برچسب ها بـ ‘قصر’

از خیام

دوشنبه, 4 ژانویه, 2021

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

مقالات 43

یکشنبه, 6 مارس, 2016

عشق 3

مشهور است كه “بودا” درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي‌كند.  

اين سفر ساليان سال به درازا مي‌كشد و زماني كه به خانه باز مي‌گردد، فرزندش سيزده ساله بوده است! 

هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان”بودا” مي‌دوزد، آشكارا حس مي‌كند كه او به حقيقتيبزرگ دست يافته است.حقيقتي عميق و متعالي…

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرشگفت‌زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته‌اي؟! 

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سالها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي‌گشتم!  

‎میدانستم كه تو بالاخره باز مي‌گردي و البته با دستاني پر!

دوست داشتم جواب سوالم رااز زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت رابا تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم.آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و دركنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: حق با توست!اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي‌كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!  

حقيقت بي هيچ پوششي كاملاً عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي‌تواند واژه درستي باشد! 

 چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد!

صداقت

سه شنبه, 3 ژانویه, 2012

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصرماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :به هر يک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد… ملکه آينده چين می شود.دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .روز ملاقات فرا رسيد ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيارزيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرددختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد :اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند :گل صداقت…همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

شرط پرواز

سه شنبه, 29 نوامبر, 2011

 

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی که عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان بود، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت،دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان.  آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند.پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آنها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آورد…

ماهها گذشت و روزی قوش‌پرور نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آنچنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند. اما اسفا که قوش دیگر ، میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد …!

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیر ماند که چه باید کرد ؟!

دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید.
اما کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت. پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، اما روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید…بسیاری راهها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاجت بردارد و اوج آسمان را بر شاخه درختی ترجیح دهد. اما سودی نبخشید ، پس با خود گفت : شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند.فریاد برآورد و درباری را گفت : برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد…
درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید.
بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به راز این کار پی ببرد.
زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست؟! چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان بپرد؟!زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت : پادشاها، رازی در میان نیست تا برملا سازم؛ معجزه ای نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان بپرید

 

وعده پادشاه

یکشنبه, 17 آوریل, 2011

 

 

 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

 

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

 

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

 

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

 

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم

 

یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

 

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

 

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

 

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

 

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

 

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

 

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .

راز خوشبختی

پنجشنبه, 20 ژانویه, 2011

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم د…ر گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.
مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»
جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.
خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.
مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.
خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني

بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو