برچسب ها بـ ‘قسم’

قسم

دوشنبه, 27 ژانویه, 2014

قسم به گرمی خورشيد، قسم به جلوه ماه
قسم به پاكي چشمت، قسم به سختي راه
قسم به آدم خاكي، به فقر مردم پاك
قسم به شبنم يك گل، به رازهاي نگاه
قسم به اشك يتيم ، به ناتواني من
به عشق ليلي و مجنون، به وامق و عذرا
كه دل نگيرم از ياد يار و تلخي او
قسم به خالق هستي ، به آبي دريا

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

ما که را گول زدیم؟

دوشنبه, 27 آگوست, 2012

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم ؟

کوچه مردها(27)

یکشنبه, 13 نوامبر, 2011

در دنیا کسی را بیشتر از پدرم دوست ندارم.بعد از خدا،هرچه دارم از اوست و ذره ای اغراق در این مطلب نیست.این ها را نوشتم تا بعد از خواندن مطلب امروز این تصور پیش نیاید که از او کدورتی در دل دارم.

پدرم مردی خشن و تند خو است،حتی همین حالا که حدود هشتاد سال دارد!علت این امر هم در این است که از چهار سالگی کاملا یتیم بود و هم پدر و هم مادرش ،طبیعت و روزگار بودند و در نتیجه او با همه وجود آموخته بود که باید با قاطعیت و بی رحمی و با استفاده از کوچکترین فرصتها زنده ماند و رشد کرد.

در خانه هم هم مادرم و هم ما چهار فرزند همیشه از او می ترسیدیم و حساب می بردیم!

یک روز صبح پدرم از من یک لیوان آب خواست.باید به سرعت لیوان بلوری را از کوزه پر از آب می کردم و به دستش می رساندم والا عصبانی می شد.دویدم.لیوان را از زیر پله برداشتم و از کوزه پر از آب کردم و با عجله به سمت اتاق راه افتادم.بیرون درب اتاق و در راهرو از شدت عجله پایم به یکی از سرپایی هایی که آنجا بودند،گیر کرد و من زمین خوردم و لیوان در دستم شکست و تیزی یکی از شکستگیها بین دو انگشت سوم و چهارم از طرف شست دست راستم را برید و تا سه چهار سانتیمتر پاره کرد.خون همه زیر دستم را فراگرفته بود اما من جرات نداشتم،چیزی بگویم.

دستم را با پارچه ای به سرعت پوشاندم و موزاییک ها را پاک کردم و شیشه ها را برداشتم و سریعا لیوانی دیگر را پر از آب کردم و به او رساندم.خوشبختانه متوجه نشد و بعد از نوشیدن آب منزل را ترک کرد.

با گریه به سمت مادرم دویدم و هم جریان را تعریف کردم و هم محل بریدگی را نشانش دادم.مادرم با دودست به صورتش زد و با عجله مرا به مطب دکتر بهرامی(از او هم خواهم نوشت)برد و به تزریقاتی مطب نشانم داد.او به مادرم توصیه کرد که سریعا مرا به بیمارستان لولاگر که نزدیکترین بیمارستان به محله ما بود ،برساند.

ساعتی بعد در بیمارستان بودیم و بعد از زدن یک آمپول کزاز و یک آمپول به کناره های زخم دستم برای بی حس شدن،سه بخیه به دستم زدند ،آن هم در شرایطی که خودم وحشت زده این کار را تماشا می کردم.بیشتر از وحشت و کمتر از درد در تمام این مدت گریه می کردم و با دست دیگرم اشکها را از روی گونه هایم پاک می کردم.بعد از تمام شدن کار هم ،دستم را باند پیچی کردند و ما به خانه برگشتیم.

حالا مشکل باقیمانده،چگونگی برخورد پدرم با این موضوع بود.مادرم عقل کرد و با همسایه دیوار به دیوارمان،حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود و آن روز چون کشیک نبود ،در خانه بود)صحبت کرد و با آمدن پدرم به خانه،ایشان هم موضوع را به پدرم گفت و هم با او دوستانه دعوا کرد که چرا انقدر عصبانی هستی که بچه نتواند دردش را به تو بگوید.

پدرم قسم خورد که من اگر می دانستم ،سر کار نمی رفتم و از تند خویی اخلاقی خود غیر مستقیم اظهار تاسف کرد و موضوع ختم به خیر شد!

دکتر گفته بود بعد از ده روز برای درآوردن نخ های بخیه به بیمارستان برویم،اما من آنقدر شیطان و جسور بودم که خودم در روزهای هشتم و نهم و دهم،هرروز یکی از نخ های بخیه را با چاقوی تیز آشپزخانه بریدم و آنقدر با آنها ور می رفتم تا از زخم جدا شوند و روز دهم که مادرم گفت :بریم بیمارستان تا بخیه ها را باز کنند،فاتحانه باند مستعمل را باز کردم و دست بدون بخیه را نشانش دادم.

یک چک هم آن روز خوردم!

دل نوشته های سفر(1)

شنبه, 9 آوریل, 2011

قسم به غربت آوارگان

و به یاد تنهایی محرومان از عشق

قسم به لذت دوست داشتن

و به یاد آنانکه در میان خودی ترین انجمن ها حقیرند

قسم به همدلی و همراهی و یاری

و به یاد تنهایان بیکس

قسم به قدرت خدا بر جهان

و به یاد همه فراموش شدگان درگاه الهی

قسم به دل شکفته از محبت یاری

و به یاد دل شکسته همه آوارگان دور از وطن

قسم به عشق و به معشوق و به یاد آنکه دل آرام گیرد از او

که برنگیرم دل از تو ای همراه

که برنگیرم دل از تو ای همدل

لحظه را دریابیم

سه شنبه, 18 ژانویه, 2011

غصه هم خواهد رفت
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند
لحظه را دریبابیم
باور روز برای گذر از شب کافیست