساند اساس خلقت و هستي همه موجودات روي آب مي‌چرخد.

2-    «الله الذي من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها» (نمل آیه 65) اوست خدايي كه از آسمان‌ها آب فرو فرستاد. پس زمين را بعد از مرگش زنده كرد. اين آيه حيات روي زمين را به آب و نزول آن نسبت مي‌دهد. آيات متعددي در قرآن مسئله حيات را از آب مطرح كرده است. طبق فرضيه­هاي علمي جديد نخستين جوانه­هاي حيات در درياها ظاهر شده است. (تفسیر نمونه ج 14 ص 509)

3-    «و انزلنا من السماء ماءاً طهورا» (فرقان آیه 48) از آسمان آب پاكيزه، فرو فرستاديم.

طهور صيغه مبالغه از طهارت و پاكيزگي است. يعني ذاتاً پاك است و علاوه برحيات بخشي پاك كننده نيز مي­باشد.

«افرايتم الماء الذي تشربون أانتم انزلتموه و من المزن ام نحن المنزلون لو نشاء جعلناه اجاجاً فلو لا تشكرون».(واقعه آیه 70)

«آيا آبي را كه مي‌نوشيد دقت كرده­ايد. آيا شما آن را از ابر فرو فرستاديد يا ما؟ اگر بخواهيم آن را شور قرار مي‌دهيم پس چرا سپاس نمي‌گوئيد».

اين آيه وجدان انسان را در برابر يك سئوال اساسي قرار مي‌دهد تا روح شكر و سپاس و مصرف معقول اين نعمت در مسير خود و جلوگيري از اتلاف آن در انسان ايجاد نمايد.

جداول از بنیاد کارآفرینی فروتن برگرفته شده است.

خسروسلجوقی

عاشقانه ها(8)

یکشنبه, 10 ژوئن, 2012

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می‌لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می‌بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم

شاعر: خلیل ذکاوت

 

از سعدی و به یاد حسین(ع)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست
از دست کمان مهره ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدیدست
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
با این همه باران بلا بر سر سعدی
تردید نشاید اگر از خانه چشم آب چکیدست

بخوان مرا

یکشنبه, 17 آوریل, 2011


بخوان ما را

 

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیك تر از تو، به تو
اینك صدایم كن
رها كن غیر ما را، سوی ما باز آِ
منم پرو دگار پاك بی همتا
منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بیكران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم كرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی كن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكی یا صدایی، میهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
كه عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاك باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكیه كن بر من
قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها كن غیر ما را
آشتی كن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر كس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمیكردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
كه می ترساندت از من؟
رها كن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینك صدایم كن مرا،با قطره اشكی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات كاری ندارم
لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاكیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
كنون برگشته ای، اما
كلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینك وضویی كن
خجالت میكشی از من
بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم كن
بدان آغوش من باز است
برای درك آغوشم

شروع كن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

                                                                                         “کیوان شاهبداقی”