برچسب ها بـ ‘قرص مسافرت’

کوچه مردها(14)

چهار شنبه, 28 سپتامبر, 2011

یکی دو سالی که در محل ماندیم،یک مغازه در محله تاسیس شد.صاحبش را که”محمد “نام داشت و با لهجه غلیظ یزدی صحبت می کرد”ممدآقا یزدی”صدا می کردند.در آن مغازه کوچک ده پانزده متری همه چیز داشت.از لبنیات گرفته (ماست تغاری و کاسه ای و شیر غیر پاستوریزه محلی و پنیر تبریزی و کره محلی و…)تا روغن نباتی و چای و برنج و حتی نفت و قرص های مسکن و ضد تهوع که “قرص مسافرت”می نامیدندش!

ممدآقا اصطلاحی داشت که بعد از فروش هرچیز خطاب به مشتری می گفت و آن این بود که:”بدو بخور چاق شی”!حتی اگر نفت هم از او می خریدی همین جمله را به تو می گفت!

بشکه دویست و بیست لیتری نفت با پیمانه های نیم لیتری و یک و دو و سه لیتری در گوشه مغازه بود و لیتری هم دو و نیم ریال فروخته می شد.

ممد آقا مثل همه یزدی ها از هنر بازاریابی بسیار خوبی برخوردار بود و در مدت کوتاهی توانست اکثر خرید های ساکنین را به خود اختصاص دهد و حتی با داشتن دفتری و دادن نسیه از رفتن ساکنین محل به میدان هاشمی و خرید از آنجا جلوگیری کند.بسیار خوش سر و زبان بود و سعی در جلب همه اهالی محل داشت و مردم هم بخاطر جوانی و لهجه شیرین یزدی بسیار دوستش می داشتند.

کار ممدآقا در محله گرفت و بزودی صاحب مال و منالی شد و پدر مادرش تصمیم گرفتند برای او همسری دست و پا کنند.پدر و مادر دو هفته ای رفتند یزد و بعد از آن هم ممدآقا با اعلام قبلی و کسب اجازه از بزرگترها و مردهای محل(هنر بازاریابی را توجه میفرمایید؟)برای یک هفته مغازه را بست و او هم به یزد رفت و یک شب یک صف چهار نفره در تنها کوچه محل به سمت مغازه حرکت کرد.پدر ممدآقا جلو و پشت سرش مادر او و بعد از ایشان ممدآقا و در آخر صف هم یک خانم جوان خجالتی و کمرو در یک چادر سفید با گل های ریز که هر حرکتش با دقت توسط خانم های محله که آنها را می دیدند ثبت و ضبط می شد!

بله،ایشان عروس تازه خانواده و همسر “ممد آقا یزدی”بودند و البته با وجود ایشان مغازه سریعا توسع پیدا کرد و بزرگتر شد،چون حالا ممد آقا علاوه بر همسر در خانه،یک شاگرد هم در مغازه داشت که هردو یک نفر بودند!