برچسب ها بـ ‘قران’

واحد پول ایران از کجا آمده است 1

شنبه, 10 فوریه, 2018

واحد پول کشور “ایران” بر مبنای «دینار» بنا شده. دینار، واحد قدیمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و «دیناریوس» خوانده می شد. یک دیناریوس روم شرقی برابر با یک سکه نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد. این واحد پول بعد از فتح اراضی روم شرقی به دست مسلمانان، از طرف اونها به عنوان نام واحد پول انتخاب شد و تبدیل شد به دیناری که امروزه هم در کشورهای عربی از آن استفاده می شود. به همین ترتیب، سلطنتها و حکومتهای ایرانی هم از دینار استفاده می کردند. اما به تدریج، در نتیجه تورم و بی ارزش شدن پول، احتیاج به واحدهای پولی بزرگتر پیش اومد. این واحدها همه بر مبنای دینار بنا شده بودند.
اولین واحد پولی، سکه صد دینار (صنار) بود که توسط سلطان محمود غزنوی ضرب شد و به اسم «محمودی» نامیده می شد. در همان زمان، شاهان سامانی ماورالنهر، سکه های نقره پنجاه دیناری ضرب کردند که «شاهی» نامیده می شد. در حقیقت، یک شاهی، نصف یک محمودی یا به عبارت دیگر، یک محمودی، دو شاهی بود. تا زمانهایی سکه های نقره مورد استفاده، شاهی و محمودی بودند. واحدهای دیگری مثل «قران» (هزار دینار) و تومان (10000) دینار، فقط واحد محاسبه بودند و عملا هیچ سکه ای به نام قران یا تومان ضرب نمی شد (کلمه تومان از لفظ مغولی تومان به معنی ده هزار است. نمونه اش رو در منصب «تومان باشی» می شود دید: فرمانده ده هزار نفر).
در دوره صفوی، شاه عباس شروع به ضرب یک سکه کرد به ارزش 200 دینار یا دو محمودی. این سکه به «عباسی» معروف شد و بسیار مورد استفاده قرار گرفت. در همین زمان، به علت رابطه پرتغال با ایران، سکه های پرتغالی در ایران رایج شد این سکه ها «رئال» نام داشتند (که هنوز هم واحد پول بعضی از مستعمرات سابق پرتغال، مثل برزیل است). این واحد پول، بر مبنای وزنش، مطابق 1175 دینار گرفته شد و در ایران به این اندازه خریده می شد.

ایران و ایرانی 82

چهار شنبه, 6 می, 2015

به نظر نگارنده آموزش‌هاي لازم براي كودكان اين مرز و بوم بايد حول شش محور زير باشد:

1- دروس علمي تئوريك مانند رياضيات،‌ علوم تجربي (ماند فيزيك، شيمي، كامپيوتر و…)، ادبيات فارسي
2- دروس علمي براي دروس تجربي در كارگاه‌ها ي مجهز
3- زبان عربي و قرآن
4- يك زبان زنده بين‌المللي
5- ورزش
6- هنر
ارزش هيچ يك از اين موضوعات شش‌گانه از يكديگر كمتر نمي‌باشد. از نظر فيزيكي و سخت‌افزاري نيز بايد آموزش‌ها به سمت عدم استفاده از كتاب و كاغذ و قلم و استفاده از رايانه و در محيط جهاني اينترنت صورت پذيرد.
به اين ترتيب دانش آموز مجبور به آشنايي با آخرين تغييرات روز در علم مورد نظر خود خواهد بود و از منظر آموزش جاري كشور مانند اين است كه هر سال كتابهاي درسي‌اش با توجه به پيشرفت جهان در هر زمينه تغيير اساسي كرده است.
زمانهاي آموزش روزانه، حداقل هشت ساعت در روز باشد و در كنار فعاليتهاي آموزشي حول محورهاي ذكر شده، دانش آموزان با فعاليتهاي اجتماعي مانند اردوها و مسابقات ورزشي و … آماده ورود به جامعه رقابتي فرداي خود، خواهند گرديد.

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

آلزایمر

سه شنبه, 24 سپتامبر, 2013

چمدانش را بسته بودیم

با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود

یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،

کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش

چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی

گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

یک گوشه هم که نشستم

نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!

گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند

گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:

آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم

اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟

گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری

همه چیزو فراموش می کنی

گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول

تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!

خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام

و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم

اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،

و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام

زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده

و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم

قرآن و نان روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند

آبنات قیچی را برداشت

گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد

یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی…

جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم

طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم

در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد

زیر لب میگفت:

من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

ایران و ایرانی(2)

یکشنبه, 15 آوریل, 2012

به قول آقای محمدرضا ناجیان اصل،ناشر کتاب “اسلام،دانش و مسائل بین المللی”:

اگر منصفانه بنگریم،آنچه امروز در جامعه ما به چشم می آید،سودجویی از دروغ و ریا و تقلب در زندگی،سستی و اهمال در کار،فرار از مسئولیت و پاسخگویی و در عین حال خودشیفتگی بی حد و فساد ناشی از آنهاست.

همه ما در طول روز به مواردی همچون مثال های زیر برمی خوریم:به چینش میوه ها در جعبه ها و فروشگاه ها. به اجناس تقلبی در بازار و فروش آنها به نام کالاهای اصلی.به سودجویی از نام ها و شعارهای مقدس در دادوستدها.به انواع تبلیغات دروغینی که بسیاری از آنها موجب فریب مردم در سطح گسترده می گردد.به انواع نام ها و کالاهای کپی شده از هم.به انبوه پرونده های مربوط به انواع تقلب ها در خرید و فروش مسکن و ملک و اتومبیل و مطالبات غیر قابل وصول و کلاهبرداری های متنوع!

به آمار مجرمانی که پس از بارها دستگیری و آزادی،چندباره مرتکب جنایت می شوند.به آمار جوانان و زنان بیکار و درمانده ای که به تازگی وارد عرصه جرائم،به ویژه سرقت شده اند.به آمار رو به افزایش معتادان و توزیع انواع مواد در بین جوانان و آمار شیوع فساد در بین نوجوانان.

به رواج تملق در روابط اجتماعی.به ارائه ترجمه های نادرست و یا رونویسی شده از هم در عرصه فرهنگ و نشر.به مدارک تقلبی و پست های عالی و درآمدهای هنگفت به دست آمده از آنها.به سمت های دانشگاهی و غیردانشگاهی اشغال شده با روابط.به عدم رعایت حقوق مالکیت های مادی و معنوی در جامعه.

به کارت های زده شده در ادارات،علیرغم عدم حضور کارمندان در محل کار.به جلسات دروغین جهت فرار از پاسخگویی به ارباب رجوع.به تابلوهای تکریم ارباب رجوع منصوب در ادارات و در عین حال تکریم اجباری کارمندان توسط ارباب رجوع،به جای تکریم ارباب رجوع توسط کارمندان!

به طرح ها و اسناد ارائه شده به بانک ها جهت اخذ وام که متاسفانه همان ها ملاک اعلام نرخ اشتغال و تولید قرار می گیرند،در حالی که غالب آنها وجود خارجی ندارند.به وام های میلیاردی دریافت شده با اسناد جعلی و غیر قابل وصول و در مقابل،استیصال مردم درمانده از هزینه های زندگی،برای دریافت وامی جزیی.

به آمار همواره روبه رشد اعلام شده توسط مسئولین و تلاش دائمی آنان برای رسیدن به این اوضاع بهبود یافته!تا جایی که به نظر می رسد برای نرخ تورم فعلی و تبعات آن در عرصه تولید،اعم از تعطیلی کارگاه ها و رشد بیکاری هم باید گفت که این نتیجه تلاش مسئولان سخت کوش بوده که نگذاشتند وضع از این هم که هست بدتر شود!

و به صدها مورد دیگر که اگر بخواهیم وارد جزییات زوایای زندگی در ایران شویم،درمی یابیم که فرار مردم از کارهای تولیدی و سود جویی از شغل واسطه گری و فرار مغزهای کشور،علیرغم مبالغ میلیاردی هزینه شده برای تربیت آنها و عقب ماندگی ما،ریشه در اخلاق و رفتار ما دارد که متاسفانه صفاتی همچون خودشیفتگی و خودبزرگ بینی ما،که درجای خود جای بحث و تامل بسیار دارد،اجازه نقدپذیری و اصلاح را نمی دهد،آنچنان که اغلب به جای پاسخگویی،با متهم کردن ناقد به سیاه نمایی،به مصلحت و مصلحت اندیشی پناه می بریم.

با مطالعه تاریخ و کتاب مقدسمان قران،درمی یابیم که هرکدام از پلیدی های موجود در جامعه،اعم از دروغ و ریا و کم فروشی و تقلب و بی رحمی و اسراف کاری و خودبزرگ بینی،در گذشته،هرکدام موجبات عذاب الهی و نابودی قومی را به تنهایی فراهم آورده است،در حالی که شاید اکنون بالاترین گناه ما آن باشد که با وجود این خصلت ها در جامعه،خود را مسلمان و به ویژه پیرو اهل بیت(ع)می دانیم.

باید از خود شروع کنیم،از اینکه به این بیندیشیم که من کارمند اگر به ارباب رجوع خود بی اعتنایی کنم،خود در جایی دیگر ارباب رجوع کارمندی دیگر خواهم بود،واگر جنسی نامطلوب به مردم تحویل دهم،در جایی دیگر خود کالایی آنچنان دریافت خواهم کرد و……در حالی که ما چنان می اندیشیم که چون حق مرا خورده اند،من نیز باید از دیگران تقاص کنم و اینکه رفتار نادرست من به علت گرفتاری های تحمیل شده از جامعه است و……!بدیهی است که در این صورت ،این دور شیطانی تا ابد ادامه خواهد یافت و در نهایت به نابودی همه ما خواهد انجامید.

و اما با اندکی تامل درمی یابم که منشائ تمام این مفاسد اجتماعی،دروغ و ریا و اشاعه آن در روابط اجتماعی و در زندگی مان است که سنگ نوشته های بازمانده از دوران ایران باستان نیز نشان می دهد که این خصیصه زشت و آلاینده،که به واقع علت العلل همه بدبختی هاست،موجب نگرانی شاه هخامنشی نیز بوده است و متاسفانه در جامعه ایرانی به گونه ای نهادینه شده است که شاید تنها با عزمی ملی و با آغازی از فرد و خانواده،بتوان از تبعات وحشتناک آن که بر همه روابط اجتماعی و اقتصادی ما سایه افکنده است،رهایی یافت.

کوچه مردها(31)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

دو سه روز قبل از رسیدن ماه محرم،جوانهای محل با بیرق سیاه به درخانه ها مراجعه می کردند و درخواست کمک برای برگزاری مراسم محرم را می کردند.

پول،قند و شکر،پارچه های سیاه و سفید و……. از جمله چیزهایی بودند که در این مراجعات جمع می کردند که از دریافت پول بیشتر از هر چیز دیگری خشنود می شدند،چون دستشان برای خرید کمبودها کاملا باز می شد.البته در شبهای برگزاری مراسم درون تکیه بیشتر از این کمک های نقدی برخوردار می شدند.

محوطه ای را برای برپا کردن تکیه (ترجیحا زمینی که سه طرفش دیوار باشدة)انتخاب می کردند و با تیرک های چوبی و پارچه های سیاه و ساده یا منقش به اشعاری در وصف امام حسین و یارانش ،آنجا را به نحو بسیار زیبا و تحسین برانگیزی آماده برگزاری مراسم می نمودند.

با فرش هایی که از مردم قرض می گرفتند و خود مردم هم در این مورد نذر داشتند که فرشهایشان در ایام عزاداری محرم زیر پای سینه زنان باشد و وسایل هیئت که در انبار آقای شهیدی بود (که در این ایام طبل و سنج و پرچم ها با تیرک های چوبی متعلق به آنها هم از انبار خارج و به تکیه منتقل می شدند) همه چیز مهیای عزاداری شایسته سرور شهیدان می شد.

در تکیه هم مسئولیتها معلوم و توزیع شده بود.در میان ما بچه ها آن که طبل یا سنج می زد ،به همه فخر می فروخت و بقیه سعی می کردیم که هرطور شده وظیفه حمل یکی از پرچم ها را بعهده داشته باشیم.پنج شب اول دهه ماه محرم سینه زنی و عزاداری درون تکیه ها برگزار می شد و محوطه آقایان با پرده ای از محوطه خانم ها جدا می شد.تا مدتها نمی فهمیدم چرا پسرهای جوان محله برای چای بردن و پخش کردن در قسمت زنانه انقدر باهم بحث و دعوا دارند!نوحه خوان تکیه از سر شب نوحه ای را دم می گرفت و آن قسمتهایی را که جمعیت باید در جوابش می گفتند ،آنقدر تکرار می کرد تا همه یاد بگیرند و از ساعت هشت و نه شب مراسم با قران خواندن شروع و سپس نوجه آرامی را آغاز می کردند که معمولا با شعر:این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست،یا شعر غم مرگ برادر را برادر مرده می داند،شروع می کردند و یواش یواش اوج می گرفتند و نوحه اصلی شروع می شد که در این زمان به خواهش نوحه خوان همه می ایستادند و شکل مرتبی به صفها می دادند و سینه زنی با نظم و شور و حال خاصی شروع می شد.هرچه جلوتر می رفتیم،شور و حال سینه زنان بیشتر می شد و در اواخر خیلی از پیرها و مردهای جوان پیراهن های خود را در می آوردند و در حالی که چراغها را هم خاموش کرده بودند به شدت با دو دست بر سینه های لخت خود می کوبیدندو بالا و پایین رفتن های دستها و صدای برخورد دست ها بر سینه چنان هیبت و جذبه ای به مجلس می داد که صدای شیون زنان از آن طرف پرده و از خود بیخود شدن بعضی از مردان و به سر و صورت کوبیدنشان خون  را در رگ های حتی ما بچه ها به جوش می آورد و همه در نهایت آنقدر حسین حسین می کردند تا بی رمق می شدند و در این حال بود که نوحه خوان ضرب آهنگ نوحه خود را به شعری ملایم و آوازی فرم،تغییر می داد و با اشاره دست از همه می خواست تا بنشینند و این زمانی بود که در حالی که سینه زنان یا در حال پوشیدن پیراهن های خود بودند یا در حال پاک کردن صورتشان از اشک و یا بعضی هنوز در بغض ظلمی که بر امامشان شده بود ،در تفکر بودند و در همین لحظات بود که حاج آقا عرفانی که بعدا امام جماعت مسجد سیدالشهدا شد ،ایستاده از مردم می خواست که در این لحظات بیاندیشند که حسین(ع)چرا قیام کرد و برای چه جنگید و چرا خود و خانواده اش را در این راه قربانی نمود.بعد ها فهمیدم که با توجه به محدودیت های شدید رژیم حاکم غیر مستقیم به ما درس ایستادگی در برابر ظلم را می داد.روحش شاد.

در پنج شب دوم ،دسته سینه زنی با شکل و نظم خاصی بصورت متحرک در کوچه های مختلف محلات می گشت و نوحه خوانان به تکیه های دیگر می رفتیم و پس از چند دقیقه سینه زنی و نوحه خوانی در آن تکیه همین کار را ادامه می دادیم و به تکیه بعدی می رفتیم.اوج این عزاداری ها هم در شب های تاسوعا و عاشورا و روز عاشورا بود که دسته ها در هم می آمیختند و همه بر سر و روی خود می زدند و همه جا شربت و نهار و شام می دادند و همه میهمان امام حسین بودند.و عصر روز عاشورا هم مراسم شام غریبان ،همراه با نمایش آتش زدن خیمه ها و به اسیری بردن زنها و بچه های حرم حسینی همه را اشکریزان به خانه های خود روانه می کرد.

یاد حسین(ع) و سردار و برادر با وفایش عباس تا دنیا دنیاست دلهای عاشقانش را به آتش می کشد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند 

کوچه مردها(30)

چهار شنبه, 23 نوامبر, 2011

ما در محله هنوز مسجدی نداشتیم.به همین خاطر مردهای محله هیئتی مذهبی تشکیل داده بودند به نام هیئت محبان ابوالفضل(ع).

این هیئت هر یکی دو ماه یک بار ،بستگی به زمان اعلام آمادگی کسی که نوبت او بودتشکیل می شد.اگر تابستان بود،حیاط خانه را فرش می کردند و یک چراغ زنبوری پایه دار همراه با پرچم هیئت بیرون در ورودی خانه می گذاشتند و در حیاط خانه هم چهار چراغ زنبوری پایه دار می گذاشتند که بعد از روشن کردنشان یک نفر هر نیم ساعت یک بار باید همه آن ها را تلمبه می زد تا خاموش نشوند،واگر زمستان بود،هیئت در یکی دو اتاق خانه برگزار کننده تشکیل می شد و چراغ های زنبوری را با وجود روشن بودن لامپ های اتاق بازهم درون اتاق ها روشن نگه می داشتند،چون این چراغها هم سمبل هیئت ها بودند و هم در زمستان ها باعث گرم شدن اتاقها می شدند.

در هیئت ها هرکس وظیفه ای دارد.یکی مامور چراغ ها بود،دیگری مامور سفره پهن کردن و وسایل را چیدن و جمع کردن،دو سه نفر شام هیئت را می پختند و غذا را در ظرف ها می کشیدند و یکی سماور و چای را علم می کرد و پای سماور بود و چای می ریخت و دیگری چای ها را پخش می کرد و جمع می کرد و ظرف های چای را می شست و یکی دیگر قند می شکست و توزیع می کرد و……خلاصه کسی بدون وظیفه نبود.دیگ و ظرف و چای و قند و سماور و استکان و نعلبکی و غیره را با پولی که هرکس بر اساس سهم تعهد کرده اش می پرداخت،تامین تامین کرده بودند که هنگام برگزاری هیئت از آن ها استفاده می کردند و در بقیه مواقع در انبار خانه آقای شهیدی(یکی از همسایه ها)نگهداری می شد.

تعدادی هم قران داشتیم که در وسط سفره هیئت پای یکی از چراغ زنبوری ها قرار داده می شدند،اگرچه هرکس از خانه اش هم قرانی را که داشت با خود می آورد،چرا که اعتقاد داشتند گناه است که قرانی در خانه ای باشد و مدتی خوانده نشود.

مراسم با خواندن قران شروع می شد.همه دایره وار در حیاط یا در اتاق می نشستند وقران ها را روی پایه های چوبی زیبایی که به آن رطل می گفتند می گذاشتند و بچه ها را تشویق به خواندن قران به نوبت می کردند و نفری که از بقیه ملاتر بود،ایرادات قرائت خواننده را می گرفت و به این ترتیب همه آموزش خواندن صحیح قران را عملا یاد می گرفتند.بعد از یک ساعتی،یک نفر از اهالی محل یا مداحی که دعوت کرده بودند،بستگی به مناسبتهای زمان برگزاری آن هیئت مداحی می کرد و روضه می خواند.تا این زمان مهمانان هیئت دائما با چای و خرما پذیرایی می شدند ،اما بعد از پایان گرفتن مداحی و شروع صحبت های آقا(روحانی دعوت شده)این پذیرایی متوقف می شد و همه می نشستند و با ادب و دقت گوش می کردند.بعضی وقتها که مناسبت ایام اقتضا می کرد،همانطور نشسته سینه زنی هم می کردیم.

وقتی این بخش هم تمام می شد،سفره ها را می انداختند و نفرات مربوطه در عرض چند دقیقه ظرف ها را می چیدند و ماست و سبزی را در سفره می گذاشتند و ظرف های قیمه دست به دست می چرخیدند تا جلوی همه غذا باشد.شوخی و سر بسر هم گذاشتن در موقع صرف شام از طرف بزرگترها ما بچه ها را حسابی سر کیف می آورد.در مورد مشکلات محل و راه حل های آن ها هم در همین موقع صحبت و تصمیم گیری می شد.

بعد از تمام شدن صرف غذا نوبت ما بچه ها بود که ظرف ها را جمع کنیم و همه را در تشت های فلزی کنار حوض بچینیم تا مسئولان شستن آن ها شروع به کار کنند و چند نفر هم سماور و قران و بقیه چیز ها را جمع کرده و در جعبه های چوبی قرار می دادند و بعد از شستن ظرفها همه را دوباره به انبار آقای شهیدی منتقل می کردند و همه از صاحبخانه و یکدیگر خداحافظی کرده و به خانه های خود می رفتند.

همیشه هیئت ها شب های جمعه برگزار می شد.برای همین موقع خداحافظی بزرگتر ها توصیه هایی می کردند و می خندیدند و وعده دیدار فردا صبح در حمام محله را می گذاشتند که ما بچه ها معنی این حرف ها در آن زمان نمی فهمیدیم!

معذرت خواهی از قران

پنجشنبه, 2 ژوئن, 2011

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ”

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 دکتر علی شریعتی